اول اینکه؛ سرانجام هفتهنامهی ایراندخت را بستند، مایهی تعجب بود اگر سال تحویل میشد و هنوز این دختِ ناخلف نفس میکشید. کنارِ روزنامهها و مجلههای زیادی بودهام که خبر تعطیلیشان آمده، این یکی اما نمیدانم چرا کاملا برایمان عادی شده بود؛ یک حس کرخیِ کامل. با اینکه از اولین شمارهی این یکی کنارش بودم و دیدم که اصلا چهطور بچههای آتلیه صورتاش (شما بخوانید وجههاش!) را بزک کردند؛ لوگو آفریدند، طرح جلد زدند، فرم صفحهبندی و لیاوت (باور کنید دیگر بیشتر دلمان بهحال لوگوها و لیاوتها و فرمهایی میسوزد که دارد میسوزد و مورد استفادهی «دیگران» قرار میگیرد، حکایت شهروند امروز و مثلث یا پنجره است دیگر) خلق کردند و… خلاصه اسمش را گذاشتند؛ «ایراندخت» و محمد قوچانی هم در اولین و آخرین یادداشت سردبیریای که برایش نوشت (بهشدت اعتقاد دارم که مجله از شمارهی ۳۹ دیگر یک مرده بهحساب میآمد) و همچنین زیر لوگوی آن آورد که «مجلهای برای زندگی». خُب، بهقول آن خوانندهی خوشحال؛ همهچیز آرام بود و ما چهقدر خوشحال بودیم تا نوبت به شمارهی ۴۰ این دختِ پراز زندگی رسید. انقدر گفتند و گفتند چرا قوچانی زرد شده و رفته بهدنبال سبکِ زندگی و این حرفها که یکشبه دختِ ایرانِ ما کلی به سن و سالش افزوده شد! بهقول دوست عزیزم هادی مقدمدوست حالا دیگر عنوانی مثل «میهنبانو» مناسبِ احوالاتش بود، چون بهنظر می رسید در حد و اندازهی باستانی پاریزی افزایش سن داشته. خُب خیلیها به این سبک و سیاق نگاه فقط علاقه دارند، چه میتوان کرد؟ من اما همان دُخت قبلی را دوست داشتم با اینکه گاهی هم سوتیهایی میداد و مثلا عکس روی جلدش خیلیخیلی میزامپیل و زرد میشد (مثل آن شمارهای که تصویر بهنوش بختیاری رویش بود) همان روزهایی که در سکوتِ دفتر مجله، من و رضا (دولتزاده) و مهدی (صارمیفر) صفحههایی برای زندگی میساختیم، مجلهای که میشد حدس زد از جایی به بعد برای مردگیست نه زندگی.
دیگر اینکه؛ عیار ۱۴، تازهترین ساختهی پرویز شهبازی را دیدم. ضد اقتباسِ شهبازی از ماجرای نیمروز/ نیمروز (در ایران صلاة ظهر) فرد زینهمان، بسیار به سبک فیلمنامههای برادران کوئن پهلو میزند، با اینکه فضا برفیست اما بیشتر به جایی برای مردان قدیمی نیست نزدیک است تا فارگو. اوایل قصه درست بهمانند این وسترنِ حالا کلاسیکشدهی زینهمان شروع میشود، در طلافروشیِ غریبی درست وسط یک شهرِ غریبتر که بیشتر به کلانتریهای فیلمهای وسترن میماند تا مثلا طلافروشی. صلاة ظهر است و کسی به فرید (محمدرضا فروتن) خبر میدهد که غریبهای وارد شهر شده، غریبهای که مدتی قبل فرید باعث شده بهعنوان دزد طلا به زندان بیفتد، حالا آزاد شده و احتمالش هست که سراغ فرید بیاید. صلاة ظهر است، اینرا هم از اذانی که دارد گفته میشود میفهمیم و هم از زبان یکی از خریدارانِ طلا و دوستان فرید که مدام تخفیف میخواهد، اما چنان شهر پوشیده و سپیدجامه از برف است و خبری از داغیِ عذابآوری که وسطِ ظهر یقهی گری کوپر را توی آن شهر لعنتی گرفته نیست که فورا بهیاد آشناییزداییای که کوئنها با ژانر نوآر در فارگو انجام دادند میافتیم. کوپر وسطِ ظهرِ داغی در میان شهر گیرافتاده که از نور زیادی همه تنهایش گذاشتهاند اما اینجا بارش مرموزانه و آرام برف ترسِ فرید را افزایش میدهد و بههمین خاطر هم حسابی تنها مانده. بالاخره فیلمنامهی اینرا هم شخصی نوشته که یکی از بهترین فیلمهای سینمای ایران (فیلم کالت؟)- نفس عمیق- را در کارنامهاش دارد و توی مصاحبهای که همان موقع با او شد اعلام کرد که چارلی واریکِ دان سیگل را خیلی دوست دارد. نیمهی اول عیار ۱۴ (البته منهای کشدادن واقعا زیاد فصل طلافروشیاش و خرید و فورش طلا) با تمام این سنتشکنیها و آشناییزداییهایش با سبکها و گونههای مختلف، بسیار خوشساخت و جذاب ازآب درآمده اما حیف که در نیمهی دوم (با همهی احترام به بازی خوب پوریا پورسرخ و کامبیز دیرباز در هیبت بخشیدن به آن غریبه) بهنطرم فیلم قربانی کشدادنهای زیادی (مشابه فصل طلافروشی اول ماجرا) شده و مقدار قابل توجهی از صبر و حوصلهی تماشاگرِ این روزگار خارج است.
و در انتها اینکه؛ بعد از مدتها، هفتهی گذشته رفتم دفتر مجلهی فیلم که آقای گلمکانی را ببینم و جویای حالشان بشوم. با اینکه موقع بدی بود (و من هم میدانستم) و تازه درگیر کارهای شمارهی نوروز شده بودند، به من بسیار لطف داشتند، طوری که بعد از مدتها حسی کهنه و آشنا بهام دست داد، انگار که بعد از مدتها یکی از اساتید دوران دانشگاه یا معلمهای دوران مدرسهام را میدیدم و حالا ترس و وسواس گذشته، جایش را به یکجور آرامش غریب داده، گفت بنشین که نشستم. بعد از حال و احوالهای معمول و یکسری حرفها، موسیقیای برایم گذاشت (و همچنین روی یک سیدی برایم کپیاش کرد) که بهقول خودش صد
ای خوانندهی آن- مهسا وحدت- یک جاهایی صدایت می زند، بهات قلابش را میاندازد و آنوقت است که دیگر ولکن معامله هم نیست. مهسا وحدت همانیست که همراه خواهرش- مرجان وحدت- توی فصلی از کسی از گربههای ایرونی خبر نداره، دارند دف میزنند و میخوانند. آن آهنگشان را نه من دوست داشتم و نه هوشنگ گلمکانی آنطور که میگفت، این کارها اما کاملا چیز دیگریست. تا از دفتر مجله بیرون آمدم و سوار ماشینم شدم، ضبط را آتیش کردم و دل به آن آواهای آسمانی سپردم. حتما گیربیاورید و بشنوید آلبوم او (با عنوان بویِ خوشِ وصل) به همراه مایتی سم مکلین سول و بلوزخوان را (که البته در جاهایی به موسیقی هندی و بهخصوص کارهای نزدیک به گونهی جَز راوی شانکار شبیه میشود) و بنگرید چه وصل و تلفیق خوبی میان سبک خواندنِ ایرانیِ وحدت و سولِ سم مکلین انجام شده است.
عنوانِ این پست؛ دیالوگِ دائمی پل نیومن رو به رابرت ردفورد در بوچ کسیدی و ساندنس کید.
۱۲ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۴:۰۱
۱- فعلا دلمون خوشه به مهرنامه که هزار و یک بهانه ونکته باریکتر از مو برای بسته شدن داره .ولی خب یک شماره هم یک شمارست
۲- همچنان تنبلی بر من غلبه می کنه و نمی ذاره برم عیار ۱۴ ببینم . اصلا هنوز اکران می شه؟!
۳- از خانوم وحدت واقعا عذرخواهی می کنم . چاره دیگه ای نداریم جز شکستن حق کپی رایت و داونلود غیرقانونی ترانه هاشون .
۴- یوهوووووووووو دو هفته دیگه دارم میرم کنسرت معین . نذری نیازی چیزی ندارید؟
۱۲ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۴:۰۱
نوید: بهقول برادر قبادی (با لهجهی کردی و تاکید روی حرف ح)؛ «حلالت باشه…» دانلود کن و گوش کن رفیق.
۱۳ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۰۱:۴۸
برای ایرن و ایران دخت و این روزهای بی”اعتماد”ی …
من معتقدم هر چه درباره ی انسان گفته اند فلسفه و شعر است و آنچه حقیقت دارد جز این نیست که انسان تنها آزادی است و شرافت و آگاهی. و این ها چیزهایی نیست که بشود فدا کرد-حتا در راه خدا…
دکتر شریعتی
……………….
لینک شدی برادر!
۱۳ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۸:۳۱
راهنمایی می خواستم درباره ی برایان انو آثار تاثیر گذارش و اینکه غیر از با یوتو و تاکنیگ هدز با چه کارهای شنیدنی دیگر می توان از او پیدا کرد؟
ممنون از راهنمایی تان
۱۳ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۸:۳۱
نوید: انو موزیسین بزرگیه رفیق و در زمینهی موسیقی الکترونیک و آمبینت و حتی پانک راک، سابقهای بسیار طولانی داره. از دیوید بووی بگیر تا مثلا کولدپلی یا گریس جونز و یا همونهایی که خودت گفتی، کار کرده و واسشون موسیقی ساخته، تازه بهجز سولوهای خودش. نمیشه واقعا فقط به چند اثرش اشاره کرد. مخلص
۱۴ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۰۰:۱۸
۱)نویدجان میدونی که چقدر همدردتونم. و چقدر درکتون میکنم. اولین بار سر هم میهن بود که طعمش رو چشیدم. ولی ضربه دوم برام شهروند امروز بود. یادم نمیره روزی که برای دیدن آقای قوچانی رفتیم شهروند امروز و بسته بودنش و تحریریه همیشه شلوغ خالی بود و بغض داشت خفه ام میکرد و زدم زیر گریه. یادمه اون روز فکر کردم هیچی غم انگیزتر از دیدن یه تحریریه خالی و سوت و کور یه نشریه بسته شده نیست. اونم نشریاتی با تیمی که محمد قوچانی و اکبر منتجبی جمع میکنن. جای ایراندخت هم میره کنار هم میهن و شهروند امروز و یه عالمه نشریه دیگه که تو زندگی روزمره مون دلمون براشون تنگ میشه و جای خالیشون و حس میکنیم. هرچند ایراندخت رو خیلی نمی فهمیدم که بیشتر فکر کنم به این دلیل بود که خود سردبیر و بقیه هم نمیدونستن که واقعا از ایراندخت چی میخوان. بانگار به چیزی که از اول قرار بود ایراندخت باشه افتخار نمیکردند یا راضیشون نمیکرد. این شد که به قول تو هی به سنش اضافه کردن و آخر سر چیزی شد که نه این بود و نه اون. نه خود ایراندخت بود و نه شهروند امروز. ولی به هرحال همه اینا دلیل نمیشه که جاش خالی نباشه که هیچی خالی تر از یک تحریریه خالی نیست.(به نظرت چندلر از دستکاری جمله ش ناراحت میشه؟!) و اینکه اگه رو جلد یه شماره ایراندخت واقعا کوروش یغمایی بوده که از ۵-۶ سالگی تا همین امروز عاشقشم که جای خالیشو بیشترم حس میکنم. و اینکه نوید جان این شماره ایراندخت رو میتونی یه جوری برام کنار بذاری؟خیلی مهمه برام….(راستی از بین آهنگهای کوروش یغمایی به جز گل یخ که شاهکاره دو سه تا شاهکار دیگه هم هستن که من خیلی دوستشون دارم. یکی “لیلا…لیلا..لیلا….لیلا رو بردن..” و اون یکی هم “تو رگ خشک درختا… برق پاییز میگیره…”جلومو بگیر وگرنه تا آخرشو میخونم.
۲)عیار۱۴ رو هنوز ندیدم ولی یادمه تو جشنواره دوستش داشتم. بیشتر بخاطر این که فضاش بنظرم خیلی سینمایی بود. و سکانس آخرش بنظرم یکی از معدود فیلمهاییه که از آداجیو خوب و به جا و به اندازه استفاده کرده. و پوریا پورسرخ رو برای اولین بار دوست داشتم.
۱۴ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۰۰:۱۸
نوید: من شیفتهی یکی از آهنگای بهشدت مهجور موندهی استادم؛ «شهر چشمای تو» یهبار حتما باید با گیتار برات بزنمش…حتما. راستی رسیتالِ خوب بود؟ رفتی؟
۱۴ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۰۰:۱۹
۳)واااای از دفتر آقای گلمکانی…کلی باهات در این مورد هم عقیده ام. دفتر آقای گلمکانی با اون در چوبی تیره و کتابای تو کتابخونه برام حکم یه کافه دنج قدیمی و داره. از اونایی که بوی قهوه شاهکار توش میاد. (هرچند تو اتاق استاد از این بوها خبری نیست.) “انگار که بعد از مدتها یکی از اساتید دوران دانشگاه یا معلمهای دوران مدرسهام را میدیدم و حالا ترس و وسواس گذشته، جایش را به یکجور آرامش غریب داده” این دقیقا حس منم هست. هربار که میرم این حسو دارم. اول یه جور خجالت و وسواس و بعد آرامش یه آشنا مثل اینکه عموم باشه. و مهسا وحدت رو منم نمیشناختم و حالا به لطف آقای گلمکانی یه cd از کاراش دارم که رو کامپیوترم ریختم و دائم گوش میدم. وارد اتاق که شدم آهنگ مهسا وحدت داشت پخش میشد. و راستش خودم کشفش کردم. یعنی تنها تو اتاق نشسته بودم و ترک۵ همین آلبوم داشت پخش میشد و یه دفعه شروع کردم به زمزمه کردن اون آهنگ فولکلوری که مهسا وحدت داشت روش میخوند و با خودم گفتم چقدر این خواننده صدای خوبی داره و چقدر خوب داره رو آهنگهای فولکلور اجرا میکنه و با اینکه من اصولا موسیقی تلفیقی دوست ندارم چقدر این کات شدنش به مک لین(اسم این آقای خوش صدای خوش لهجه رو البته الان از این پست تو یاد گرفتم.اتفاقا چقدر دوست داشتم ببینم کیه!) رو دوست دارم. که آقای گلمکانی اومد و اشتیاق منو که دید برام کپی اش کرد. با یه فولدر دیگه از یه خواننده افغانی که باید بدم گوش کنی. و راستش روشو نداشتم که بعدا زنگ بزنم به ماهنامه فیلم و با آقای گلمکانی صحبت کنم و تشکر کنم ازش بابت معرفی شاهکارش و لطفی که کرد.
۴)میخوای به فکر جدید من گوش کنی؟میدونم که دلت میخواد. خب من فکر کردم بهتره بولیویا رو بی خیال شیم. باید بریم استرالیا پسر…
۱۴ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۰۰:۱۹
نوید: …آره، لااقل اونجا به زِبون ما حرف میزنن…
)
۱۴ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۴۹
این گفتگو با کورش یغمایی جدید است یا به همان گفتگو با نسیم مربوط می شود ؟ و یک سوال دیگه اینکه آیا استاد اجازه ی عکاسی جدید نمی دهد ؟ این عکس ها همه مربوط به ۱۰ سال پیش است …
از یغمایی کار سرانجام ( سیب نقره ای ) رو دوست دارم . و انسان فرشته ( تفنگ دسته نقره ) هم بنظرم دیوانه کننده است . غمناک تراک بعدی همان آلبوم هم عالی است . بنظرم این کارهای جدید استاد خیلی بهشون کم لطفی شده . خیلی بهتر از گل یخ ـند !
عیار ۱۴ را هم به همان دلیل بیش از حد کش دار بودن دوست ندارم و پارسال هم دیدمش در جشنواره .
۱۴ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۴۹
نوید: رفیق، پیش از هرچیز این شمارهی ۳۸ مرحوم هفتهنامهی ایراندخت است! آنموقعی که هنوز سیاسی نشده بود البته. چهطور ندیدی؟! گفتوگو هم مگر میشود مال یک مطبوعهی دیگر باشد؟ اختصاصیست طبیعتا. درمورد عکس هم من در جریان نیستم، لابد شخص کورش یغمایی خواستهاند تصویر جدیدی ازشان نباشد. گفتوگوکننده آرش نصیریست. مخلص.
۱۶ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۲۰:۴۱
متاسفانه ایراندخت را دنبال نمی کردم …
راستش بعضی وقت ها دارم لا به لای مجلات ورق می زنم و گفتگویی را می خوانم و می بینم چقدر جالب است که شبیه این گفتگو را دو-سه جای دیگر هم با اندکی تفاوت خوانده ام . ( ۲-۳ جا البته اغراق است . ۷-۸ جا بیشتر به واقعیت نزدیک است فکر کنم ! ) بالاخره برخی همکاران یک عادت هایی دارند دیگه !
ارادتمند
۱۶ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۲۰:۴۱
نوید: آهان. از اون نظر که درست میگی. متاسفانه بله، گاهی اینطوریست
)
۱۶ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۲۰:۵۱
رفیق منم یه لیستی از بهترینای ۲۰۰۹ ام گذاشتم تو بلاگم. خوشحال میشم سر بزنی البته میدونم که زیاد هم سلیقه نیستیم و من یه مقدار زیادی ایندی ترم و تو آلترناتیو و پروگرسیو تر. در ضمن ادت کردم.
۱۶ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۲۰:۵۱
نوید: بهقول ما جنوبیها؛ «تو آشماس هم پیداس» که ایندیتری
) البته من توی انتخابام موسیقی فیلمها/ Soundtrack رو درنظر نگرفتم. فقط استودیوییهاست. بهشدت راجع به آلبوم ساند ترک ۵۰۰ روز با سامر، باهات موافقم برادر. مخلص.