خیلی می‌ترسیدم، درست از همان روزی‌که شنیدم کنسرتِ سیروانِ خسرویِ دوست‌داشتنی قطعی شده، می‌ترسیدم. از موقعی به این‌ور، تصمیم جدی گرفته‌ام که با این شرایط فاجعه‌آمیز صدابرداریِ کنسرت‌ها و هم‌چنین موقعیت افتضاح سالن‌ها، قدم در سالن کنسرت‌های پاپ و… نگذارم. آخری‌اش اجرای به‌شدت بد رضا یزدانی توی همین سالن اصلیِ غیرمناسبِ کنسرتِ اریکه‌ی ایرانیان بود که بنا را گذاشتم هیچ‌چیز ننویسم راجع به‌اش، آخر یک چیزهایی واقعا به موزیسین‌ها و نوازندگان هیچ ربطی ندارد، ای‌بسا که اجرای خوب رضا یزدانی عزیز را پیش‌تر در کنسرتِ یونیسف دیده و لذت برده بودم. حالا از وقتی شنیدم سرانجام سیروان هم توی اریکه‌ی ایرانیان کنسرت خواهد داد، از یک‌‌سو خوشحال بودم برایش و ازسوی دیگر ناراحت که اگر کنسرت به‌قدرتی که برازنده‌ی سیروان است اجرا نشد، چه، چه بنویسم برایش؟ ازسویی دیگر گونه‌ی موسیقی سیروان از آن دسته‌ای‌ست که می‌شود به‌سادگی توی اجرا انگ به‌اش چسباند که «سمپلی»‌ست؛ اجرای درست‌ودرمان با ساز نیست. مشابه ایرادی که همین اواخر به اجرای بهروز صفاریان هم‌راه خوانندگی (متاسفانه ضعیف) فریدون وارد کردند و خودمانیم تا اندازه‌ای هم درست بود. غرق همین افکار بودم که تماشایِ قلبِ شوریده/ Crazy Heart- درامِ موزیکال و اصالتا کانتری- بلوزی که امسال بازیِ جف بریجز را به جایزه‌ی اسکار رساند- را نصفه و نیمه رها کردم و آماده شدم تا به سئانسِ اول، دومین شب از اجرایِ سیروان برسم، اجرایی که راستش به‌خاطر طرحِ نامناسبِ بیلبوردِ تبلیغاتی‌اش و هم‌چنین طرح مشابه روی پوسترها و بلیت‌های آن کمی نگران‌ترم کرده بود، اجرایِ دمِ عید آن به‌کنار البته، چون خوش‌بختانه تمام بلیت‌های چهار سئانس به‌سرعت فروخته شد. سیروان خسروی، با شناخت زیادی که از اخلاقش دارم جزو معدود موزیسین‌های پاپی‌ست که به‌رغمِ قاتی‌شدن ناگزیرش با بازار و تجارتِ گونه‌ی پاپ، آن‌هم از نوع بدنه‌ایش (گونه‌پاپِ بدنه‌ای به‌نظرم پاپِ شدیدا مصرفی مدشده در این‌روزهاست، موسیقی پاپ عکس روی جلد مجلات و ترانه‌ی عنوان‌بندی سریال‌ها، گونه‌پاپی که مخاطب از او فقط صدا و سیمایی زیبا می‌خواهد، گونه‌ای که متاسفانه به همت ما روزنامه‌نگاران پاگرفته، مخاطب این گونه پاپ فقط دلش می‌خواهد با خواننده ترانه و شعر را زمزمه کند، غافل از این‌که موسیقی پاپ در هیچ‌کجای دنیا «فقط» این مؤلفه‌ها نیست)، بسیار روی این‌جور جزئیاتِ کار حرفه‌ای خود وسواس به‌خرج می‌دهد، چه‌بسا تنها ایرادِ اساسی‌ام به کار حرفه‌ای سیروان خسروی، همین قاتی‌شدن با سبک پاپِ بدنه‌ایِ این سال‌ها و کل‌انداختن‌هایِ شیطنت‌آمیز و گاهی حتی بامزه‌اش با‌ این اهالی‌ست، خصیصه‌ای که از دید خیلی‌ها درکل به‌سود سیروان بوده است. او در اولین گفت‌وگویی که بعد از انتشار اولین آلبومش- تو خیال کردی… و برای هفته‌نامه‌ی همشهری جوان شماره‌ی ۱۰۶- با او انجام دادم (با تیتری که بسیار دوستش دارم و سیامک رحمانی هم نگه‌اش داشت؛ نمی‌خوام که با تو هم‌صدا بشم) مدام تاکید می‌کرد که؛ «گاف نمی‌دهم». حالا تمام شرایط مهیا بود تا سیروان یک سوتیِ نافرم در کارنامه‌اش ثبت کند…
توی همین فکرها بودم که چراغ‌های سالن بد از تاخیر مطابق معمولِ کنسرت‌ها، خاموش شد و گروهِ نوازندگان سیروان پدیدار شدند، گروهی که متاسفانه از فاصله‌ی بسیار دورِ جایی که نشسته بودم قابل تشخیص نبودند، حضور سریعِ شخص سیروان روی سن و آغاز اجرا با آهنگ پرضربِ تو خیال کردی… هم مزید بر علت شد تا هویت نوازندگان گروه، هم‌چنان برایم پوشیده بماند، فقط حضور امید حاجیلی به‌خاطر فرم و نحوه‌ی ترومپت‌نوازی‌اش و هم‌چنین هومن غفاری، به‌خاطر درام‌نوازیِ تمیزش برایم کاملا قطعی شد. اجرای اولین قطعه دلم را بیش از پیش لرزاند؛ آفتِ همیشگیِ صدابرداری، این‌جا هم یقه‌مان را گرفته بود، معلوم بود که در ابتدا سیروان صدایِ خودش را آن‌طور که باید از مانیتورهای روبه‌رویش نمی‌شنید، چون گاهی میکروفون را از جلوی دهانش خیلی دور می‌گرفت و گاهی آن‌قدر نزدیکش می‌کرد که صدا یکهو زیاد می‌شد. مجموعه‌ی این‌ها رفته‌رفته داشت امیدم را کم‌سوتر می‌کرد که لحنِ جَز- بلوزِ آشنای بداهه‌هایِ کی‌بورد رضا تاج‌بخش، گرمایی به‌درونم دمید، رضا از دور شناسایی شد. لحنِ گیتار الکتریکِ سولونوازِ سیروان در قطعه‌ی لحظه‌های بی‌تو بودن، صدالبته طعم سولوهایِ کوتاه و حسیِ کاوه یغمایی را نداشت اما به‌قدری اریژینال بود و اصالت خودش را داشت تا برای دانستن نامِ نوازنده‌اش کنجکاو بشوم و جاهایی له‌له بزنم. دست‌ آخر هم موقع معرفی‌اش توسط سیروان انقدر جمعیت شلوغی کرد که فقط نام کوچکش که مسعود بود به گوشم رسید (در سرچِ بعدی فهمیدم که اسمش مسعود همایونی‌ست)، خبر خوش این‌که زین‌پس یک سولونوازِ دارایِ لحن و لهجه‌ی مستقل به نوازندگانِ حرفه‌ای‌مان اضافه شد.
به‌طور کلی اجرای سیروان در پارتِ دوم سئانس ما، یک سروگردن پرشورتر از پارت اولش شد، جوری‌که سیروان هم با دلی قرص‌تر اوج‌وفرودهای انصافا دشوارِ هنگام خواندنش را ادا می‌کرد؛ حالا دیگر بَندِ ذاتا پاپ- راکی (هی می‌گویم پاپ چون خود سیروان اصرار دارد، وگرنه که بیش‌تر ک
ارهای او به گونه‌ی هاوس و دنس پهلو می‌زند) مقابل‌مان قرار داشت که به‌خاطر لحنِ خط اجراهایِ کی‌بوردِ تاج‌بخش، ریتم‌گیتارهای پاکیزه‌ی نیما رمضان (و ظاهر و مدل موهای آن‌دو البته!) صدای تمیز و اریژینال درام‌ها و سولوهای الکتریکش، بک‌وکال‌های بسیار خوب و بدون باگِ زانیار خسروی (که خیلی هم طرفدار دارد) و رضا تاج‌بخش و صدالبته وکالِ سیروان که حالا در پارت دوم، گویی جانی دوباره یافته بود، با وجود بعضی ایرادهای گریزناپذیرِ صدابرداری (و البته محسوس برای گوش‌های آشنا) می‌شد نمره‌ی قبولی به‌شان داد. سیروان پارت دوم را با آهنگ امروز می‌خوام به‌ات بگم… و به‌شیوه‌ی تک‌نوازی با پیانو (تنها جایی از کنسرت که سیروان پشت ساز نشست) آغاز کرد، اجرایی که به‌نظرم درست از همان لحظه به‌اش قوت قلب بخشید؛ این کنسرتی از سیروان خسروی‌ست که نه‌تنها لیبلِ «سمپلی‌بودن» به‌آن نمی‌چسبد که سازها و نوازندگانش وجهه‌ی خاصی نیز به‌آن بخشیده. گل سرسبدِ اجراهای سیروان در اولین کنسرتش اما قطعه‌ی دل‌ام گرفته با لحنِ نیمه‌آکوستیک سازها بود؛ نیما رمضان و بابک سعیدی (راستی بابک سعیدی هم نوازنده‌ی بیس این اجرا بود) به فرم اجراهای آنپلاگد/ Unplugged روی سن نشستند و ترکیب‌شان با اضافه‌شدن سولوهای مسعود همایونی عالی ازآب درآمد. فقط می‌ماند آره، آره خواستن‌های دائمی جمعیت از سیروان و اجرای دوباره‌ی این قطعه‌ی شاد توسط گروه که به‌همان خصیصه‌ی (به زعم من به‌زیان و به‌عقیده‌ی همه‌گان و فکر کنم خودش، به‌سود او) علاقه‌‌ی سیروان به‌ عضوی از موسیقی حال حاضر پاپ‌مان بودن، برمی‌گردد، نکته‌ای که از همان اولین آلبوم سیروان- تو خیال کردی بری…- و با قرار دادن آهنگِ «شش‌و‌هشتی» (و البته انصافا خوش‌ساخت) بهار من به‌عنوان قطعه‌ی آغازینِ آلبوم، یک‌طوری نمود داشت. به‌هرحال اولین کنسرت سیروان در مجموع ختم به‌خیر شد، اجرایی که گمان می‌کنم بسیار آگاهانه و عامدانه برای هر قشری (از مخاطب خاص گرفته تا خیلی عام)، چیز دندان‌گیری داشت. برای من اما که جنس صدای کی‌بورد (و ظاهر و مدل موهای) رضا تاج‌بخش و هم‌چنین لحن ریتم‌گیتار (و هم‌چنین مدل موها و اصلاح صورت) نیما رمضان و تکنیک‌های اساسیِ نوازندگیِ بابک سعیدی کافی بود تا به خاطره‌ی اجراهای دوست‌داشتنیِ پاپ- راک اواخر دهه‌ی ۱۹۸۰ یا اوایل دهه‌ی نود مثلا پرتاب بشوم (مثل اجراهای تمیز برایان آدامس یا مثلا اجرای جرج مایکل در بزرگ‌داشت فردی مرکوری). حالا با خیال و وجدانی آسوده به خانه برمی‌گردم تا بعد از نوشتن این یادداشت، بنشینم پای ادامه‌ی نقش‌آفرینیِ معرکه‌ی جف بریجز (در نقش بد بلیک، خواننده‌ی کانتری افول‌کرده) در قلبِ شوریده. در این قصه هم گویی بد بلیک (لبوفسکیِ بزرگ ما) خواننده‌ و موزیسینِ پیر افسانه‌ای به جرقه‌ای، تلنگری چیزی برای درخشیدن نیاز دارد.

پی‌نوشت:عکس بالا را سیروان تازه برایم فرستاده، خوب به آن نگاه کنید، همان‌طور که گفتم، علاوه‌ بر گیتارِ فندرِ دست مسعود، تی‌شرت‌اش هم طرحِ آلبومِ Dark Side of The Moon پینک فلوید است. دیگر بعد از عمری سولو شنیدن، این‌کاره‌ها را توی آش‌ماست هم تشخیص می‌دهم.