بی‌نام‌ و نشان

نوید غضنفرینویسنده و روزنامه‌نگارم. بیش‌تر مطالب، نقدها، رِویوها و یادداشت‌هایم سینمایی یا درباره‌ی موزیک است. آگاهانه و عامدانه کاری با سینما و موسیقی ایران ندارم. هرازگاهی البته نکته‌ای در آن میان نیز به‌چشمم بیاید که از نظرها دورافتاده، می‌نویسم و می‌گویم. به‌طور کلی نکاتی برایم جذاب و قابل نوشتن است که به‌چشم کسی نیامده یا ریز آمده، حالا چه در سینما و موسیقی خودمان، چه در سینما و موسیقی جهان. نمی‌توانم بگویم مخاطبِ فراوان، اهمیتی برایم ندارد، نویسنده (و به‌طور کلی فعالان عرصه‌ی هنر) اصلا با وسوسه‌ی خوانده‌شدن و دیده‌شدن است که قلبش می‌تپد، نبض‌اش می‌زند و پیش می‌رود. اما با دنباله‌روی صرف، مخالفم. نکات، نظرات و حالا دیگر کامنت‌های یک مخاطب، معتقدم باید چیزی به نویسنده/ خالق بیفزاید.

دغدغه و وسوسه‌ی من اما در این وادی، لذت تماشای چاپ‌شدن (شما بخوانید پابلیش این‌جا) مطالب و یادداشت‌هایم است. شهوتِ تماشای چیدمانِ مطالبم هم‌راه عکس‌های خوشگل، توی صفحه (هر صفحه‌ای) را دارم. سخت‌گیرم در این زمینه، تلاشم این است که آن صفحه‌‌ای که ذکرش رفت، هیچ‌گونه غلطِ نوشتاری و بصری نداشته باشد. این‌گونه ارضا می‌شوم. حالا اگر منظور و مقصودم توی محتوا و متن را چندنفری هم گرفتند و دوستش داشتند و نکته‌ای یا چیزکی را به‌عنوان نظر و کامنت، درج کردند، عیش‌ام تکمیل خواهد شد.

روزنامه‌نگاری حرفه‌ام است. فعلا می‌شود، پس از این‌راه زندگی‌ام را می‌گذرانم. معمولا به همان دلایلی که در پاراگراف بالا گفتم، کم پیش می‌آید توی حرفه‌ام، ارضا شوم. به‌ندرت پیش می‌آید صفحه‌ای که برای مطالبم بسته‌اند، راضی و خوش‌حالم کند. فعالیت جدی‌ام در مطبوعات، از ماه‌نامه‌ی فیلم و کتابِ سال ۱۳۸۵ آن، ویژه‌ی دوبله به‌فارسی، در کنار نیما حسنی‌نسب (که بسیار از او یاد گرفته‌ام) شروع شد. ناگفته نماند، پیش از آن، چند مطلبی به صفحه‌ی دوبله‌ی این ماه‌نامه- که آن‌موقع مسئولش سعید قطبی‌زاده بود- درباره‌ی دوبله‌ی انیمیشن‌های قدیمی تلویزیون دادم که چاپ شد و درواقع از این طریق به نیما معرفی شدم. از آن‌موقع با روزنامه‌ها، مجلات و نشریه‌هایی هم‌چون جام‌ جم (ضمیمه‌ی قابِ کوچک)، هم‌میهن (در صفحه‌ی امیر قادری دوست‌داشتنی)، اعتماد، فرهنگِ آشتی، شرق، همشهری جوان، شهروند امروز، ایران‌دخت، تازه، رونا (رویشِ سابق) و مجله‌های آن‌لاینی مثل سینمای ما، موسیقی ما (سردبیر از شروع به‌کار این وب‌سایت تا پایان ۱۳۸۸) هم‌کاری داشته‌ام.

عنوانِ این یادداشت و ورودیِ ترانه‌ی بی‌نام و نشان/ Nowhere Man بیتلز را به‌این‌خاطر برای سردرِ وب‌سایت شخصی‌ام برگزیده‌ام که یک خودزنی و خودافشاگریِ تمام‌عیار است. خود لنون درباره‌ی پروسه‌ی خلق این ترانه می‌گوید: «نشسته بودم و سعی در تمام‌کردن یک قطعه داشتم، به‌خودم نگاه کردم که یک‌جا می‌نشینم، هیچ‌کاری نمی‌کنم و هیچ‌جایی نمی‌روم… دوباره که فکر کردم، خود را به‌مانند یک بی‌نام و نشان که در ناکجا‌آبادش می‌نشیند یافتم.» (برگرفته از کتابِ گزیده‌اشعار لنون و مک‌کارتنی، ترجمه‌ی شروین شهامی‌پور، نشرِ مس)

حکمتِ عنوان این وب‌سایت و عکسِ سردر هم که گویای همه‌چیز هست؛ عرض ارادتی توامان به میکی رورک، چارلز بوکوفسکی/ هنری (هنک) چیناسکی که نوعِ پاپ و مدرن‌تر آن هم می‌شود هنک مودیِ سریِ کالفورنیکیشن.

او بی‌نام و نشانی واقعی‌ستدر ناکجا‌آبادش می‌نشیند

و طرح‌هایی خیالی برای «هیچ‌کس» می‌ریزد

بی هیچ نقطه‌نظر و هدفی

کمی به من و تو نمی‌ماند؟

ای بی‌نام و نشان، گوش کن

نمی‌دانی که چه‌ها از دست خواهی داد

ای بی‌نام و نشان

جهان به اراده‌ی توست

و او انقدر کور است که هرآن‌چه بخواهد را می‌بیند

ای بی‌نام و نشان، به‌راستی مرا می‌بینی؟

بی‌هیچ نقطه‌نظر و هدفی

کمی به من و تو نمی‌ماند؟

ای بی‌نام و نشان، نگران نباش

آرام باش، شتاب نکن

این‌همه را رها کن

تا کسی دیگر یاری‌ات کند

او بی‌نام و نشانی واقعی‌ست

در ناکجا‌آبادش می‌نشیند

و طرح‌هایی خیالی برای «هیچ‌کس» می‌ریزد

He’s a real nowhere manSitting in his nowhere land

Making all his nowhere plans for nobody

Doesn’t have a point of view

Knows not where he’s going to

Isn’t he a bit like you and me?

Nowhere man, please listen

You don’t know what you’re missing

Nowhere man

the world is at your command

He’s as blind as he can be

Just sees what he wants to see

Nowhere man can you see me at all?

Doesn’t have a point of view

Knows not where he’s going to

Isn’t he a bit like you and me?

Nowhere man, don’t worry

Take your time, don’t hurry

Leave it all

till somebody else lend you a hand

He’s a real nowhere man

Sitting in his nowhere land

Makin all his nowhere plans for nobody