سَن‌پطرزبورگ
کارگردان:
بهروز افخمی
فیلم‌نامه:
پیمان قاسم‌خانی، مهراب قاسم‌خانی
بازیگران:
پیمان قاسم‌خانی، محسن تنابنده، امین حیایی، اندیشه فولادوند، بهاره رهنما، شیلا خداداد، سروش صحت و امید روحانی
امتیازم به فیلم:
***

سن‌پطرزبورگ در نهایتِ حیرت و تعجبِ منتقدان و کارشناسانِ سینمایی امروزِ ما (که گویی سلیقه‌شان به‌کل دگرگون شده!) کمدیِ اسکروبال/ دیوانه‌واری‌ست که توسط سه خوره‌ی فیلم، قاسم‌خانی‌ها و افخمی، نوشته و ساخته شده و از دلِ گونه‌کمدی‌هایِ کلامیِ فارس/ Farce (به‌ویژه فارس‌های موسوم به اتاق‌خوابی/ Bedroom Farce) سر برآورده؛ زوجِ غریب و ناهم‌گونی که بنا به جبر تقدیر و زمانه، به طریقی هم‌مسیر شده‌اند، حالا از زوجِ ریچارد دریفوس/ مارشا میسن در دختر خداحافظی نوشته‌ی نیل سایمن و ساخته‌ی راس (که بیش‌تر فارس/ کمدی رمانتیکی کلامی‌ست) بگیر تا مثلا ترکیبِ جک لمون/ والتر ماتائو در شیرینی شانسیِ وایلدر یا ردفورد/ فاندا در پابرهنه در پارک نوشته‌ی سایمن و ساخته‌ی ساکس، این زوج، بعد از ایجاد کلی موقعیتِ پوچ (ابزورد) و غلط‌انداز برای تماشاگر، به‌شکلی دیوانه‌وار حاضرجوابانه و تا سرحد جنون پاس‌کاریِ کلامی دارند و تا نرسیدن به توافقی نسبی، آتش‌بس نخواهند داد. در این میان، تنها ذکر این نکته قابل اشاره به‌نظر می‌رسد؛ این‌که قاسم‌خانی و افخمی، به‌اجبار، شاخصه‌ها و مؤلفه‌هایِ کمدیِ اسکروبال و فارس را برای دریافت مجوز ساخت (و هم‌چنین برای راه‌یافتن به دل مخاطبِ ایرانیِ این روزها و دست‌یافتن به گیشه) تغییر داده و به‌شدت با سنت‌ها و خط قرمزهایِ این روزهای سینمای‌مان منطبق‌شان کرده‌اند. زوجِ کریم (تنابنده)/ فرشاد (قاسم‌خانی) در سَن‌پطرزبورگ بیش و پیش از آن‌که ارجاعی باشند به جولز (جکسن)/ وینسنت (تراولتا) در پالپ فیکشن (فیلم مورد علاقه‌ی افخمی و قاسم‌خانی که تارانتینو در آن نیز ارجاع‌های مستقیم و غیرمستقیمی داده به نوعِ کمدیِ فارس و اسکروبال) سوپاپِ اطمینانی هستند برای مجازشدنِ شوخی‌هایِ جنسی و متعلق به گونه‌ی کمدیِ فارسِ اتاق‌خوابی. اگر جولز در پالپ فیکشن، با آن سروشکلِ مو و سبیل در مقابلِ وینسنت با موی لخت و بلند (که بیش‌تر زنانه است) قرار می‌گیرد و شوخی با قراردادهای رایجِ برتریِ جنسی، در دیالوگ‌های‌شان راجع به ماساژِ پا (وینسنت: ماساژِ پا ایرادی نداره که! من پای مادرمو هم ماساژ می‌دم… می‌خوای پای تو رو هم ماساژ می‌دم) درمی‌آید، حالا این‌جا در سَن‌پطرزبورگ، هیأت زنانه‌ی فرشاد، نوعِ حرف‌زدن او (با اجرای حیرت‌انگیز و کنترل‌شده‌ی پیمان قاسم‌خانی) شوخیِ تلفظ درست واژه‌ها توی زندان در جوارِ هیبتِ کیانوش گرامی، زن‌بارگی و سرانجام ارجاعی مستقیم به شوخیِ «فوت‌ماساژِ» پالپ با شوخیِ «لایپوساکشنِ مادرم» فرشاد در هواپیمایِ انتهایِ ماجرا در مقابلِ ظاهرِ کریم (حتا اسمش)، ریش و بعد سبیلِ تزاریِ او و تلفظ‌ِ اشتباهِ کلمات (مثل «ریکس» و «سوکس»گفتن‌هاش) و جراح پروستات بودنش در نقشی که البته فرشاد برای او نوشته قرار می‌گیرد. جالب این‌که به‌هم زدنِ قوانین و قراردادهایِ رایجِ برتریِ جنسی در این‌گونه فیلم‌ها (از تغییر جنسیت ظاهریِ لمون و کرتیس به دَفنه و ژوزفین در بعضی‌ها داغشو دوست دارنِ وایلدر تا گذشتن اکبر عبدی از جنسیتش در آدم برفیِ میرباقری یا مثلا برتری‌های آشکار هپبرن به گرانت در پرورشِ بیبیِ هاکس) در فصلی شکل می‌گیرد که فرشاد توی خانه‌اش ریشِ کریم را «با کف» می‌تراشد تا شبیه آدم‌حسابی بکندش. این شوخیِ کلامیِ فرشاد با کریم در سَن‌پطرزبورگ به‌شدت آن فصلی از پالپ فیکشن را تداعی می‌کند که مارسلوس والاس (رِیمِسس) به‌رغم شکوه و هیأتش، مورد تعرضِ زد قرار می‌گیرد و البته توسط بوچ (ویلیس) که خود پیش‌تر شکار است، نجات می‌یابد.
سَن‌پطرزبورگ به‌رغم آن چیزی که جلوه می‌کند (به‌خاطر جدیت آثار پیشین سازنده‌اش هم‌چون شوکران که به گونه‌هایِ تریلر و نوآر آمریکایی پهلو می‌زند یا روزِ فرشته که یک کمدی/ فانتزیِ تمام‌روشن‌فکرانه است) نمی‌خواهد به‌سبک و سیاقِ آثارِ تارانتینو (او چندجا مستقیم به سکانس‌های مشهورِ تارانتینو ارجاع می‌دهد با بضاعتِ تکنولوژی سینمای ایران البته؛ مثل فصل کافی‌گرفتنِ فرشاد در تئاتر شهر که کارگردانی، پرداخت و حرکت دوربینش آدم را به‌یادِ ابتدای فصل دیسکویِ بیل رو بکش و آماده‌شدن مبارز زردپوش/ عروس می‌اندازد) از هیبرید و ترکیبِ انواع ژانرها و گونه‌ها؛ جنایی/ معمایی، اسکروبال/ فارس (فصل تئاتر شهر و وضعیت پیچیده‌ای که برای فرشاد پیش می‌آید یادآور وضعیت مشابهِ کرتیس و لوییس در فارسِ اتاق‌خوابیِ بویینگ‌بویینگ یا هنک مودی در اپیزودِ آپارتمانِ سری کالیفورنیکیشن و «بارش زن‌ها از آسمان»! است) و مراسمِ آیینی خلانه‌ی پایانی که بی‌نهایت آدم را به‌یادِ فصل پایانی بچه‌ی رزمری می‌اندازد، به نگاهِ از بالا و رستگاریِ نمونه‌ی تارنتینو برسد. افخمی و قاسم‌خانی ته ته‌اش در سَن‌پطرزبورگ خیال دارند با ترکیبِ این فصل‌ها و ژانرهای سینمایی، به شوخی‌های خوب و خنده‌دار و در نهایت به یک کمدیِ پروپیمان و به‌ دور از شاخصه‌های باب‌شده‌ی روز سینمای ایران برسند.
به‌نظرم نباید افخمی‌ِ سَن‌پطرزبورگ که (در کنار برادران قاسم‌خانی البته) «قطع کن، بگو خدافظ»گفتن‌هایِ سیما ریاحی (تهرانی) در شوکران را این‌جا به «…قطع کن، اول تو، اول تو…»گفتن‌های فرشاد مبدل کرده و عبارت مشهورِ مهندس بصیرت (عرب‌نیا)؛ «چرا باید همه‌ی این بلاها سر من بیاد» را به آن طرز بیانِ زهره (شیلا خداداد) رو به فرشاد سر سفره؛ «چرا باید هرچی بلاست سر آدمای صادق بیاد» با افخمیِ عروس، شوکران، روز فرشته حتا یا گاوخونی مقایسه کرد. وایلدرِ بزرگ هم توی کارنامه‌اش سانست بولوار دارد هم خارشِ هفت‌ساله.