مدتیست پست تازهای نداشتم، بهچند دلیل؛ اولین و مهمترینش این بود که پستِ قبلی دربارهی آمریکایی، فیلم تازهی کوربین است و آنرا در شرایطی ایدهآل و رؤیایی، بلافاصله بعد از تجربهی تماشای نسخهی کامل آن روی پردهی عریض سینما (مثل این ندیدهها) نوشتهام، یعنی واکنش سریع و خالصم دربارهی اثر فیلمساز/ عکاس/ موسیقیشناسی خوشذوق و سلیقه است که با همان اثر قبلیش- کنترل (۲۰۰۷)- شیفتهاش شدم، اثری زندگینامهای/ موزیکال دربارهی یان کرتیس، آهنگساز، ترانهسرا، خواننده و سرپرست گروه پست پانکِ جوی دِویژن/ Joy Division (مطلبم دربارهی این فیلم را اینجا بخوانید). کوربینِ هلندیتبار که از دنیای عکاسی، تبلیغات و موزیکویدئوسازی به سینما آمده (هرچه موزیکویدئوی خوب از کولدپلی و دِپِش مود در ذهن دارید ساختهی اوست، مثل ویدئوی Talk کولدپلی) قدر خوشعکسی و پهنای چهرهی جرج کلونی، سیمایِ ایتالیایی اصیل و زیبایِ ویولَنته پلاسیدو/ پلاچیدو (او دختر مایکل پلاسیدوی بازیگر/ فیلمساز و سیمونتا استفانِلیِ بازیگر است؛ همان که نقش همسر سیسیلیِ مایکل کورلئونه را در پدرخوانده ایفا کرد، سکانسهای جادویی و اغفالکنندهی مربوط به او را که یادتان هست؟) که دُر گرانمایهایست میان بانو برگمن (شاید بیشتر دختر بانو؛ ایزابلا) و سوفیا لورن، و همچنین طبیعت زیبای کَسِل دلمونتهی ابرودزویِ ایتالیا را دانسته و از آنها همان بهرهای را برده که مارتین مکدانا از معماریِ بروژِ در بروژ برده. جدای از نقد کامل و مفصلی که دارم براش مینویسم، یادداشتی ستایشآمیز و بیشتر دلی برای ماهنامهی رونا مینویسم که در شمارهی بعد (آبان) خواهید خواند.
ضمن آنکه پروندهی پروپیمانی هم دربارهی القا/ اینسپشن توی این شماره داریم که بیشتر محصول عشقورزیدن خسرو نقیبیست به این فیلمِ عظیم و تازهی نولان. مطلبی برای القا نوشتهام، اما فیلم را جزو کارهای خوب نولان نمیدانم؛ القا در خوشبینانهترین حالت بلاکباستری خوشساخت و پرخرج است که لباسی از ایدههای پیشین و تکراری نولان را تنش کردهاند، انگار که صاحبان استودیو از نولان بلاکباستری با ایدهها و مهروامضاش خواسته باشند. هیچجوری به کتم نمیرود که نولان (آنطور که در مصاحبههاش گفته) ده سال پای این فیلمنامه وقت گذاشته. با این حساب آثار خوب او همچون مِمِنتو یا پرستیژ چهقدر زمان بردهاند؟
دلیلِ بعدیام اما برای تازهنکردن صفحهی اولِ حالا دیگر وبسایت، همین نقل مکان از وبلاگِ بلاگفا به وبسایتیست که سروشکلش را دارید میبینید؛ قالب و زحمت اصلیش گردن آرمین برومند، همکار دوستداشتنیام بوده که حالا از پیشمان رفته و دارد برای سربازیرفتن حس میگیرد. خدا هرجاکه هست حفظش کند. اصلا هم چنین وبسایتی از او نخواستم که برادر بهعنوان کادوی تولد برام ساختهاش. سردرِ وبسایت هم کار خواهر عزیزم نیوشاست که اینجا را رسما کرد؛ کافهگرد. خداحافظ آسیاببادیهای ذهنت و تمام ایدههای پیشین که البته میتوانید تمام آنها را در قسمت آرشیو این وبسایت، یکجا ببینید. میماند فقط کامنتهای آن دوران که نمیدانم چرا اینجا آنلاین نمیشود. حیف شد، پرش کلی خاطره بود… راستی تیترِ مطلبم دربارهی القا را گذاشتهام؛ «خستهام از خاطره داشتن». مطلبم برای این فیلم نولان (موضعم مقابل اثرش) از جنس رابطهی بین کاب (دیکاپریو) و تصویر مال (کوتیار) که چیزی بین خاطره و رؤیاست از آب درآمده؛ نمیخواهم یا نمیتوانم بعضی لحظههاش را فراموش کنم اما بدمصب نیش میزند گاهی.
در انتها اینکه مدتهاست خیال دارم گروه بریتیش پاپِ هِرتس/ Hurts را بهتان معرفی کنم که موقعیتش پیش نمیآمد. گروهِ سینت پاپ و نیو ویوِ دونفرهی مدل دهه هشتادیِ اهل منچستر که با همین اولین اثرشان، شادی/ Happiness (منتشرشده در ششم سپتامبر) جدول پرفروشهای بیشتر کشورهای اروپایی را بهچنگ آوردهاند (آنها در چارت آلمان دوم و سوئد و انگلیس چهارم شدهاند). اول موزیکویدئوی قطعهی Wonderful Life آنها توجهام را جلب کرد، ویدئویی که با مغز وسط کلیپهای متعلق به دههی ۱۹۸۰ پهنتان میکند؛
دوراندوران یا مثلا نیو اُردر، بهخصوص ویدئویِ پاکنشدنیِ Come Undone دوراندوران، با حفظ تمام وجوهِ نئو رمانتیکگونهاش، چه در شعر، چه در موسیقی و چه سروشکلِ دو عضو این گروه. صدایِ تئو هَچکرافت، خوانندهی ریچموندیِ این گروه چیزیست از جنسِ تونالیتهی دیو گاهان، لید ووکالِ دِپِش مود و سوزِ صدای متیو بلامیِ میوز. بهزودی یادداشتِ کوتاهی برای آنها در بخشِ کافه وایِ وبسایت هزارکتاب خواهم نوشت که خواهید خواند. راستی مسابقهی رویونویسی بر کتاب در وبسایت هزارکتاب برگزار کردهایم که تا چهاردهم آبان هم فرصت دارد، جایزه هم میدهیم. داورانِ این مسابقهی بزرگ که از بین آثار فرستادهشده، برندگان را انتخاب میکنند قطعا از فعالان اسم و رسمدارِ عرصهی کتاب و مطبوعاتند که بهزودی اسمهاشان از طریق همین وبسایت گفته خواهد شد. در اطلاعرسانی و در این مسابقه شرکت کنید.
برای حسن ختام این پست، سه آهنگ از آلبوم تازهی گروهِ بازهم انگلیسی و تریپ- هاپِ تریکی/ Tricky با عنوانِ Mixed Race را بهتان پیشنهاد میدهم؛ آهنگهای چهارم (Ghetto Stars)، پنجم (حکیم/ Hakim) که تجربهی غریبیست شنیدن این قطعهی کاملا پاپش و دهم (Bristol to London). بعدا از این گروه بیشتر خواهم گفت و نوشت.
* عنوان این پست اشاره به ترانهی راک دهه شصتیِ پایانیِ آمریکایی، اثر گروهِ هلندیِ کیوبی اند دِبلیزاردز دارد که تیتر پست قبلیم بود و نمیتوانم از آن دل بکنم حالا حالاها.
۱۹ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۵۶
خدمتِ ناشناسِ خوشحال؛ متاسفانه هنوز به سیستم این وبسایت آشنا نیستم و شب گذشته که آمدم به کامنتت جواب بدهم، هم کامنت تو و هم جواب من، جفتشان پاک شد. در مورد تلفظ صحیح نام بازیگر دو و فیلمساز کمتر شناختهشدهی ایتالیایی مایکل پلاسیدو (یا با تلفظ ایتالیایی میکِله پلاچیدو) ایراد گرفته بودی که باید بگویم بنده تلفظ ایتالیایی/ اسپانیایی را ننوشتم، مثل تلفظ انگلیسی پاکو دِلوچیا که دِلوسیا هم میگویند و مینویسند. و اما راجع به تلفظ نام ویولَنته که بهنظرم با گذاشتن الف بعد از لام (آنطور که تو گفتی، البته نه با این لحن مؤدبانه) غلط خواهد شد. در مورد نکتهی آخر هم که گفتی برادر یا خواهر عزیز؛ صیغهی شماها یا ماها ندارد، امروزه با دوسه کلیک روی وبسایتهای دیتابیسی ازجمله آیامدیبی یا ویکیپدیا میشود هفتجد سینماگر را ریخت بیرون و راجع بهشان تحقیق کرد. شما که بلدی کامنتهایی به این خوبی بنویسی و اهل اینترنتی که دیگر نباید فقط به خاطراتت اکتفا کنی و آنها را به رخ بکشی دوست عزیز.
۲۳ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۱۷:۰۹
نوید: از پذیرفتن دیدگاه پر از عقدهت معذورم ناشناسِ خوشحال، نه به اینخاطر که پر از توهین به بنده است، چون پر از توهین به مجید اسلامی عزیز است، بههرحال هیچکس کامل نیست و هرکس امکان دارد از دید دیگری نواقصی داشته باشد، مهم آن است که در این وادی مؤدب و بیعقده بود که تو نیستی. ضمن آنکه هویتت هم برام روشن شد و بهزودی نامت از فهرست رفقا و همکاران من خط خواهد خورد.
۲۳ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۱۹:۲۵
شما نگار خیلی دوست داری همه چیز رو برعکس کنی، نه؟
اول. نه توهینی به شما کردم نه به مجید اسلامی. یا شما خیلی نازکدلی یا اینکه توهین اسمش عوض شدهو من خبر ندارم.
دوم. نه رفاقتی با تو داشتم نه همکارت بودم نه اصلا” در این زمینه کار می کنم. وقتی هویت روشن شده ی بنده رو فهمیدی به خودم هم خبر بده بدونم.
سوم. این نوشته هم لابد پر از توهینه؟ نه؟
چهارم. هر جور خودت حال می کنی. برای من اصلا” مهم نیست کامنتم تایید بشه یا نه چون خودم می دونم چی نوشتم.
۲۴ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۴۹
نوید: کامنتگذار عزیز (خوبه حالا؟!) پیشتر هم گفتم، هیچکس کامل نیست اما اصلا دلیل نمیشود اگر کسی مثلا الکساندر دپلا را بهقول تو نوشت دسپلات دیگر یعنی هیچچیز بارش نیست. شاید بندهی خدا به گویش اسم آن فیلمساز یا بازیگر آشنا نیست. تازه همانطور که قبلا هم گفتم خیلی وقت است که ما اسامی را با تلفظ انگلیسیشان ادا میکنیم و مینویسیم (مثلا ماریون کوتیار مینویسیم، نه کوتیَغ!) بنده هم اگر نوشتم پلاسیدو (و نه پلاچیدو) چون فکر کنم (فقط فکر کنم، مطمئن نیستم) در راهنمای فیلم بهزاد رحیمیان با این نوع نوشتار دیدهام، حالا تو گویش ایتالیایی و اصیلش را گوشزد کردی (میکله پلاچیدو) دمت هم گرم، یاد گرفتیم و زین پس اینگونه میگوییم، اما دلیل نمیشود توهین کنی به عالم و آدم کاربر گرامی (بازم خوب است؟) نکتهی دپلا را هم گرفتم و فهمیدم که هستی، زین پس فقط کاربر گرامی، قبلا هم در گپوگفتهامان گفته بودی. از حافظهام یکجوری مطمئنم.
۲۴ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۱۳:۱۷
نوید جان
به پیر و به پیغمبر هیچ گپ و گفتی با تو نداشتم. راستش هیچ وقت سعادت دیدارت را نداشته ام. الکساندر دپلا را هم از این دختره آلیشا کیز یاد گرفتم که در مراسم اسکار دو سال پیش با زک افران آمده بود روی صحنه (و چقدر هم دلبر شده بود) تا جوایز بهترین موسیقی را بدهد. دیگر خود دانی.