نویسنده‌ی در سایه/ The Ghost Writer
کارگردان: رومن پولانسکی
فیلم‌نامه:
باب هریس (بر اساس نوولِ شبح نوشته‌ی خودش)
بازیگران:
ایوان مک‌گرگور، پیرس برازنان، اولیویا ویلیامز
امتیازم به فیلم:
****

کشتیِ نسبتا کوچکی، شب‌هنگام و در میانِ بارانِ شدید، درحالِ پهلوگرفتن است. خدمه‌ی این کشتیِ یدک‌کش، مسافرانش و حتا ماشین‌های توی آن، طوری ایستاده‌اند که انگار همه‌گی دارند مراسمی آیینی/ مذهبی به‌جا می‌آورند. ما نیز درست وسطِ هم‌چه مراسمی سرزده وارد شده‌ایم؛ موسیقیِ دلهره‌آورِ دِپلا هم انگار مدتی‌ست می‌نوازد و ما به میانه‌اش رسیده‌ایم. ماشین‌های توی کشتی، یکی‌یکی و با نظم خاصی از آن خارج می‌شوند و فقط بی‌ام‌دابلیویِ خوشگلی آن وسط، بدونِ سرنشین باقی می‌ماند. جَکِ جرثقیلی که می‌خواهد بی‌ام‌دابلیو را تا بیرون از کشتی یدک کند، صلیب‌مانند است؛ قاب‌بندی و میزانسنِ این فصل نیز مراسمِ تدفینِ این ماشین را القا می‌کند. (آن ماشینِ زباله‌جمع‌کنِ ابتدا و انتهایِ دیوانه‌وار برای‌تان تداعی شد؟ حالا صبر کنید) بلافاصله، تمامِ این مراسم به گرگ‌ومیشِ ساحلی پیوند می‌خورد که جسدی را با خود آورده، آسمانِ ساحل، به‌مانندِ همه‌ی آسمان‌هایی که پولانسکی در پیوندِ با دریا به‌تصویر درآورده، خاکستری و حسرت‌بار است. این پولانسکی‌ای‌ست که ما می‌شناسیم؛ سکانسِ افتتاحیه‌ی درخشانِ نویسنده‌ی در سایه، خبر از بازگشتِ او به حال‌وهوای تریلرهایِ خوش‌ساختِ معمایی/ شیطانی‌اش می‌دهد. آن‌هم درست بعد از دو اثرِ کاملا شخصی و حدیثِ نفسی‌اش- پیانیست (۲۰۰۲) و الیور توییست (۲۰۰۵)- که فرسنگ‌ها با حال‌وهوای دیگر آثارش فاصله دارد (و طنز ماجرا این‌جاست که پولانسکی تنها اسکارش از آمریکایی‌ها را برای یکی از همین‌ها، پیانیست می‌گیرد) و تنها با خواندنِ فصل‌های اولیه‌ی اتوبیوگرافیِ رومن به‌روایتِ پولانسکی است که متوجه خواهیم شد اتفاقا چه‌قدر فضای این دو، به دورانِ کودکی و نوجوانیِ پولانسکی نزدیک است.
با اولین دیالوگ‌ها در مقدمه‌ی به‌شدت موجز و البته هوشمندانه‌ی نویسنده‌ی در سایه، پی می‌بریم که قرار است کتابی نگاشته شود؛ اتوبیوگرافیِ آدام لَنگ (پی‌یرس برازنان)- نخست وزیرِ سابقِ انگلیس- که در دوران کاریش روابط صمیمانه‌ای با آمریکا داشته، ضمن آن‌که متهم به جنایاتِ جنگی‌ست. مایک مک‌آرا، گوست رایترِ قبلی (نویسنده‌ای حرفه‌ای که به‌جای دیگران می‌نویسد) به‌طرزِ مشکوکی مرده و حالا این وظیفه به شخصیتِ اصلی ماجرا (ایوان مک‌گرگور) که طی داستان تنها گوست/ نویسنده نامیده می‌شود، پیشنهاد می‌شود. ریک ریکاردِلی که خود را مدیر برنامه‌ی گوست می‌داند، به او می‌گوید که به‌رغم ۱۰ میلیون دلاری که برای کتاب هزینه شده، نسخه‌ی پیش‌نویس مک‌آرا آشغال ازآب درآمده و ناشر به نویسنده‌ای محتاج است تا تمام آن‌را بازنویسی کند. ریک هم‌چنین به گوست می‌گوید که چه فشاری روی دوش‌ مک‌آرا بوده و به‌گفته‌ی پزشک، موقع مرگ کاملا مست بوده است. گوست که نتیجه گرفته مک‌آرا خودکشی کرده، فورا از ریک جواب می‌شنود: «تصادف، خودکشی، کی اهمیت می‌ده؟ کتابش بود که اونو به کشتن داد». مخاطبِ پولانسکی‌شناس، با شنیدن این دیالوگ، با سرعت نور، مشخصا به فصلی از دروازه‌ی نهم پرتاب می‌شود که فارگاسِ کلکسیونرِ کتاب رو به کورسو (جانی دپ)- دلالِ مشهور و ماهر کتاب/ کارآگاهِ کتاب- هُشداری می‌دهد: «بعضی کتاب‌ها خطرناکن و تفحص توی اون‌ها عواقبی داره…» و دیدیم که چه‌طور کورسویِ گستاخ و کلبی‌مسلک (فیلیپ مارلو مسلک) مسحورِ رمز و رازِ کتاب می‌شود و سرش را به باد می‌دهد. خاطره‌های دیگری نیز البته زنده خواهند شد؛ به‌یاد بیاورید تجویزِ دکتر سپرستینِ شیطانی را برای رُزمری، که از خواندن هرگونه کتابی پرهیز کند و سرآخر این رُزمری‌ست که هم‌چون یک کارآگاه، معمایِ خانواده‌ی کاستِوِت را از دلِ کتابی که هاچ به او داده درمی‌آورد و البته جیک گیتِس (نیکلسن) در محله‌ی چینی‌ها که به‌خاطر جست‌وجوها و فضولی‌های بی‌امانش، پره‌ی بینی‌اش را از دست می‌دهد؛ آن‌جا هم بحث آب است و غرق‌شدنِ مشکوکِ یک قربانی، قربانی‌ای که جای دیگری به قتل رسیده و سر از کانال‌های آب لوس‌آنجلس درآورده است. نشانه‌های متفرقه‌ی دیگری نیز برای فعال کردنِ آرشیو ذهنیِ مربوط به آثار پولانسکی‌مان، در فیلمِ تازه وجود دارد، دیالوگ‌هایی درباره‌ی بچه‌داشتن/ نداشتنِ کاراکترها که تقریبا در مقدمه‌ی همه‌ی آثار پولانسکی هست و دائما تکرار می‌شود؛ ریک موقع دادنِ پیشنهاد به گوست: «واسه بچه‌هاتم خوبه»، گوست: «اما من که بچه ندارم»، ریک: «من که دارم» (هم‌سنگِ فصل افتتاحیه‌ی بچه‌ی رُزمری در آسانسور که رُزمری در مقابل این سؤال پاسخ می‌دهد: «در نظر داریم») خودِ آسانسور هم خاطره‌بازی دیگری‌ در آثار پولانسکی‌ست، وسیله‌ای که شخصیت‌های داستان را به‌سادگی به جایگاهِ مخاطره‌آمیز و شیطانی‌شان هدایت می‌کند؛ این‌جا گوست، هم‌راهِ رویِ ناشر، با این وسیله به اتاقِ محل پیشنهاد هدایت می‌شود، در بچه‌ی رُزمری، خانواده‌ی وودهاوس این‌گونه به منزل تازه‌شان، در دروازه‌ی نهم، کورسو این‌گونه (با رمزِ ۳ عددِ ۶، عددِ شیطان) به محل نگه‌داریِ کتابِ شیطانی بوریس بالکان (لانجلا) و در دیوانه‌وار، دکتر واکر (فورد) و همسرش به اتاقِ شماره‌ی ۴۰۲ (جالب این‌که شماره‌ی اتاقِ گوست توی آن مُتلِ متروک در جزیره- متلِ پناهگاهِ ماهی‌گیر/ Fisherman’s Cove INN- دویست‌و‌چهار است که جمع ارقام آن‌ها ۶ می‌شود) در هتلی در پاریس هدایت می‌شوند.
حیرت‌انگیز است که ترکیبِ غریبی چون نوولِ سیاسیِ باب هریس و سبکِ فیلم‌سازیِ شخصیِ پولانسکی، باوجود آن‌که پیش از این فقط پُمپِی را باهم (با بودجه‌ی سنگینِ ۱۵۰ میلیون دلار) ساخته‌ و پرداخته‌اند، در نویسنده‌ی در سایه، انقدر درست درهم چفت‌وبست می‌شود. از یک‌سو نووِلِ سیاسیِ هریس که پیش‌تر گزارش‌گرِ شبکه‌ی بی‌بی‌سی بوده، بیش‌تر رنگ‌وبوی آثارِ معمایی/ پلیسیِ ریموند چندلر را به‌خود می‌گیرد (گویی روزنامه‌نگارِ سیاسی‌نویسی یک‌مرتبه حکمِ باب تاونی را برایِ پولانسکی پیدا کند) و از آن‌سو مدیریت و کارگردانیِ کنترل‌شده‌ی پولانسکی به‌حدی‌ست که گاهی تا مرزِ هجوِ وضعیت و شرایطِ خودِ پولانسکی (این‌جا آدام لنگ در حصری خانگی، فقط می‌تواند در آمریکا بماند!) و تریلرهای پیشینش نیز پیش می‌رود؛ نگاه کنید به فصلی که آدام و آملیا (کیم کَترال، بازیگر نقشِ سامانتا جونز در سریِ سکس و شهر) راجع به کاربردِ فلاش‌مموری‌ها و این‌که می‌توان ۱۰۰ نسخه کتاب را توی آن جا داد حرف می‌زنند، نکته‌ای که به‌طور مستقیم به کلکسیون‌هایِ بزرگ و جاگیرِ تریلرِ دروازه‌ی نهم اشاره دارد. ازسوی دیگر، بازیِ ذاتا بریتانیایی و انگلیسی‌مآبِ مک‌گرگور که در همه جای داستان خودنمایی می‌کند و نیش و اشاره‌ی مستقیمی‌ست به طنازبودنِ انگلیسی‌ها. (به‌یاد بیاورید شوخ‌طبعیِ نایژل (هیو گرانت) را در مقابلِ می‌می (امانوئل سی‌نی‌یه) در ماهِ تلخ که چه‌طور مغلوبِ سردی‌اش می‌شد: «سرگرمم کن»)
نویسنده‌ی در سایه اما، از جایی به بعد (فصلی که گوست به‌خاطرِ هجومِ رسانه‌ها، به محل اقامتِ لَنگ در جزیره نقل مکان می‌کند) کاملا مستأجر را تداعی می‌کند؛ نویسنده‌ای جدید، آمده به‌جای نویسنده‌ی پیشین و متوفی که همه‌گان مصرند به شباهت‌هاشان. درست به‌مانندِ ترِلکوفسکیِ بی‌نوا با بازیِ شخصِ پولانسکی در مستأجر که همه‌ی نزدیکان و همسایه‌ها خیال داشتند «سیمون شولِ» (مستأجرِ متوفیِ قبلی) تازه‌ای از او خلق کنند، وضعیتِ گوست در نویسنده‌ی در سایه نسبت به سایرین، مشابه است؛ همان‌گونه که ترلکوفسکی سعی می‌کند در مستأجر برندِ سیگارِ مورد استفاده‌ی شول را مصرف نکند و صبحانه‌ی مورد علاقه‌ی او را از کافه‌ی روبه‌روی منزل تهیه نکند، گوست نیز همان ابتدای نقلِ مکان به اتاقِ مک‌آرا، دمپایی‌هایِ راحتی‌ و لباس‌هایِ نویسنده‌ی قبلی را دورمی‌اندازد و به‌رغمِ اصرارِ خدمت‌کارِ چینی (که خود یادآورِ خدمت‌کارانِ چینی در محله‌ی چینی‌هاست) توی آن روزِ بارانی، عمدا و آگاهانه از دوچرخه به‌جای آن بی‌ام‌دابلیوی ویژه‌ی مهمانان، برای تحقیق و گشت‌وگذار در آن جزیره (جزیره‌ای که آب‌وهوایش بیش‌تر شبیه لندن است تا بخشی از آمریکا، درست مثلِ پاریسِ دیوانه‌وار که اصلا شبیهِ پاریس نیست) استفاده می‌کند. سرانجام گوست نیز هم‌چون ترلکوفسکی، تسلیم و فرمان‌بردارِ شرایطِ حاکم می‌شود و به آن‌ها گردن می‌نهد؛ او با علمِ به سرنوشتِ مک‌آرا، سوار بر بی‌ام‌دابلیو- مرکبِ خوش‌نقش‌ونگارِ مرگ- می‌شود و اوامرِ هدایت‌کننده‌ی اتوماتیکِ آن‌را (به مثابهِ سکانسِ هدایتِ کورسو توسطِ فرشته‌ی ظاهرا نگهبانش/ سی‌نی‌یه، توی آن فراریِ قرمزرنگ در دروازه‌ی نهم) اجابت می‌کند و این‌گونه به استقبالِ تقدیرِ محتومِ خود می‌رود.
اگر از این زاویه‌ی دید، نظاره‌گرِ تازه‌ترین اثرِ رومن پولانسکی باشیم، جزیره‌ی شاتر- تازه‌ترین ساخته‌ی مارتین اسکورسیزی- و همین نویسنده‌ی در سایه، به‌جز وجوهِ اشتراکِ بصری (مثلِ لوکیشنِ جزیره‌هایی متروک، جفت‌شان دارایِ فانوسِ دریایی و هوایی گرفته، ابری و بارانی) وجوهِ مشترکِ داستانی نیز دارند؛ شخصی محقق و جست‌وجوگر که همه‌گان، به‌رغم میل باطنی و باتوجه به سرنوشتی که روی پیشانی‌اش حک‌شده، اصرار دارند شخصِ دیگری‌ست یا پتانسیلِ هویتی دیگر یافتن را دارد. با احتسابِ این نکته، اگر جزیره‌ی شاتر اسکورسیزی، ادای دینی باشد به تمام ژانرهای سینمای آمریکا (از تریلرهای کارآگاهی و نوآر بگیر تا استفاده از تجربه‌های بصری هیچکاک و همین پولانسکی) هم‌چنان که عنوانِ کتابِ مشهورش، گشت‌وگذاری با مارتین اسکورسیزی در سینمای آمریکا، هم‌چه مفهومی را در بر دارد، نویسنده‌ی در سایه، گشت‌وگذارِ پولانسکی‌ست در سینمایی با مهر و امضای خودش؛ گشت‌وگذاری که مشخص است از دلِ فیلم‌سازی صاحبِ‌ تجربه و پخته‌ بیرون می‌آید و جالب این‌که عنوانِ اتوبیوگرافیِ اخیر او؛ رومن به‌روایتِ پولانسکی (با ترجمه‌ی خوب آزاده اخلاقی و چاپ نشر چشمه) نیز برازنده‌ی تازه‌ترین ساخته‌اش است.

* اشاره به دیالوگی از دروازه‌ی نُهُم، هم‌سنگِ دیالوگِ مشهورِ کاراکترِ بی‌نامِ ایست‌وود در وسترن اسپاگتی‌های سرجو لئونه؛ «هر تفنگی صدای خودش رو داره».

منبع: ماه‌نامه‌ی رونا، شهریور