نویسندهی در سایه/ The Ghost Writer
کارگردان: رومن پولانسکی
فیلمنامه: باب هریس (بر اساس نوولِ شبح نوشتهی خودش)
بازیگران: ایوان مکگرگور، پیرس برازنان، اولیویا ویلیامز
امتیازم به فیلم: ****
کشتیِ نسبتا کوچکی، شبهنگام و در میانِ بارانِ شدید، درحالِ پهلوگرفتن است. خدمهی این کشتیِ یدککش، مسافرانش و حتا ماشینهای توی آن، طوری ایستادهاند که انگار همهگی دارند مراسمی آیینی/ مذهبی بهجا میآورند. ما نیز درست وسطِ همچه مراسمی سرزده وارد شدهایم؛ موسیقیِ دلهرهآورِ دِپلا هم انگار مدتیست مینوازد و ما به میانهاش رسیدهایم. ماشینهای توی کشتی، یکییکی و با نظم خاصی از آن خارج میشوند و فقط بیامدابلیویِ خوشگلی آن وسط، بدونِ سرنشین باقی میماند. جَکِ جرثقیلی که میخواهد بیامدابلیو را تا بیرون از کشتی یدک کند، صلیبمانند است؛ قاببندی و میزانسنِ این فصل نیز مراسمِ تدفینِ این ماشین را القا میکند. (آن ماشینِ زبالهجمعکنِ ابتدا و انتهایِ دیوانهوار برایتان تداعی شد؟ حالا صبر کنید) بلافاصله، تمامِ این مراسم به گرگومیشِ ساحلی پیوند میخورد که جسدی را با خود آورده، آسمانِ ساحل، بهمانندِ همهی آسمانهایی که پولانسکی در پیوندِ با دریا بهتصویر درآورده، خاکستری و حسرتبار است. این پولانسکیایست که ما میشناسیم؛ سکانسِ افتتاحیهی درخشانِ نویسندهی در سایه، خبر از بازگشتِ او به حالوهوای تریلرهایِ خوشساختِ معمایی/ شیطانیاش میدهد. آنهم درست بعد از دو اثرِ کاملا شخصی و حدیثِ نفسیاش- پیانیست (۲۰۰۲) و الیور توییست (۲۰۰۵)- که فرسنگها با حالوهوای دیگر آثارش فاصله دارد (و طنز ماجرا اینجاست که پولانسکی تنها اسکارش از آمریکاییها را برای یکی از همینها، پیانیست میگیرد) و تنها با خواندنِ فصلهای اولیهی اتوبیوگرافیِ رومن بهروایتِ پولانسکی است که متوجه خواهیم شد اتفاقا چهقدر فضای این دو، به دورانِ کودکی و نوجوانیِ پولانسکی نزدیک است.
با اولین دیالوگها در مقدمهی بهشدت موجز و البته هوشمندانهی نویسندهی در سایه، پی میبریم که قرار است کتابی نگاشته شود؛ اتوبیوگرافیِ آدام لَنگ (پییرس برازنان)- نخست وزیرِ سابقِ انگلیس- که در دوران کاریش روابط صمیمانهای با آمریکا داشته، ضمن آنکه متهم به جنایاتِ جنگیست. مایک مکآرا، گوست رایترِ قبلی (نویسندهای حرفهای که بهجای دیگران مینویسد) بهطرزِ مشکوکی مرده و حالا این وظیفه به شخصیتِ اصلی ماجرا (ایوان مکگرگور) که طی داستان تنها گوست/ نویسنده نامیده میشود، پیشنهاد میشود. ریک ریکاردِلی که خود را مدیر برنامهی گوست میداند، به او میگوید که بهرغم ۱۰ میلیون دلاری که برای کتاب هزینه شده، نسخهی پیشنویس مکآرا آشغال ازآب درآمده و ناشر به نویسندهای محتاج است تا تمام آنرا بازنویسی کند. ریک همچنین به گوست میگوید که چه فشاری روی دوش مکآرا بوده و بهگفتهی پزشک، موقع مرگ کاملا مست بوده است. گوست که نتیجه گرفته مکآرا خودکشی کرده، فورا از ریک جواب میشنود: «تصادف، خودکشی، کی اهمیت میده؟ کتابش بود که اونو به کشتن داد». مخاطبِ پولانسکیشناس، با شنیدن این دیالوگ، با سرعت نور، مشخصا به فصلی از دروازهی نهم پرتاب میشود که فارگاسِ کلکسیونرِ کتاب رو به کورسو (جانی دپ)- دلالِ مشهور و ماهر کتاب/ کارآگاهِ کتاب- هُشداری میدهد: «بعضی کتابها خطرناکن و تفحص توی اونها عواقبی داره…» و دیدیم که چهطور کورسویِ گستاخ و کلبیمسلک (فیلیپ مارلو مسلک) مسحورِ رمز و رازِ کتاب میشود و سرش را به باد میدهد. خاطرههای دیگری نیز البته زنده خواهند شد؛ بهیاد بیاورید تجویزِ دکتر سپرستینِ شیطانی را برای رُزمری، که از خواندن هرگونه کتابی پرهیز کند و سرآخر این رُزمریست که همچون یک کارآگاه، معمایِ خانوادهی کاستِوِت را از دلِ کتابی که هاچ به او داده درمیآورد و البته جیک گیتِس (نیکلسن) در محلهی چینیها که بهخاطر جستوجوها و فضولیهای بیامانش، پرهی بینیاش را از دست میدهد؛ آنجا هم بحث آب است و غرقشدنِ مشکوکِ یک قربانی، قربانیای که جای دیگری به قتل رسیده و سر از کانالهای آب لوسآنجلس درآورده است. نشانههای متفرقهی دیگری نیز برای فعال کردنِ آرشیو ذهنیِ مربوط به آثار پولانسکیمان، در فیلمِ تازه وجود دارد، دیالوگهایی دربارهی بچهداشتن/ نداشتنِ کاراکترها که تقریبا در مقدمهی همهی آثار پولانسکی هست و دائما تکرار میشود؛ ریک موقع دادنِ پیشنهاد به گوست: «واسه بچههاتم خوبه»، گوست: «اما من که بچه ندارم»، ریک: «من که دارم» (همسنگِ فصل افتتاحیهی بچهی رُزمری در آسانسور که رُزمری در مقابل این سؤال پاسخ میدهد: «در نظر داریم») خودِ آسانسور هم خاطرهبازی دیگری در آثار پولانسکیست، وسیلهای که شخصیتهای داستان را بهسادگی به جایگاهِ مخاطرهآمیز و شیطانیشان هدایت میکند؛ اینجا گوست، همراهِ رویِ ناشر، با این وسیله به اتاقِ محل پیشنهاد هدایت میشود، در بچهی رُزمری، خانوادهی وودهاوس اینگونه به منزل تازهشان، در دروازهی نهم، کورسو اینگونه (با رمزِ ۳ عددِ ۶، عددِ شیطان) به محل نگهداریِ کتابِ شیطانی بوریس بالکان (لانجلا) و در دیوانهوار، دکتر واکر (فورد) و همسرش به اتاقِ شمارهی ۴۰۲ (جالب اینکه شمارهی اتاقِ گوست توی آن مُتلِ متروک در جزیره- متلِ پناهگاهِ ماهیگیر/ Fisherman’s Cove INN- دویستوچهار است که جمع ارقام آنها ۶ میشود) در هتلی در پاریس هدایت میشوند.
حیرتانگیز است که ترکیبِ غریبی چون نوولِ سیاسیِ باب هریس و سبکِ فیلمسازیِ شخصیِ پولانسکی، باوجود آنکه پیش از این فقط پُمپِی را باهم (با بودجهی سنگینِ ۱۵۰ میلیون دلار) ساخته و پرداختهاند، در نویسندهی در سایه، انقدر درست درهم چفتوبست میشود.
از یکسو نووِلِ سیاسیِ هریس که پیشتر گزارشگرِ شبکهی بیبیسی بوده، بیشتر رنگوبوی آثارِ معمایی/ پلیسیِ ریموند چندلر را بهخود میگیرد (گویی روزنامهنگارِ سیاسینویسی یکمرتبه حکمِ باب تاونی را برایِ پولانسکی پیدا کند) و از آنسو مدیریت و کارگردانیِ کنترلشدهی پولانسکی بهحدیست که گاهی تا مرزِ هجوِ وضعیت و شرایطِ خودِ پولانسکی (اینجا آدام لنگ در حصری خانگی، فقط میتواند در آمریکا بماند!) و تریلرهای پیشینش نیز پیش میرود؛ نگاه کنید به فصلی که آدام و آملیا (کیم کَترال، بازیگر نقشِ سامانتا جونز در سریِ سکس و شهر) راجع به کاربردِ فلاشمموریها و اینکه میتوان ۱۰۰ نسخه کتاب را توی آن جا داد حرف میزنند، نکتهای که بهطور مستقیم به کلکسیونهایِ بزرگ و جاگیرِ تریلرِ دروازهی نهم اشاره دارد. ازسوی دیگر، بازیِ ذاتا بریتانیایی و انگلیسیمآبِ مکگرگور که در همه جای داستان خودنمایی میکند و نیش و اشارهی مستقیمیست به طنازبودنِ انگلیسیها. (بهیاد بیاورید شوخطبعیِ نایژل (هیو گرانت) را در مقابلِ میمی (امانوئل سینییه) در ماهِ تلخ که چهطور مغلوبِ سردیاش میشد: «سرگرمم کن»)
نویسندهی در سایه اما، از جایی به بعد (فصلی که گوست بهخاطرِ هجومِ رسانهها، به محل اقامتِ لَنگ در جزیره نقل مکان میکند) کاملا مستأجر را تداعی میکند؛ نویسندهای جدید، آمده بهجای نویسندهی پیشین و متوفی که همهگان مصرند به شباهتهاشان. درست بهمانندِ ترِلکوفسکیِ بینوا با بازیِ شخصِ پولانسکی در مستأجر که همهی نزدیکان و همسایهها خیال داشتند «سیمون شولِ» (مستأجرِ متوفیِ قبلی) تازهای از او خلق کنند، وضعیتِ گوست در نویسندهی در سایه نسبت به سایرین، مشابه است؛ همانگونه که ترلکوفسکی سعی میکند در مستأجر برندِ سیگارِ مورد استفادهی شول را مصرف نکند و صبحانهی مورد علاقهی او را از کافهی روبهروی منزل تهیه نکند، گوست نیز همان ابتدای نقلِ مکان به اتاقِ مکآرا، دمپاییهایِ راحتی و لباسهایِ نویسندهی قبلی را دورمیاندازد و بهرغمِ اصرارِ خدمتکارِ چینی (که خود یادآورِ خدمتکارانِ چینی در محلهی چینیهاست) توی آن روزِ بارانی، عمدا و آگاهانه از دوچرخه بهجای آن بیامدابلیوی ویژهی مهمانان، برای تحقیق و گشتوگذار در آن جزیره (جزیرهای که آبوهوایش بیشتر شبیه لندن است تا بخشی از آمریکا، درست مثلِ پاریسِ دیوانهوار که اصلا شبیهِ پاریس نیست) استفاده میکند. سرانجام گوست نیز همچون ترلکوفسکی، تسلیم و فرمانبردارِ شرایطِ حاکم میشود و به آنها گردن مینهد؛ او با علمِ به سرنوشتِ مکآرا، سوار بر بیامدابلیو- مرکبِ خوشنقشونگارِ مرگ- میشود و اوامرِ هدایتکنندهی اتوماتیکِ آنرا (به مثابهِ سکانسِ هدایتِ کورسو توسطِ فرشتهی ظاهرا نگهبانش/ سینییه، توی آن فراریِ قرمزرنگ در دروازهی نهم) اجابت میکند و اینگونه به استقبالِ تقدیرِ محتومِ خود میرود.
اگر از این زاویهی دید، نظارهگرِ تازهترین اثرِ رومن پولانسکی باشیم، جزیرهی شاتر- تازهترین ساختهی مارتین اسکورسیزی- و همین نویسندهی در سایه، بهجز وجوهِ اشتراکِ بصری (مثلِ لوکیشنِ جزیرههایی متروک، جفتشان دارایِ فانوسِ دریایی و هوایی گرفته، ابری و بارانی) وجوهِ مشترکِ داستانی نیز دارند؛ شخصی محقق و جستوجوگر که همهگان، بهرغم میل باطنی و باتوجه به سرنوشتی که روی پیشانیاش حکشده، اصرار دارند شخصِ دیگریست یا پتانسیلِ هویتی دیگر یافتن را دارد. با احتسابِ این نکته، اگر جزیرهی شاتر اسکورسیزی، ادای دینی باشد به تمام ژانرهای سینمای آمریکا (از تریلرهای کارآگاهی و نوآر بگیر تا استفاده از تجربههای بصری هیچکاک و همین پولانسکی) همچنان که عنوانِ کتابِ مشهورش، گشتوگذاری با مارتین اسکورسیزی در سینمای آمریکا، همچه مفهومی را در بر دارد، نویسندهی در سایه، گشتوگذارِ پولانسکیست در سینمایی با مهر و امضای خودش؛ گشتوگذاری که مشخص است از دلِ فیلمسازی صاحبِ تجربه و پخته بیرون میآید و جالب اینکه عنوانِ اتوبیوگرافیِ اخیر او؛ رومن بهروایتِ پولانسکی (با ترجمهی خوب آزاده اخلاقی و چاپ نشر چشمه) نیز برازندهی تازهترین ساختهاش است.
* اشاره به دیالوگی از دروازهی نُهُم، همسنگِ دیالوگِ مشهورِ کاراکترِ بینامِ ایستوود در وسترن اسپاگتیهای سرجو لئونه؛ «هر تفنگی صدای خودش رو داره».
منبع: ماهنامهی رونا، شهریور

۲ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۲۳:۴۵
سلام نوید خان
آقا فیلم پولانسکی به نظرم بعد از اینسپشن تا اینجایی که دیدم بهترین فیلم ساله…استاد هنوز به شکل حیرت انگیزی در اوجه…سکانس برتر سال واسه من همون سکانس دست به دست چرخیدن نوشته نویسنده دست حضار مراسم یادبوده…شاهکاره لاکردار!
۳ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۳۱
سلام فیلم خوبیه اما به هیچ وجه در حد پلانسکی نیست ولی از بعضی فیلمهایش مثلا ماه تلخش که فاجعه بوده هست خیلی بهتره. با اینکه تریلر سیاسی خیلی خوبیه که میشه از بعضی صحنه های مضحکش چون پشت بامش هم گذشت! ولی جزو بهرتین های سال اصلا قرار نمیگیرد.
تا اینجای کار بهترن فیلم برای من شاتر آیلند اسکورسیزی( که این فیلم هم البته در حد کارگردانش به هیچ وجه نیست و مرده و هوانوردش را حتی بیشتر دوست داشتم!)
البته شکی نیست امسال شانس اصلیه اسکار اون طور که بوش میاد مال دیوید فینچر با اثر سراسر تحسین شده اعجاب برانگیزش فیس بوک میباشد که میگن فیلم دهه هست. و احتمالا شکست یک بلک باستری تخیلی دیگر(اینسشپن) را شاهد خواهیم بود بعد از اثر معظم اواتار این بار در برابر استاد فینچر که رکورد عجیب الخلقه ۹۷ درصد تحسین منتقدین جهان را کسب کرده هست که تکرار نشدنی هست به والللا! و فیلمهایی امثال اینسشپن یا حتی اثر محبوب خودم تا اینجای کار شاتر آیلند در خواب هم چنین استقبالی ندیدند و نمیبینند!
۳ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۲۳:۳۲
و من مانده ام که چطور می توان آواتار را با اینسپشن مقایسه کرد؟!…خدا به همه مان کمی انصاف اعطا کند انشاالله!
۹ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۰۳
حال چه کسی مگر آواتار را با اینسپشن مقایسه کرد؟!…
پس خدا در کنار انصاف به همه کمی دقت هم عطا کند ایضا!
نوید: اتفاقا بهنظر من مقایسهی درستیست آواتار و القا. آواتار یکی از فیلمهای خوب سال گذشته بود دربارهی جهان رویا و رویابینی؛ درست عین تم داستان اینسپشن. و درست عین القا نیز تلاش کرده آنرا برای مخاطب عام، ساده و خوشهضم کند، نه مثل رویابینی از جنس مثلا فیلمهای کافمن یا گوندری که نگران گیشه و جذب مخاطب نیست. بسیاری از دوستداران اینسپشن/ القا (ازجمله خسرو نقیبی در همین پروندهی رونا) از بلاکباستر خواندن آن (همچون خود نولان در تمام مصاحبههاش)
ابایی ندارند و این مقایسه را بهدرستی انجام میدهند. نمیدانم این دیدگاه و تعصب سوتفاهمآمیز امیررضا از کجا سرچشمه میگیرد؟
۹ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۱۹:۵۸
اون که نوید جان آره، من هم اگر حرفی زدم که شباهتی تعبیر شد: به خاطر همون بلاک باستر و پرخرج بودن این اثر تخیلی اینسپشن هست که شکی نیست در این شکل شباهت زیادی دارد به آواتار.
و البته که همانطور که گفتم همچون آواتار که به هارت لاکر باخت اینسپشن بلاک باستر هم به سوشیال نت وورک یا فیلمی دیگراحتمالا میبازد! و بلاک باستر بودن و موج گسترده مخاطب عام داشتن که البته در این دو فیلم این بار خاص را هم به همراه خود دارد دلیل نمیشود ولی برنده مطلق سال باشی! که آثار سراسر ارزشمند هنری دیگری هم وجود دارند.
۱۰ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۳۷
یک تریلر درجه یک از رومن پولانسکی کبیر. پولانسکی بعد از ساخت پیانیست و الیورتویست دوباره سراغ کارگردانی یک تریلر رفته، کاری که درش استاد است.
فضای سرد و نا امن فیلم کاملا یادآور ماه تلخ، فیلم درخشان دیگر پولانسکی است. نیمه اول فیلم بیشتر حال و هوای سیاسی دارد و با دقت زندگی شخصی یک سیاست مدار سابق که حالا به دردسر افتاده را به تصویر میکشد، اما فیلم رفته رفته به یک تریلر درجه یک و بی نقص تبدیل میشود.
نویسنده در سایه مانند یک عنکبوت آرام آرام تماشاگر را به خود نزدیک میکند و زمانی که مطمئن شد دیگر راه فراری برایش باقی نگذاشته است او را به درون خود میکشد و در پایان هم ضربه نهایی را به او میزند.
فیلم با هنرمندی مضامینی مانند اعتماد به دیگران و داشتن یا عدم داشتن هویت در دنیای پیچیده امروز را به چالش میکشد.
نکته جذاب دیگر شخصیت پردازی هوشمندانه فیلم است، به ویژه شخصیت مرموز و کاملا بی هویت روح که زیر چرخ دنده های قدرت و سیاست خرد میشود بی آنکه اتفاق خاصی بیافتد .
نویسنده در سایه فیلمی است که تماشاگر بعد از پایان خیره کننده آن به این نتیجه میرسد که پیچیدگی و راز و رمز دنیای امروز چه قدر فراتر از حد تصور ماست ، نتیجه ای که خود روح فرصت درکش را نداشت.
۱۰ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۲۲:۲۲
سلام نوید خان
اولا مرسی که بنده رو متعصب خطاب کردید…از شما توقع نمیره بنده رو اینطوری خطاب کنید استاد
مقایسه آواتار و اینسپشن کاملا غلطه،چرا که آواتار تقریبا چیزی با نام فیلمنامه نداره.بله،کی من منکر بلاک باستر بودن اینسپشن شدم؟اینسپشن هم یک بلاک باستر تمام عیاره و هم یه فیلم هالیوودی به تمام معنا.اینسپشن فیلمنامه ای داره که مخاطب رو مسحور خودش می کنه و آواتار،این کشش رو فقط با جلوه های ویژه البته فوق العادش ایجاد می کنه.البته جناب غضنفری شما نظرتون اینه که اینسپشن هم با جلوه های ویژه مجذوب کنندست،در حالیکه اصلا اینطور نیست،اصلا سینمای نولان در درجه اول فیلم کانسپشوال پیام محوره و بعد اثر گیشه ای پرخرج…من از همین رو آواتار و اینسپشن رو غیر قابل مقایسه دونستم و عجیبه که شما چطور اینطوری به بنده تاختید؟کامی عزیز که کارش ایجاد جنجال و محکوم کردن بندست،بدون اطلاع دقیق از طرز فکر من اما شما واسم عجیب بود چرا اینطوری بنده رو خطاب کردید
یک سوال میگم و بعد اگه خیلی مزاحمم میرم و بی خیال میشم کلا:
صرف بلاک باستر بودن دو فیلم،می تونیم اونها رو با هم مقایسه کنیم؟اصلا اینسپشن و آواتار چه وجه اشتراکی دارن که با مقایسه بشن،به جز پرخرج بودن؟
نوید: نمیفهمم! این رفتار تو واسهی چیه امیررضا جان. والا اگه خود نولان هم انقدر این اثرش رو جدی گرفته باشه برادر. چرا لحن نوشتن من رو نگرفتی؟ من کی تو رو متعصب خطاب کردم؟ گفتم این تفکر و دیدگاهت متعصبانه است متاسفانه نسبت به اینسپشن. برادر جان اگه نظر من رو به عنوان یه نولانباز خفن قبول داری و به نوشتههای قبلیم معتقدی (که لابد هستی که لطف میکنی و سر میزنی هرازگاهی) نظر شخصیام رو حق دارم مثل هر کارشناس و منتقد (اصلا تو بگو خورهی فیلم) دیگهای بگم. اینطور که تو دم از فضای بهقول خودت «کانسپشوال» آثار نولان میزنی، انگار ما هیچ چی رو نگرفتیم رفیق؟! برادرم همانطور که دیوید فینچر فایتکلاب دارد، هفت سرراست و نئونوآر دارد، زودیاک جزئینگر دارد و… و پنیک روم هم دارد و به همهی آنها افتخار میکند و میبالد و البته نگرهی مؤلف را در همهی آنها، از فایتکلاب ساختارشکن بگیر تا پنیکروم بهقول خودش پاپکورنی، رعایت میکند، نولان هم همینگونه باید باشد، انتظارمان از او همین است اصلا. اما وظیفهی من منتقد است که بگویم اهداف متفاوت این فیلمها را و حق دارم اگر مثلا از پنیکروم راضی نبودم (که غلط کنم من؛ راضیام) این را بگویم. و دلایلم لابد برای خودم ارزشمند و محترم است. البته اصلا قصدم این نیست که اینسپشن نولان رو با پنیک روم مقایسه کنم، باز حرف در دهان ما نذاری! چند نکته اما برای تو رفیق:
۱- شما در اولین کامنتی که برام گذاشتی اصلا از بنده ایراد گرفتی که چرا اینسپشن رو بلاکباستر خطاب میکنم؛ «بلاکباستر کجا، اینسپشن کجا». حالا بهسادگی حرفت رو عوض میکنی رفیقم؟! خوب است که این کامنتها مکتوب میمانند.
۲- بنده نه این رفیق دیگر کامی رو میشناسم و نه با تمام حرفهاش موافق. من فقط آن تکهای رو موافقت کردم که اینسپشن رو با آواتار مقایسه کرده. آنهم از لحاظ پروژهای عظیم و پرخرج بودن (این رو البته فقط دوستمان گفت) من هم اضافه کردم که فقط صرف پرخرج بودن نیست. هر دو پروژه دربارهی رویا و رویابینی در فضای مجازیست و در روح و بنیان هر دو قصه اسطورهها (به اشکال مختلف) جاریاند. تعجب میکنم از این همه قضاوت عجلهای و عصبانیت تو رفیق!
۳- کامی را نمیدانم، من اما اصلا قصد تاختن نداشتم؛ شاید شما عادت دارید به تاخت و تاز. اما از همان روز اول گفتم برادر، هدف ما اینجا و در این کافه این است که از همدیگر یاد بگیریم، اگر مخالفتی هست که همیشه هست، نکاتی را برامان روشن کند که تا پیش از این متوجهاش نبودهایم. بنده فکر میکنم در حد و اندازهی کامنت، دلایلم را برای مشابهت دو اثر اینسپشن و آواتار گفتهام اینجا. باقیاش بماند اگر فرصتی پیش آمد در نقد و تحلیلی بلند.
در انتها اینکه؛ بنده دلایلم را کامل و جامع در یادداشتی که برای رونا نوشتهام، از اینکه القا/ اینسپشن رو اثر کاملی نمیدانم، نوشتهام. بنده هم علاقهی نولان را به «کانسپشوال» ماجرا میدانم، اما این اثر نولان (برخلاف نظر تو) متاسفانه ایراد درشت قصه و فیلمنامه دارد. آواتار دستکم فیلمنامهی ساده، یکخطی و در بعضی جاها شدیدا آمریکایی (نمیخواهم از لفظ شعاری «شعاری» استفاده کنم)اش را ساده جلو میبرد و هیچ ادعایی هم ندارد. نولان اما در این اثرش جاهطلب و بلندپرواز است، پس من مخاطب دوستدار او را متوقع کرده؛ فیلمنامهی ۳ بخشی القا، دستکم من را ارضا نکرد، رویایی در کار نبود مثل «درخشش ابدی…» که تنم را، دلم را بلرزاند، اینجا رویا مهندسیشده است در اثر تازهی نولان (آخر چندبار باید اینرا بگویی هی که فردی که به خواب و رویا رفته، با یک جهش، مثل صدای موسیقی، از رویا درمیآید، ما اینرا همان اول میبینیم و میگیریم، اما نولان نمیدانم چرا مخاطبش را کمهوش احساسکرده، ۳ بار این را تکرار میکند! به بهانههای مختلف و با اجازهات اینگونه است که ۳ بخش اینسپشن، بهجز صحنههای اکشن، خالی از ایده و دیدگاهی تازه و متعلق به دنیای فراخ و هوشمندانهی نولان است) اینسپشن یک حقهی روایی تمامعیار است در ۳ بخش آن و تمام حرفهایی که آنجا در رونا زدهام. از خیلی از جاهای فیلم خوشم میآید و در ۲ باری که آنرا در سینما دیدهام، اشک هم ریختهام. اما دلیل هم نمیشود که گیر و گرفت اثر را پنهان کنم رفیق. به ما سر بزن و انقدر تندخو و عصبی نباش، اگه میخوای تو این حرفه سربلند باقی بمونی. مخلص.
۱۰ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۲۲:۳۴
پاسخ به کامی خان:استاد معلومه که اینسپشن اسکار رو نمیگیره!هممون دیدگاه تک بعدی آکادمی اسکار رو می دونیم،دیدگاه اونا اینطوریه که هر فیلمی که در دیدگاه عموم اثر بزرگیه،نمی تونه بهترین فیلم سال باشه و این بزرگ ترین بدبختی آکادمی اسکاره.البته سال پیش حق هرت لاکر بود که اسکار رو بگیره،چرا که یک فیلم بزرگ فیلمیه که در همه ابعاد پرفکت باشه.آواتار کارگردانی شاهکاری داره اما مطلقا فیلمنامه و خط داستانی نداره،مخاطب زیر هوش متوسط هم از دقیقه بیست به بعد فیلم رو میتونه حدس بزنه.کسی توقع نداره که آواتار یه فیلمنامه پر پیچ و عطف داشته باشه،اما لااقل انتظار می رفت کامرون بتونه یه داستان معقول رو به شکل کامل و درست بیان بکنه.من فیلم فینچر رو ندیدم که طبق نقدهایی که خوندم،قطعا فیلم خارق العادیه اما اینسپشن به این دلیل کاملا فیلم شایسته ایه که هم کارگردانی کم نقصی داره و هم یکی از کم نقص ترین و نبوغ آمیز ترین فیلمنامه های چند سال اخیر سینمای جهان رو و هم اجرای کاملا متناسبی…
و اینکه در کامنت قبلی نسبت به کامی عزیز کمی تند رفتم،پوزش می طلبم اما واقعا جالبه که شما همه جا یک تشری به بنده میزنی!
نوید:…
۱۱ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۱۸
امیر رضا جان اول اینکه مقایسه آواتار و اینسپشن را نوید جان انجام داد و نیازی پس به پاسخ من نیست.
اما از آنجا که بنده را هدف قرار دادی لازم هست بگم که عزیز من، بنده کی به شما تشر زدم یا چیزی گفتم! به خصوص اینکه متهم به جنجال هم شدم!
متاسفانه یک نکته ای که در مورد شما با حترام هست خوب هست که نوید هم گفته که کامنتها مکتوب میشود و شما در طی اولین روز نوشتنت از اینسپشن بارها از جزییات و کلی و در بحثها تا به الان نظراتت را عوض کردی حتی اینسپشن را اثری هالیوودی هم یادم هست به من گفتی که نمیدانی جدا از بلاک باستر نبودن و…! از این دست مثالها زیاد هست که در ریزه کامنتهای سابق من و شما هم موجود هست این تغییرات شما اگر که البته…(بگذریم دوست ندارم بگم)
و اینکه من جنجال میکنم دوست من؟ شما نظرت را گفتی من هم پایین شما گفتم. اما انصافا شما نبودی که امدی به بنده تیکه انداختید و به قول خودتان تشر زدید! من به شما چه کار دارم که تشر بزنم!؟ چه طوری شما به این نتیجه رسیده اید که من به شما تشر میزنم؟ به قول نوید کامنتهای بالا هست ببینید کی بحث را شروع کرد و الان هم توسط کی جنجال به قول خودتان به پا شده! بنده چون فقط نظر شخصیم را دادم به نداشتن انصاف از دیدگاه شما متهم شدم!
دوست من مشکل پوذش شما نیست که من برای شما احترام زیادی قایلم و وبلاگت که کما بیش هم همیشه سر میزنم و استفاده میکنم اما کمی بعضی جاها تفکر و نگاهت خوب نیست و کمی تعصبی و یک جانبه میشود که امیدوارم مثل اینسپشن فیلم محبوبت چند بعدی نگاه کنی قضایا را.
در آخر این که شک اسکار اونجوری ها هم تک بعدی نیست که چون ما زود عجولیم و این طور فکر میکنیم رفیق! یادمه شاترآیلند آمد همه در جو فیلم گفتند باید اسکار بگیره. بعد اینسپشن آمد باز همه گفتند این فیلم باید اسکار بگیره و دیگه خود فیلمه! الان هم که فیلم فینچر آمده. خب دوست عزیز ما زود جو گیر میشویم. یادمون میرود فیلمهای اسکاری در فصل خودشان و ماه های آخر سال میان که الان هم دارند میان و الان به همین خاطر میگیم فینچر اسکار میبرد که دیشب اتفاقا دیدم و خارق العاده بوده.(حالا ما یه فیلم را شش ماه پیش دیدم لذت بردیم را برای شش ماه بعدش هم حکم میدهیم!) و در ضمن ربطی به اینکه فیلمی که در دیدگاه عموم بزرگه نمیتونه اسکار بگیره هم اصلا نیست، که اتفاقا تاریخ اسکار پر هست از این دست فیلمهای اسکار برده از دیدگاه عموم بزرگ، که نقد وارده به اسکار هم همین هست! از تایتانیک بزرگ بگیر که اسکار ها را درو کرد تا راکی که چون از لحاظ عموم از راننده تاکسی بزرگتر بود! این هم در نقض اون دلیلت اوردم که گفتی فیلمهای عمومی بزرگ را جایزه نمیدهند که اتفاقا توجه به زرق و برقهای اسکار زبانزد خاص و عام هست!
به هر حال بحث باشما قبلا گفتم با وجود ۱۸۰ درجه شاید اختلاف، بحثهای بدی نیست و بدون که به هیچ وجه از شما دلخور نشدم که همان درخواست پوزشت نشان از شخصیت و انسانیت بالایت هست.
۱۱ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۱۶:۵۸
سلام مجدد
فقط چند نکته:نوید خان غضنفری عزیز،کسی با تفکر شما کاری نداره استاد.شما می تونی بطور مطلق از این فیلم متنفر باشی،نظرت برای بنده کاملا محترمه،مگه نمیگید کامنت ها مکتوب می مانند؟پس برید بخونید که من کجا گفتم شما نظرتون برای من نامحترمه؟من اصلا به تفکر شما چکار دارم؟شما سرور مایید و منتقد صد درصد بزرگ،اما نقد من به شما این هست که چطور فیلم نولان رو با این همه ظرافتی که مطمئنم درک کردید،خالی از ایده می دونید؟این واقعا ظلم کردن به چنین فیلمیه که به لحاظ مصالح و اجرای پربار داستانی در لااقل پنج سال اخیر یکه تازه.دلیل نمیشه که چون بنده هم مثلا خیلی فیلم ها رو دوست ندارم و در حد ایده آلهام نیست،بگم خالی از ایدست و یک حقه روایی تمام عیاره،به خدا این انصاف نیست نوید غضنفری عزیز،به خدا که نیست.
من کی گفتم که متوجه فیلم نبودید شما؟شما طوری از اصطلاح بلاک باستر استفاده می کنید که گویا با فیلمی چون ترنسفورمرز طرفید،اینه که منو عصبی می کنه،اینکه سینمای نولان رو کسی با اکشن های پرخرج هالیوودی هم تراز بدونه واقعا برای من غیر قابل تحمله.من التماس می کنم ایرادات درشت فیلمنامه اینسپشن به بنده بگید،خواهش می کنم از شما.می دونید چرا مث فیلم گوندری مجذوب رویا نشدید؟چون به جای اینکه حرف نولان رو در مقیاس کلی مورد نظر قرار بدید،خواستید که فقط با رویاهای اون مجذوب بشید.درست مثل همون دیالوگ پایانی مایکل کین در پرستیژ،خواستید فریفته رویاها بشید و نه کلید رمز.در حالیکه نولان مقصدش هدف بزرگ تریه،اصلا قرار نیست در اینسپشن رویاها شما رو مرعوب بکنند،مهم اینه که بدونید چطور ممکنه یک ایده مکرر،تبدیل بشه به یک واقعیت ملموس خطرناک.و همه اون رویاها فقط مقدمه ای هستن برای این حرف که شاید دنیای حقیقی پیرامون ما هم خودش یک رویای نیمه یادآوری شدست که انقدر تکرارش کردیم،درگیرش شدیم و واقعیت می پنداریمش.
اما در مورد اون پخش مکرر ترک ادیت پیاف در سکانس های فیلم.نوید خان،ترانه ای که از ادیت پیاف در این فیلم پخش میشه و یک نوع موتیف تصویری و در واقع هشدار به بینندست برای اینکه بدونه قراره رویا کالپس بشه یا فرو بریزه،نامش هست:هنوزم پشیمون نیستم…این موتیف سمعی به این دلیل پخش میشه که در هر کدوم از این لایه ها،تکه ای از پازل شخصیت کاب رو برای بیننده رو کنه،اینکه کاب،حتی با وجود فدا کردن همسرش در راه آرمانش،پشیمان نیست و چه زیباتر از چنین تمهید بی نظیری.این حرف رو می تونید در گفتگوی نولان با وبسایت تریبوتا که فایل تصویری هم ببینید که باز نگید از خودم در آوردم.
نوید: برای دریافتِ نظر کامل و جامع من، به یادداشتم در مجلهی رونا مراجعه کنید. ممنون خواهم بود.
۱۱ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۱۷:۰۹
و اما در مورد بلاک باستر بودن ایسنپشن.جناب غضنفری عزیز،شما اینسپشن رو یک بلاک باستر پر خرج هالیوودی نامیدید،این لفظ معمولا برای آثار صرفا سرگرم کننده هالیوودی بکار برده میشه،و لحن گفتار شما هم دقیقا این رو میرسونه که فیلم نولان رو فقط اکشن می دونید و خلاص.در حالیکه اینسپشن قبل از بلاک باستر بودن،یک اثر پیچیده با روایت های فلسفی و دغدغه های به شدت حکیمانست و در درجه دوم،یه اثر سرگرم کننده پرخرج که به گیشه نظر جدی داره.تاکید شما روی بخش پرخرجی اثره و نه اندیشمندانه بودنش.همین جا بود که من گفتم اینسپشن کجا و بلاک باستر هالیوودی کجا!امیدوارم بعد ها حرف من درست نقل بشه
اما کامی عزیز که باز هم از ایشون بابت لحن تندم معذرت میخوام شدیدا:
شما هم دقیقا اشتباه جناب غضنفری رو کردید.من گفتم اینسپشن مث هیچیک از آثار هالیوودی پرخرج نیست،چرا انقدر الفاظ رو پیچیده می کنید؟اینسپشن صد درصد در دل نظام هالیوود ساخته شده،اما اندیشمندانه ساخته شده و نمیشه اون رو در زمره آثار تابستانی صرفا پرخرج قرار داد.
دوست عزیز،شما به یکباره اومدید گفتید که بلاک باستری چون اینسپشن محکوم به فنا در مقابل اثر فینچره،اون هم بدون هیچ ارتباطی با متن این پست،بلکه دقیقا مرتبط با کامنت بنده که اینسپشن رو بهترین فیلم سال نامیده بودم.من به هیچ وجه تک بعدی نگاه نمی کنم،اون حرفای اغراق آمیز من در وبلاگم،اولین واکنش های من به یک شاهکار بود.و قبول دارم که اونجا افراطی عمل کردم.بله اینسپشن ایراد هم داره،اما نه ایراد درشت فیلمنامه ای که جناب غضنفری اعلام می کنن.آخرین جایزه اسکار به یه فیلم پرطرفدار،اسکار ۲۰۰۳ ارباب حلقه ها بود،درست یک سال بعد سه نفر از اعضای آکادمی استعفا دادن و افراد جدید جایگزین شدن که تفکر فعلی رو دارن،من هم منظورم این افرادن و نه داوران شش سال پیش.
من باز هم میگم،اینسپشن یکی از برترین فیلم های عمر منه،اما بی نقص نیست و ایراد هم داره،نظر همه برای من مهمه به شرط اینکه تبدیل به حکم نشه
۱۱ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۱۷:۱۴
و اینکه جناب غضنفری عزیز،شما یکی از عزیز ترین منتقدان سینمای ایران برای بنده هستید،نقد هاتون رو به همراه چند نفر دیگه،هیچوقت از دست نمیدم و استفاده می کنم.اما قبول کنید که ایراداتتون به فیلم اینسپشن خیلی شخصین و البته بهتون کاملا حق میدم،شما حق دارید از این فیلم خوشتون نیاد،اما اینکه نظر خودتون رو تبدیل کنید به ایراد گنده فیلم،عادلانه نیست.بازم میگم که من دوستدار جدی شمام و همیشه ازتون یاد میگیرم.امیدوارم از من دلگیر نشید.
ارادت فراوان
۱۱ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۲۰:۲۱
مطلبتون رو خوندم و مطلب بسیار خوبی بود.یه نقد منفی منصفانه بود.
امیدوارم هنوز بتونیم با هم رفقای خوبی باشیم و از دست من دلخور نباشید
نوید: دلخوری چیه. من هم امیدوارم. البته اون بیشتر یادداشتی دربارهی فیلم بود، نه یک نقد تحلیلی. هیچوقت راغب نیستم راجع به فیلمهایی بنویسم که زیاد دوست نداشتم، اما این یکی مال نولان بود و نمیشد سوتزنان از کنارش گذشت.
۱۱ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۲۳:۲۸
با وجود اینکه باز هم با کامنتهای امیر در مورد خودم و حرفهایی که نزدم و امیر جان پیاز داغش را عجیب برد بالا و به من نسبت داد از جمله محکوم به فنا بودن فیلم نولان به فینچر! با این وجود چیزی نمیگویم تا این پست کامنتهاش به بیراهه کشیده نشود.
فقط اینکه نوید جان شما دو فیلم شاتر آیلند و حال همه خوب هست را نیز نقد و نوشته ای کار کردید ازش؟