تولدِ پُل نیومنِ بزرگ (۲۶ ژانویه ۱۹۲۵)

این یادداشت را به مناسبت تولد پل نیومن، برای ایران‌دخت نوشته‌ام، قهرمان/ ضدقهرمان و شمایلی که خیلی چیزها به‌مان داد. بعد از این یادداشت البته، مطلبی را این‌جا گذاشته‌ام که سال پیش به هنگام مرگ‌اش برای مجله‌ی فیلم نوشتم (درباره‌ی خوره‌ی موتور V8 و ماشین‌باز بودن استاد) که سرانجام مشخص شد مناسب احوالات مجله‌ی خوب فیلم نیست و دست‌آخر در ماهنامه‌ی تازه چاپ شد. این ۲ مطلب را در سال‌روز تولد پل نیومن، این‌جا بخوانید:

از پارسال که سرانجام آخرین بازمانده‌ی چشم‌آبی دوران کلاسیک سینما هم رفت و حتی سال قبل از آن که در هم‌میهن برایش پرونده‌اى درآوردیم، هرچه مقایسه می‌کنم، بیش‌تر اطمینان حاصل می‌کنم که پل نیومن مناسب‌ترین شمایل و کاراکترِ سینمایی برای مقایسه با نسل ما (موسوم به نسل سومی‌ها) است، حالا از مؤلفه‌ها، آسیب‌شناسی رفتاری و فردگرایی لج‌بازانه‌اش بگیر و بیا تا پوزخندهای سرخوشانه و گاهی طعنه‌آمیزش به این و آن. نیومن، نه به‌مانند یاغی‌ِ بی‌هدف پیش از خود، جیمز دین بود که حتی طاقت تحمل جامه‌ی خود را هم نداشت و همان‌طور که توی عکس‌هایش پیداست، دائما دست‌به‌یقه‌ی خودش نیز می‌شد و نه مثل شمایل‌های بعد از خودش- مثلا آل پاچینو و رابرت دنیرو- آن‌قدر آستانه‌ی فروپاشی پایینی داشت که مرتب پاشنه‌آشیل‌هایش را مقابل همه‌گان فریاد بزند. پل نیومن گذرِ زمان را درست فهمید و آن را بسیار خوب تاب آورد. انگار از همان اوایل دوران بازیگری‌اش می‌دانست که سرسخت‌ترین دشمن او در این عرصه «زمان» است، این که بالاخره «پرنده‌ی شیرین جوانی» او نیز روزی پرمی‌کشد، اصلا به همین خاطر آن پوزخند مشهور و سرخوشی همیشگی را چاشنی بازی‌اش می‌کرد. او یک‌جور مرگ‌آگاهی عاقلانه نسبت به زیبایی و جوانی‌اش داشت که نه مثل شمایل‌های قبل از او مهارنشدنی بود و نه مثل بعدی‌ها آن‌ها را فریاد می‌کشید؛ واقعیت‌اش این است که پل نیومن بیش از هر شمایل دیگری در هالیوود، «رؤیای آمریکایی» را به‌تصویر کشید. او با مرگ ناگهانی جیمز دین اسطوره و با گرفتن نقش راکی گرازیانوی او در کسی آن بالا مرا دوست دارد (وایز، ۱۹۵۶) پا به عرصه‌ی سینما گذاشت و از همان ابتدا فهمید که باید دو عنصر فردگرایی و دشت‌های فراخ آمریکا را به هر ترتیب در درآوردن شخصیت‌هایش جدی بگیرد. فردگرایی را لابه‌لای مشت‌هایی که توی رینگِ کسی آن بالا… دریافت کرد و دم نزد جُست و دشت‌های فراخ را یک سال بعد از آن در تابستان گرم و طولانی مارتین ریت و تیرانداز چپ دست پن. توی این یکی که دیگر هردو عنصر را باهم داشت؛ چپ دستی خصیصه‌ی آشکار و راه بی‌انتهای رو به غرب برای یافتن دموکراسی. نیومن طاقتِ مواجهه با عنصر زمان را داشت برای همین بعد از خیانت زنِ زندگی‌اش در گربه روی شیروانی داغ، بعد از عصا به لیوانِ نوشیدنی توی دستش متکی بود و با پوزخندی طعنه‌آمیز به آن نگاه می‌کرد. او به همین ترتیب در هاد اصرار زیادی به از بین بردن ارزش‌های سنتی پدرش نداشت، هم‌چنان که در اومبره/ مرد اصرار چندانی نداشت قهرمان باشد، اما موقع نمایش لجاجت و سرتقی فردگرایی و آزادی‌خواهی که می‌رسید، رودست نداشت؛ به همین خاطر در لوکِ خوش‌دستِ رُزِنبرگ حاضر شد ۵۰ عدد تخم مرغ را یک‌جا و تا سرحد مرگ بخورد و زیر مشت و لگدهای دراگلاین غول‌پیکر بچه‌پرروبازی دربیاورد و خلاصه کارهایی کند که هی به‌خاطرشان، دائم برش دارند و ببرندش توی «قوطی».

برای اسطوره‌ی چشم‌آبی‌ای که به ۲ چیز بسیار عشق می‌ورزید؛ همسرش و صدای موتور ۸ سیلندر

رستگاری با صدای موتور هشت سیلندر!

عکس و تصویرهای زیادی از پل نیومن، توی میدان‌های مسابقات رسمی اتومبیل‌رانی و در کنارِ انواع ماشین‌های قدرتمند (Muscle Car) مسابقه‌ای، از دوران میان‌سالی تا پیری‌اش موجود است. توی یکی از مشهورترین آن‌ها که متعلق به سری مسابقات «ترانس- ام» (Trans American) است، او را در حالی می‌بینیم که دارد به سبک و سیاقِ راننده‌های حرفه‌ای اتومبیل‌رانی، از پنجره سوارِ داتسن‌اش می‌شود، فورا به‌یاد جایی از پیروزی (جیمز گلدستون، ۱۹۶۹) می‌افتیم که فرانک کاپوا (نیومن) دارد به فرزند خوانده‌اش- چارلی (ریچارد توماس)- یاد می‌دهد که چه‌طوری باید سوار ماشین‌های غول‌پیکرِ مسابقات بشود؛ «اونا درای ماشین رو جوش می‌دن که توی سرعت‌های بالا پرت نشی بیرون و برای همین باید از پنجره بری تو ماشین». و باز بی‌درنگ یاد فصل دیگری از فیلم می‌اُفتیم که الورا (جوان وودوارد) در جواب فرانک که دارد از روزمرگی ملال‌انگیزش حرف می‌زند؛ «من دائم روی ماشین‌ها کار می‌کنم، می‌خورم، می‌خوابم و پا می‌شم و دوباره رو ماشین‌ها کار می‌کنم»، می‌گوید؛ «خوش به حالت فرانک، می‌شینی تو ماشین، در حالی که دور و ورت رو دستگاه‌ها و پیچ و مهره‌ها گرفته، به‌قدری چیز اطرافت هست که نمی‌تونی جم بخوری، آدم اون تو خودش رو در امان حس می‌کنه» (نقل از نسخه دوبله به فارسی، نسخه اصلی را متأسفانه نگارنده ندیده) و درست همین جاست که فرانک یکی از همان عبارت‌های رها و اصیل نیومنی (و البته درخشان‌ترین جمله سرتاسر فیلم کم‌رمق گلدستون) را به‌زبان می‌آورد؛ «آدم باس به یه چیزی اعتماد بکنه، چه بهتر که اون جا، جایی که می‌شینه باشه».
این هم از نکات جالب و بسیار عجیب، از نوع نیومنی است که بین تمام نقش‌هایی که بازی کرده و ما با آن‌ها خاطره داریم، آن‌قدر زندگی شخصی و خصوصی‌اش ملهم از شخصیت فرانک کاپوا در فیلم نه چندان موفق و خاطره‌برانگیز پیروزی‌ست. ماجرای راننده‌ای موفق و حرفه‌ای که همواره نیاز دارد برنده‌ی میدان باشد و خب ما مطابق عادت می‌دانیم که واژه‌ی «برنده» برای چهره‌ی شکننده و آسیب‌پذیر نیومن بسیار سنگین به‌نظر می‌رسید و دقیقا برای پنهان کردن همین نقطه ضعف‌اش، هیچ‌وقت چشم در چشم طرف مقابل نمی‌دوخت، از یک طرف فرانک دائما خود را برای شرکت کردن در مسابقات اتومبیل‌رانی آماده می‌کند و از صبح تا شب صدای موتور هشت سیلندر (V8) به خورد خود می‌دهد، غافل از این که از سوی دیگر دارد بخش مهمی از زندگی خصوصی‌اش را می‌بازد و لو (رابرت واگنر)- دوست و رقیب اصلی فرانک در مسابقات- به حریم شخصی‌اش دست درازی می‌کند. اما فرانک که بعد از گشت‌و‌گذار سرخوشانه‌ای با فوردِ تاندِر بِردِ مشکی‌اش (یک بار نیومن به‌عنوان کادوی روز زن، وودوارد را با ماشین‌اش برداشته و دو ساعت متوالی اطراف وست پورت و کانکتیکات گردانده و جاهایی که وودوارد ندیده را به‌اش نشان داده) به متل محل اقامت‌شان در ایندیانا‌پلیس می‌آید و با خیانت همسر مواجه می‌شود، باز هم مطابق آن‌چه از نیومن انتظار داریم (مشابه بریک در گربه روی شیروانیِ داغ و لوک در لوکِ خوش‌دست) خاموش می‌ماند و اصلا دم نمی‌زند. تازه وقتی وسایل‌اش را از توی آن متل لعنتی جمع می‌کند که برود، گوشه پیشانی بلندش محکم به سقف همان فورد تاندر برد مشکی می‌خورد تا باز به‌اش یادآوری کند که در هر حال او یک بازنده‌ی بالفطره است. اما او به میدان مسابقه برمی‌گردد تا هرچه بیش‌تر صدای موتور هشت سیلندر دریافت کند. سرخوشانه‌ترین عیش‌هایش، لحظه‌هایی‌ست که سوار بر مرکب، خیال دارد از مهلکه (که معمولا زادگاه یا خانه‌اش است) فرار کند. حالا یا مثل بریک در گربه روی شیروانیِ داغ همان ابتدای داستان با فورد قدیمی‌اش به زمین فوتبال می‌رود و آن طور پایش را به شکستن می‌دهد، یا مثل هاد بنون در هاد به هر بهانه‌ای سوار کادیلاک خوشگل‌اش می‌شود تا فقط از مسائل خانه‌ی پدری‌اش دور باشد، و گاهی هم که مثل چنس وین در پرنده‌ی شیرین جوانی باز هم با کادیلاک عظیم‌الجثه و این‌بار هم‌راه با یک ستاره‌ی افول کرده و دائم‌الخمر (جرالدین پیج) به زادگاه‌اش برمی‌گردد، تاوان‌اش را حسابی پس می‌دهد.

همان‌طور که می‌دانیم و بارها گفته شده، پل نیومن بعد از تمرین‌ها و آموزش‌های جدی‌اش برای بازی در نقش فرانک کاپوا است که به‌صورت حرفه‌ای به مسابقات رسمی و معتبر اتومبیل‌رانی (مثل مسابقات معتبر دیتونا و مسابقات حرفه‌ای ۲۴ ساعته‌ی لومان که اصلا در دوره‌ی ۱۹۷۹، پل نیومن جزو تیم دیک باربر بود و آن‌ها مقام دوم را کسب کردند) روی می‌آورد. نیومن هم درست مثل فرانک (کاش این فیلم نیومن به بدی پیروزی نبود!) در می‌یابد که بهترین روش برای فرار از روزگارِ عبوس و مدرنِ دهه‌ی ۱۹۷۰، پناه‌بردن و مخفی‌شدن، لابه‌لای پیچ‌و‌مهره‌ها و آهن‌پاره‌هاست. مرکبی فلزی و از جنس روزگارِ مدرن که حتی راه دررویی ندارد و اگر زمانی گیرافتادی باید جانت را از پنجره‌اش برداری و فرار کنی.
عشق پرشور نیومن به سرعت و دنیای آهن‌پاره و موتور پرحجم، حتی از نوع و جنسِ گرایش استیو مک‌کویین (اسطوره‌ی چشم‌آبی دیگر همان سال ها) هم نبود. مک‌کویین (با نهایت احترام) فقط به دنبال نمایش‌دادنِ سرعت بود، نه این که شور و جنون رانندگی و سرعت نداشته باشد، که بیش‌تر به جنبه‌ی نمایشی آن عشق می‌ورزید، ماجرای اصرارهای او به پیتر ییتس برای اجرای شخصی و بدون بدل او در فصل ماندگار و خاطره‌برانگیز تعقیب و گریزِ بولیت در خیابان‌های سَن‌فرانسیسکو، دیگر شهره‌ی عام و خاص است. اما به هرحال این گونه جنون، به اندازه‌ی نیومن زندگی خصوصی‌اش را تحت تأثیر قرار نداد. نیومن این نوع زندگی را هم‌چون یک سبک و مکتب (Life Style) برگزید و تا به انتها به آن وفادار ماند. انگار که مشابه بیش‌تر نقش‌هایش، آن را مأمنی برای ادامه‌دادن یافته بود. هم‌چنان که وقتی از پل نیومن می‌پرسند چرا ازدواجِ مثال زدنی‌اش با وودوارد انقدر دوام آورده، بلافاصله با تیزهوشی می‌گوید؛ «طرف‌های ما چیزی که خراب می‌شود را نمی‌اندازند دور، درست‌اش می‌کنند»، فرانک کاپوا، رِیسِر حرفه‌ای نیز می‌داند که باید طوری با خود و زندگی خصوصی‌اش کنار بیاید، همان‌طوری که در انتهای ماجرا دوباره پیش النور- همسرش- برمی‌گردد. دقیقا به همین خاطر وقتی می‌بینیم پل نیومن در جایی گفته که بیش‌تر از هر چیزی در زندگی‌اش صدای موتور هشت سیلندر (V8) را دوست داشته، می‌مانیم که استاد واقعا مجذوب آن بوده یا درپی پادزهر و راه‌حلی اساسی برای گذراندن روزگاری که دیگر تاب و توان جذابیت‌های طنازانه و کلاسیک‌اش را ندارد، به این صدای گوش‌نواز رسیده است.