
تماشای سریِ لاست/ گمشدگان را سرانجام بهپایان رساندم. راستش با شلوغبازیهایی که تیم نویسندگان و سازندگاناش پیشتر و در فصلهای قبلی از خود نشان داده بودند، همچنین نکتههایی که گاهی، بعضی از همکاران و رفقا از دستشان درمیرفت و از فصل آخر میگفتند، امیدی به اتمام آبرومندانهی قصه نداشتم. اما اینگونه نشد. بهنظرم سریِ لاست، اگر در فصلهای قبلی، بیخود و بیجهت قضیه را پیچیده کرد، شلوغاش کرد، همه را الکی گیج کرد، لااقل قصهاش را آنطور که از ابتدا باید و حدس میزدیم بهپایان رساند. خیلی از ایرادها و اشکالاتی که به ساخت و پرداخت این سری وارد است، ازجمله اینکه خیلی از سؤالهای تماشاگران بیجواب مانده (سؤالهایی که خود رفقای سازندهی اثر برامان بهوجود آوردهاند) بههمان ایرادی که گفتم خالقان بیخود در فصلهای گذشته داستان را پیچیده و شلوغ کردند وارد است، آنها توقع مخاطب باهوش را بیجهت بالا بردند، وگرنه که مخاطب فیلمدیده و آشنا با قصههای مدرن (میگویم اما آنهایی که ندیدهاند، نخوانند؛ از نردبامِ جیکوبِ لین بگیر تا استخوانهای دوستداشتنیِ جکسن) از همان ابتدا میتواند همچه پایان معقولی را متصور شود، اگر گولِ نویسندگانِ اثر را نمیخورد و بیجهت گمراه نمیشد. همچه حقهی رواییای هم در اثر تازهی نولان- القا/ اینسپشن- (تازه بهجز شباهتِ روایی بخشِ سومِ مأموریت تیم حرفهای رؤیابینها و ربایندگانش در القا به لاست) بهگونهای دیگر وجود دارد؛ نولان از همان ابتدای اثرش (و با توجه به پیشزمینهای که از اثر داریم و توسط رسانهها ایجاد شده) با قواعدی که میچیند و مدام نشانمان میدهد، چنان مرعوبمان میکند که داستان نهچندان پروپیمانش در سطحِ کلانِ فیلم به چشممان نیاید. هرچه که دربارهی فصل آخرِ لاست اینجا بنویسم، خطر لو رفتن قصه وجود دارد. بهخصوص کارگردانی دو اپیزودِ “Ab Aeterno” (قصهی گذشتهی اَلپرت) و “Across the Sea” (برادرانِ دوقلوی جزیره) بینقص است.
دو فیلمِ شوالیه و روز و گرگومیش: کسوف را رسما با گاردی بسته نشستم بهتماشا، بهخصوص کسوف که بهنظرم قسمت دوم این مجموعه نسبت به قسمت اولش، ساختهی خانم هاردویک، سقوطی تمامعیار (متوجه هستید که تمام این نظرها برای یک خونآشامیِ محبوبِ تینایجرهاست و اثر باید در حدواندازهی خود سنجیده شود) است. جفت این اثرها اما از حد انتظارم بالاتر بودند.
ردپایی ظریف از معما و مثلا آرابسکِ استنلی دانن در کمدی/ اکشنِ تازهی ساختهی جیمز منگولد- شوالیه و روز- بهچشم میآید؛ زوجِ کروز/ دیاز قد گرانت/ هپبرنِ معما دوستداشتنیاند و شوخیهاشان با یکدیگر، بهرغم آنچه که میپنداریم، جذاب و دلنشین از آب درآمده. (جالب اینکه زوجِ جدید حتا از لحاظ سنی نیز با زوجِ کمدی دانن شباهت دارند)
تام کروز در آستانهی پنجاهسالگی، همچنان تواناییهاش را در هیأت یک ستاره بهرخ میکشد و گموگیجیِ شخصیتِ دیاز بسیار مفرح است. قصه در این کمدی اکشنِ جاسوسی (که همچون معما و آرابسکِ دانن اصلا اهمیت ندارد) فقط بهانه و بستریست برای همین اجرای سرخوشانه و دلنشینِ زوجِ کروز/ دیاز. شوخیِ With Me/ Without Me کروز عالیست و او هم به بهترین شکل ممکن آنرا اجرا کرده و ریاکشنهای دیاز نیز در آن فصل خندهدار است. کروز قد اجراهای هیو گرانت در کمدیهاش، اینجا ریتم در بازی را میشناسد و بهکار میگیرد.
در کسوف (اینبار ساختهی دیوید اسلِید) برخلافِ ماهِ نو (ساختهی کریس وِیتز که نمیدانم چرا برخلافِ کمدی رُمانتیکِ بینظیرش، دربارهی یک پسر، انقدر بد از آب درآمد) تقابلِ عشقِ ادواردِ خونآشام و جیکوبِ گرگینه به بلا بهتر و دلنشینتر از آب درآمده و دستِ کم شور و حرارتاش به مخاطب منتقل خواهد شد. ضمن آنکه فصلهای نبردِ خونآشامان و گرگینههای حالا متحد (و این آیا اشاره به اهلیشدنِ قومِ بومیِ اصیلِ آمریکا/ گرگینههای پرحرارت، کنارِ مهاجرانِ انگلوساکسون/ خونآشامانِ سرد به آن سرزمین ندارد؟) مقابلِ ارتشی که ویکتوریایِ خونآشام مهیا کرده، خوشساخت و دیدنی شده است.
امتیازم به شوالیه و روز: ***
امتیازم به کسوف: ۱/۲**

قطعهای هست توی آلبومِ تازهی AaRON – پرندگان در توفان- با عنوانِ آغوشِ چشمانات؛ تجربهی شنیدن این قطعه، بهاندازهی نامیکه این گروهِ فرانسوی برای این ترانهی دریغانگیزشان درنظر گرفتهاند، غریب و محزون است. حیرتآور است مؤلفههایی که سیمون بورهی خواننده/ ترانهنویس/ آهنگساز و اولیور کورسیهی تنظیمکننده، به آن سادگی کنار یکدیگر قرار میدهند و به همچه فضاسازیِ افسونکنندهای میرسند. آهنگِ لیلی را که توی اولین آلبومشان (۲۰۰۷) یادتان هست؟
گروهِ بریتیشِ فیثلِس/ Faithless قطعهای دارد با عنوانِ Why Go که مدتی پیش شبکههای موزیک، دائما موزیکویدئویِ بینظیر و دوستداشتنیاش را پخش میکردند. آن ویدئو، با آنکه سبکسری و سرخوشی از سروروش میبارید، نمیدانم چرا موقع پخشاش همیشه، بغض گلوم را میفشرد و اشکام سرازیر میشد؟ ماجرای آن ویدئو از این قرار است؛ دختری طی روز، از همان صبح، روزمرگیاش را با رقص میگذراند. از خواب بیدارشدن، لباسپوشیدن و رفتن بهمحل کار و خلاصه همهکارش را با ریتمِ همین قطعه میرقصد و انجام میدهد، انگاری همواره دارد در فصلی از رقص و آوازِ فیلمی موزیکال بازی میکند. تا ناگهان روزی مردی شبیه به خود را روی یک پلهبرقی میبیند (تصور کنید توی آن لحظه است که فقط هردو لحظهای دست از رقصیدن میکشند و بههم خیره میمانند) آنها بههم عشق میورزند، ازدواج میکنند و بچهدار میشوند و… (البته همهی اینها با رقص است طبعا)
تازگیها بهسرم زده یکهو وسطِ اتوبانِ همت و ترافیکِ صبح و جنگلِ دود و فلز، کمربندم را که انگار از همان اول صبح بستهام به صندلیِ روز و روزمرگی، باز کنم، صدایِ آهنگی را که هر روز میشنوم زیاد کنم و از روی ماشینها و ترافیک، با رقص، خودم را به محل کار هر روز و همیشهام برسانم. ببینم کسی پیدا میشود همراهیام کند؟
۲۴ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۲۱:۰۶
راستش نویدجان بیشتر من باب همراهی و تبریک این فرمت جدید سایت کامنت میذارم. وگرنه من با وجود تلاشهای مکرر دوستان(به ویژه مهدی عزیزی عزیز) آخر سر هم نتونستم به سنت حسنه سریال دیدن رو بیارم و لاست رو ندیدم.
اما اسم آدری نازنین و معما رو آوردی. اگه جدا معتقدی زوج کروز و دیاز به پای گرانت و هپبورن معما میرسن برم فیلمو ببینم. ایبرت یه ذره باهات مخالف بود گمونم. راستش من که کروز رو به عنوان یه ستاره هنوز هم قبول دارم. و بنظرک از معدود بازیگرهایی هست که جادوی ستاره های کلاسیک رو داره. اینکه روی پرده که میاد بی توجه به فیلم که هرچی میخواد باشه مجذوبت میکنه. اما با دیاز تا حالا رابطه عاطفی اینجوری نداشتم. حالا فیلمو میبینم شاید هم باهم دوست شدیم.
واینکه من همیشه عاشق faithless بودم بخصوص اون خواننده باریک و بلند که عاشق استایلشم. ولی این ویدیو رو ندیدم. رفتم که دانلود کنم. ما پایه رقص و سرخوشی هر روزه هستیم رفیق خوب.
نوید: چیز زیادی رو هم از دست ندادی حالا صوفیا جان واسه ندیدن پایانِ لاست. فقط این تکه رو نوشتم که بگم خالقانِ لاست، الکی مخاطبشون رو با حقههای روایی گمراه کردن تو کل فصول. وگرنه که مخاطب فیلمدیده میتونست این پایانبندی فعلی رو از اول حدس بزنه. در مورد کروز و دیاز هم گفتم؛ ردپایی ظریفی از اجرای اون اساتید، خودشون که دیگه نیستن، توقعمون رو نبریم بالا. اما واقعا رابطهشون رو دوست داشتم من. ممنون که هستی. راستی این شمارهی رونا هم عالیشده.
۲۵ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۰۴:۵۶
خوب بود و پرنکته. دیدی نوید خان ما همچینم عقده ای نیستیم داداش
نوید: ممنون که از جانب شما هم پذیرفته شدم.
۲۵ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۲۲:۱۹
پیروی پینوشت: فید سایت که سالمه، غیر از این که فقط ۵ پست آخر رو -اون هم چکیدهی پستها رو- فقط میاره و البته اینکه هیچ جایی توی UI نشانی ازش دیده نمیشه (که شخصن این یکی رو مشکل نمیدونم، کسی که بخواد از فید استفاده کنه میدونه کجا دنبالش بگرده).
سر و سامان دادن به پیوندها هم ساده است. (اصلن وررفتن با سیستم مورد استفادهی اینجا ساده است. یه کم حوصله میخواد) عجالتن برای اضافه کردن بخش تازه به پیوندها از منوی پیوندها، دستههای پیوندها رو انتخاب کیند و دستهی تازه رو اضافه کنید، لینک جدید رو بعدش اضافه کنید و خلاص.
+
تاکر گیتس (کار گردان اون قسمت Lost) شاید کارگردان درجه یکی توی تلویزیون نباشه (مثلن در حد گرگ یاتینیس یا دیوید ناتر) ولی کارش رو دوست دارم.
نوید: فید سالمه دوست عزیز، مرسی که پیگیری، اما قرار گرفتن جای عکسها مشکل داره. عکسها سر جای درست قرار نمیگیرن. سروسامان دادن به پیوندها رو بلدم، کامل توضیح دادم که خیال دارم برای بلاگهای رفقا جایی جداگانه، جدا از نویسندههای سینمایی درنظر بگیرم. البته با اجازهی شما.
۲۶ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۰۵:۳۷
CHECK THIS OUT
http://www.caffecinema.com/index.php?option=com_content&view=article&id=170:1389-07-24-17-24-22&catid=57:moallem&Itemid=65#comments
۲۶ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۰۸:۵۳
اجازهی ما هم دست شماست.
اگه کاری از دستم برمیاد خوشحال میشم بگید.
۲۷ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۰۴:۱۵
آقا اسم ما رو هم بذار تو همون لیست دوستان و آشنایان.کسایی که لاست را دوست داشته اند و سیزن آخر نا امیدشان کرده.فکر میکنم خالقان لاست یک جورهایی مخاطبانشان را فریب دادندو جذابیت را برای فصل های ابتدایی خرج کردند و معنا گشاییشان را با لحاظ اینکه ما که مخاطبمان را داریم برای فصول پایانی گذاشتند.البته به نظر من هم پایان لاست منطقی بود و من هم فکر نمیکردم قسمت های پایانی به پرکردن قطعه های پازل ناتمام بگذرد و مشخص بود که قهرمان داستان باید به همان رهایی مورد نظر سریال دست پیدا کنند.اما مشکل من با پایان، آن همه المان های مذهبی تحمیلی بود که در قسمتهای پایانی به نظرم شورش را درآورده بودند.یک جورهایی دست کم گرفتن تماشاگرانی بود که توی همان قسمتهای اولیه و با تمام اطلاعات محدودی که در اختیار داشتند میتوانستند مابه ازاهای مذهبی و فلسفی جزیره و آدمهایش را بیابند.تازه لذت کشفش آن هم در یک داستان معمایی از همه چیز بیشتر بود.
و اینکه من شوالیه و روز(که شوخیش با dark knight و جناسش را دوست دارم) را هنوز ندیده ام.البته اتفاقا قبلا بهش خوشبین بودم.حالا که آنها را با زوج محشر گرانت-هیپبورن مقایسه کرده ای باید نشست ردیف تماشایش کرد.
و اینکه ویدئو مورد نظر محبوب من هم هست.واسه خودشان یک آرمان-خانواده تشکیل میدهند آخرش رسما.
نوید: آقا قبل ازاینکه بگی خودم فکر کردم و دیدم کلا از خیر چیزی که میخوام بگذرم بهتره فعلا. همکاران و رفقا باهم. آخه خیلی از همکاران رفیقاند و برعکس. در مورد لاست مشخص بود از همان اولین صحنه (بازشدن چشم جک شپرد؛ با این اسم و فامیلش جکِ چوپان) که قصهای مذهبی پیش رومون است، اما بهقول تو نه انقدر رو و تحمیلی. در مورد شوالیه و روز، فیلم خیلی از المانهای کمدیجاسوسیهایی شبیه معما رو داره و خیلی از صفات زوج کروز/ دیاز قابل مقایسه است با اون زوج بهنظرم (البته صرف نظر از تیپ اسپورت و رسما اکشنکار کروز). پاینده باشی رفیق.
۲۷ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۳۶
نوید جان سوء تفاهم شد.شما گفتی خیلی از رفقا از سیزن آخر لاست خوششان نیامده من هم گفتم مرا بگذار تو لیست آنهایی که سیزن آخر را دوست ندارند.نه احتمالا پیوندهای وبلاگت…..وگرنه ما را تو لیست ابرهای باران زا یا دایناسورهای دوران ژوراسیک یا رقاصه های پشت سر حسن شماعی زاده هم بگذاری باز هم عزیز مایی رفیق.اصلا به این چیزها فکر نکرده بودم رفیق…..
هرچند هنوز افتخار همکاری با تو نصیبم نشده و اتفاقا خیلی هم بهش مشتاقم
نوید: استاااااد. خیلی چاکریم. تو دنیایی پر از سؤتفاهم داریم زندگی میکنیم آخه. حتا شیوهی زندگی عادیمون هم فراموشمون شده و باید واسه هرکاری که میکنیم دلیل و توجیه بیاریم. چه میشه کرد؟ من هم مشتاقم به همکاری، کمیابی خودت.
۲۸ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۰۳:۴۹
یکی از اونا که پشت سر شماعی زاده می رقصید خیلی داف بود معلوم بود هیسپانیک هم هست. تو چند تا کلیپ دیگه هم دیده بودمش از جمله “آتیش؟ صحرا؟ ” (یه چیزی تو همین مایه ها) که اون پسر سارویه افشین می خوند. خلاصه دلبری بود کاوه جون
۲۹ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۱۲
سلام جناب غضنفری عزیز
آقا من شوالیه و روز رو دیدم و واقعا تاسف خوردم که کروز و دیاز چرا به اینجا رسیدن…فیلم اصلا سر و ته نداره،دائم با خودش کلنجار میره که موقعیت های دراماتیک تاثیرگذار ایجاد کنه اما بیشتر در سیلاب سردرگمیش گم میشه…
کسوف رو هم ندیدم هنوز،اصلا از این سری فیلمای گرگ و میش خوشم نمیاد،چان ووک فیلمی ساخت با نام عطش که به قدری خارق العاده بود که نظرم رو برای عدم مشاهده باقی فیلمای این سری گرگ و میش استوار تر کرد!
نوید: امیر جان، مشکل ما فیلمبینها در ایران (از منتقدجماعت بگیر و بیا تا فقط یک خورهی فیلم معمولی) این است که همهچیز رو با هم قاتی میکنیم. مثل همین مقایسهی تو؛ گرگومیش با تشنگی (یا همون عطش بهقول تو) اثر پارک. برادر سری گرگومیش یک سریِ تینایجریست که کاملا گیشه را نشانه رفته و قلب تینایجرها را و باید در همین سطح با آن برخورد کرد و ستارهها را نثارش کرد، صرفا یک بلاکباستر تابستانیست که حالا در ژانر خونآشامی سربرآورده، حکایت سبک و فرم پارک کجا، یک فیلم تینایجری خونآشامی کجا؟ هر فیلمی را باید در لول و سطح خود سنجید و یافت که برای چهگونه مخاطبی ساخته شده. این دقیقا ایرادیست که من به القا/ اینسپشن دارم؛ اینکه میگویم حقهی روایی زده. چون فیلم یک بلاکباستر تمامعیار است که ادعایی نولانی دارد. اما باز آن را مثلا با همین شوالیه و روز مقایسه نمیکنم، بلکه با فیلم خوب کافمن و گوندری مقایسهاش میکنم. شوالیه و روز هم حکایتش همین است. عمدا آنرا با کمدیهای دانن مقایسه کردم که بگویم کار در چه سطحیست و باید در چه ردیفی با آن برخورد شود. گفتهای داستان در شوالیه و روز سردرگم است؛ رفیق اصلا حکایت تمام کمدیهای جاسوسییی مثل این (پس اصلا چرا مثال آرابسک و معمای دانن را آوردم) همین است که داستان یک مکگافین تمامعیار است، همهاش بهانهایست و بستری برای نمایش بداههها و اجراهای کروز/ دیاز، گاهی مثل همان معمای دانن همراه با سوتیها و خطاهای عمدی و کلیشهای در داستانپردازیست. مثل یکی از رفقا که یک مدت پیش از من میپرسید؛ «یعنی تو اینسپشن با آن عظمت رو دوس نداشتی اما شیفتهی آمریکایی شدی؟!» گفتم استاد قیاس تو به مقایسهی خیابان جوردن و یوسفآباد میماند، تقریبا هیچ ربطی به هم ندارند. میخواهم ببینم سال ۱۹۶۸ سامورایی ملویل مثلا با این گروه خشن مقایسه میشد؟ یا مثلا ماجرای پوسایدون؟!
اینرا همهمان باید یاد بگیریم که هرگونه فیلمی را چهطور برخوردی با آن کنیم و چه مقدار از آن توقع داشته باشیم. تشنگی پارک برداشتیست آزاد از غرامت مضاعف وایلدر که حالا بهسبک و سیاق خاص پارک، بهفرم خونآشامی ساخته شده. اصلا مقایسهی آن با گرگومیش صحیح نیست. به این میماند که بخواهی اثر موزیکال گیشهای استپ آپ را مثلا با یکی از موزیکالهای ساختارشکن مقایسه کنی! امیدوارم این جوی که در میان فیلمبینهای حرفهای ما (فقط در ایران اینجوریست وگرنه شما به رویوهای خارجی نگاه کن، هر فیلم در سطح خودش نمره داده میشود) راهافتاده هرچه سریعتر اصلاح شود.
۲۹ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۱۸
راستی آقا به شدت منتظر پرونده اینسپشن رونا هستم…
هنوزم کاملا با عقیده تون مبنی بر اینکه داستان اینسپشن چکیده ای است از آثار قبلی نولان در کالبدی جدید،کاملا مخالفم و معتقدم اینسپشن متفاوت ترین و نو ترین اثر ایشونه!
حالا بحث می کنیم در موردش!!!!
ارادت فراوان
۲۹ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۲۳:۲۸
سلام مجدد نوید خان(ناراحت نمی شید که میگم نوید خان؟!)
نه آقا منظورم رو بد متوجه شدید متاسفانه،معلومه که فیلم چان ووک رو نمیشه با گرگ و میش مقایسه کرد!اصلا مگه من حرفی از مقایسه زدم؟من گفتم در همین ساب ژانر،تماشای شاهکاری چون عطش به قدری برام موفقیت آمیز بوده که حاضر نیستم با دیدن یه فیلم تین ایجری مث گرگ و میش حس و حالش رو از بین ببرم،وگرنه مگه میشه اصلا این دو رو کنار هم گذاشت؟
آره خب مک گافین که هست،اما خب مثلا مگه شمال از شمال غربی هیچکاک نیست؟(بازم مقایسه نمی کنم ها!)میخوام بگم اون فیلمم یه مک گافین تمام عیاره،اما سردرگمیش قابل درکه،یا حتی فیلمی چون سالت،با وجود اینکه در همین سر و شکل شوالیه و روزه،بازم تکلیفش با خودش مشخصه.منظور من از سردرگمی شوالیه و روز اینه که جیمز منگولد نمی دونه دقیقا چی میخواد،یعنی در همون حد و اندازه های خودش هم موفق عمل نمی کنه،داستان اون باتری منبع انرژی اصلا یه جاهایی میره به یه سر و شکل کاملا بی ربط که هیچ کارکردی نداره واقعا!منظور منم این نیست،همون بستری که میگید هم برای بداهه پردازی های کروز و دیاز شکل نمیگیره آخه،چون این دو تا هم در مناسبات بی هدف فیلم گم شدن!
آخه فکر نکنید که من هر فیلمی در مقیاس مالهالند درایو یا همین شمال از شمال غربی می سنجم،من اتفاقا معتقدم دسته بندی هر فیلمی باید در حد خودش باشه،منظورم رو شاید در کامنت قبلی بد بیان کردم،عذر میخوام
ولی قضیه اینسپشن هنوز سرجاشه،مشکل اینجاست که همه سکانس های اکشن فیلم رو بلک باستری می دونی،در حالیکه اکشن اینسپشن هم در راستای اهداف تعبیه شده در محتواشه،اصلا اکشن لازمه تمییز رویا و واقعیت در فیلم نولانه،دام کاب در عالم واقع نهایت تلاشش اینه که هر چیزی که دم دستشه بکوبه تو سر تعقیب کنندگانش،در حالیکه در رویا حرکات جیمز باندی انجام میده…این هنر نولانه که به همین سر و شکل ظاهرا عوامانه،حرف متعالیش رو میزنه…واقعا شاهکاره این فیلم.حاضر سال ها در موردش بحث کنیم!
نوید: اصلا همین حرفت رو نمیفهمم؛ مثلا مگه یه رویونویس مثه ایبرت میآد بگه تا عطش هست کی میره گرگومیش ببینه؟ یه رویونویس/ منتقد یا حتا فیلمبین حرفهای باید بتونه واسه هر فیلم یه معرفی و رویوی در حدواندازهی خودش بنویسه. دیدگاه تو به این میمونه که فقط باید رفت و سینما فیلمهایی رو دید که سطح و لولشون از یه حد هنری بالاتره. پس سینمای عامهپسند و گیشه چی؟
مثلا یه فیلم لوزرز تو همین فیلمای ۲۰۱۰ بود که اصلا (بین ایرانیها) تحویل گرفته نشد، در صورتیکه به نظرم شهید همین طرز تفکر شد و به اینصورت یکی از فیلمای قابل اشارهی امسال (از ترس اینکه لابد به منتقد بگن چهقدر کوتهنظری!) گم شد.
در مورد اینسپشن هم رفیق خوشحالم که انقدر فیلم رو دوست داری و روش تعصب. اما مخالفت من رو هم (از جانب یه نولانباز فطیر که همواره سنگ آثار او رو به سینه زده، مثل نقد مفصل دو سال پیشم دربارهی شوالیهی سیاه) بهعنوان کسیکه بیخوابی و پرستیژ رو از بهترین و کاملترین کارای نولان تا به امروز میدونه، بهرسمیت بشناس. پیشتر مبسوط و در نقدم در اون پرونده مفصل دلایلم رو گفتهام. مخلصیم.
۲۹ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۲۳:۵۱
آقا آدرس ایمیل رو لطف می کنید؟!
نوید: navidph@gmail.com
۳۰ مهر ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۳۰
سلام مجدد نوید خان
آقا من اصلا مخالف سینمای گیشه نیستم به خدا،اصلا مگه همین اینسپشن نولان فیلم گیشه پسند نیست؟من خودم عاشق آثاری از دست ارباب حلقه هام که با نگاه اصلی به گیشه ساخته شده.اما عاشقانه های کوته فکرانه ای چون گرگ و میش رو اصلا نمی پسندم،چون چیزی به مخاطب سینما اضافه نمی کنن،به همین دلیله که پذیرای چنین فیلمی نیستم.
من کاملا برای نظر شما در مورد اینسپشن احترام قائلم چون انسان منطقی هستید و دلایل خودتون رو هم دارید،البته خودتون قبلا گفتید که از مخالفین فیلم نیستید،من هیچ نگرش منفی نسبت به نظر منفی شما به فیلم ندارم،فقط نظر خودم رو گفتم که به نظرم اینسپشن فیلم متظاهرانه ای نیست،من خودم اینسپشن رو به همراه پرستیژ دو شاهکار نولان می دونم و معتقدم که لقب کوبریک ثانی الحق که شایستشه…بازم منتظر پرونده هستم
ما بیشتر مخلصیم