این یادداشت‌ِ شخصی درباره‌ی آمریکاییِ انتون کوربِین، نتیجه‌ی اولین مواجهه‌ام با فیلمی‌ست که آن‌را می‌ستایم. بسیار سرخوش و خرسندم از این‌که فیلم را روی‌ پرده و در اولین روزهای نمایش جهانی آن دیده‌ام؛ سالن سینما در ایستینیه‌پارکِ استانبول بود، سئانسِ حدود ساعت ۲ بعدازظهر، فقط من در سالن بودم و دو پیرمردِ ترکِ خوره‌ی فیلم و از آن‌جا که درست وسط سینما را برای نشستن انتخاب کرده بودم، نمی‌دانم چرا کل ماجرا را از آن خود می‌دانم! با آمریکایی بعد از مدت‌ها اشک ریختم و درحین پخش عنوان‌بندی پایانی و ترانه‌ی بلوز راکِ دریچه‌ی چشمان‌ام، اثر گروهِ هلندیِ کیوبی اند بلیزاردز، وسط سالن حیران مانده بودم (ترانه‌ای که متأسفانه توی نسخه‌ی فعلا موجود در بازار ایران وجود ندارد، بگذریم از این‌که چه‌قدر رنگ‌ها بد است توی این نسخه)
کوربِین بی‌شک فیلم‌سازی‌ست که مستقیم از دهه‌ی ۱۹۷۰ می‌آید، او به‌سادگی طی زمان سفر کرده و حالا به ما رسیده است. فعلا این یادداشت را (که در شماره‌ی پیش رونا چاپ شد) داشته باشید تا نقد مفصلی که بر آن نوشته‌ام.

جرج کلونی باید از تونی گیلرویِ فیلم‌ساز متشکر باشد که با مایکل کلِیتون، به‌سایرِ هم‌کارانش جرأت بخشید تا مقابلِ منِ بازدارنده‌شان به‌ایستند، غریزه‌شان را رها کنند و از سیمای پهن و کشیده، کلاسیک و صدالبته جذاب و مردانه‌ی کلونی نمای نزدیک و درشت بگیرند. نماهایی که کم‌وبیش، این‌جا و آن‌جا، گیلروی را متهم به بهره‌برداری از چهره‌ی محبوب و آیکونِ «مردِ آمریکاییِ» سال‌های اخیر هالیوود (به‌هم‌راه برد پیت) کرده، بی‌توجه به آن‌که دستِ کم دو فصل از مایکل کِلِیتون، با استفاده از تمهیدِ «قدرِ نمای درشت‌ گرفتن از چهره‌ی کلونی و اعتماد به اجراش»، از ناب‌ترین و بهترین لحظه‌ها (یا به تعبیرِ مسعود کیمیایی؛ بهترین عکس‌ها) لااقل طیِ چندسال اخیرِ سینمایِ آمریکاست؛ یکی فصلِ روی تپه و تماشایِ اسب‌ها در سپیده‌دم و دیگری نمایِ ۲۵ دلاریِ درشت و طولانیِ انتهایِ ماجرا. جایی‌که کِلِیتون برایِ یافتنِ حقیقت در هیأتِ یک وکیلِ مبارز به‌سیمِ آخر زده، دستِ آخر سوار یک تاکسی می‌شود و از راننده می‌خواهد؛ «به‌اندازه‌ی ۵۰ دلار، فقط برو…» و ما که تا نیمه‌ی مسیر، مهمانِ کلوزآپِ کلونی هستیم، ترکیبی از بیم، امید و اندوه را در چهره‌ای می‌بینیم که هم‌واره متهم است به فقط سیمایِ جذاب و دخترپسند، لبخندِ پرشور، آرایشِ موی خاص و دندان‌های سفید و براق داشتن. (این بخشِ مو و دندان‌های ردیف را خود او در مردانی که به بزها خیره می‌شوند و سنگ‌دلیِ تحمل‌ناپذیرِ کوئن‌ها هجو کرده)
حالا اَنتون کوربین، عکاس/ فیلم‌ساز/ موسیقی‌شناسِ خوش‌ذوق و سلیقه‌ی هلندی در لحظه‌لحظه‌ی تازه‌ترین اثرش، آمریکایی، همان نمایِ انتهاییِ مایکل کِلِیتون از چهره‌ی کلونی را الگو قرار داده. تغییرِ آرام و هوشمندانه‌ی حالتِ اعضای چهره‌ی کلونی در آن نمای پایانی، این‌جا از شروعِ غافل‌گیرکننده و نفس‌گیرِ قصه، توی کلبه‌ای گرم و راحت، وسط برف و سرمای شدیدِ جایی کوهستانی در سوئد، محسوس است.

آمریکایی
از عنوان‌بندیِ ابتداییش که با نماهایِ نیمه‌تاریکی از نیم‌رخِ جک (کلونی)، سوارِ یک فیات تِمپرایِ ایتالیایی، توی یک تونل، هم‌راه با موسیقیِ مرثیه‌وارِ هربرت گرون‌مه‌یِر شروع می‌شود تا به روشناییِ انتهای تونل در کوهستان‌های ابروتزویِ ایتالیا می‌رسد، برای بیننده‌ی شیفته‌ی سینما (نور؟) و عکس‌باز به‌اندازه‌ی کافی مسحورکننده است؛ اگر دنیرو، فصلی در انتهایِ مخمصه‌ی مان، هم‌راه با دل‌داده‌اش، وسطِ یک تونلِ کاملا روشن، پوزخندی با تغییرِ حالتِ چهره‌اش تحویل‌مان می‌داد و می‌رفت پیِ حقیقتی که از ابتدای قصه می‌دانست؛ «گفتم که گیر نمی‌اُفتم…»، حالا کلونی، گنگسترِ این قصه، از ابتدایِ سفر، به تقدیرِ محتومش آگاه است. او در اولین تماس با کارگزار و شریکش در رُم- پاوِل (لِیسِن)- اطلاع می‌دهد؛ «من این‌جام…». با لوکیشنِ ایستگاهِ قطار و غریبه‌ای که واردِ شهری دیگر شده و انتظارِ به‌وقوع پیوستنِ ماجرایی را می‌کشد، فورا به‌یادِ وسترن‌هایی چون نیم‌روزِ زینه‌مان و روزی روزگاری در غربِ لئونه می‌اُفتیم؛ هوس و وسوسه‌ی فیلم‌سازانی ذاتا اروپایی (زینه‌مان اتریشی‌تبار و هم‌زبانِ کوربین و لئونه‌ی ایتالیایی) و تلاشِ سیری‌ناپذیرشان در ساخت و پرداختِ آثاری اصالتا آمریکایی، یک‌جور حدیثِ نفسِ کوربین در ساختِ این دومین اثرش است.
کلونیِ آمریکایی (جک یا ادورادِ قصه، کسی چه می‌داند؟) هم‌چنین یادآورِ جف کاستلویِ تلخ و تنها و شرقی‌مسلکِ ملویل در سامورایی نیز هست، همان‌که پاشنه‌آشیلش (هم‌چون نیل مک‌کالی توی مخمصه و همه‌ی ضدقهرمان‌هایِ مخلوقِ مایکل مان) عشق و زوج‌شدن است. (نکته‌ای که البته می‌تواند از نظر بسیاری از منتقدان نقطه‌ضعفِ آمریکایی به‌خاطر استفاده از ایده‌ای تکراری باشد)
ملویل، فیلم‌سازِ نامتعارفِ فرانسوی، در سامورایی، همان کاری را با چهره‌ی آلن دِلونِ خوش‌چهره و محبوبِ آن سال‌ها کرده که حالا کوربین به صرافتِ تکرارش با چهره‌ی کلونی افتاده؛ گیریم صورتِ کلونی این‌جا کمی پرشور و حرارت‌تر از سیمای سنگی و بی‌تفاوتِ دلون توی سامورایی به‌تصویر درآمده. این‌یکی دیگر از علاقه‌ی شدید کوربین به موسیقیِ سبکِ راک و علاقه‌ی ذاتی‌اش به شور و حرارت می‌آید. مگر نه این‌که اولین ساخته‌ی او، کنترل (۲۰۰۷)، زندگی‌نامه‌ی یان کرتیس، شاعر/ موزیسین و خواننده‌ی گروهِ پانک راکِ جوی دِویژن/ Joy Division در دهه‌ی ۱۹۷۰ است؟ کرتیس تسلیمِ ترسِ از تسلیم‌شدن در مقابلِ روزمرگیِ زودهنگام و آگاهانه‌اش شد و حالا این‌جا ادوارد (یا جک؟!) در آمریکایی، تسلیمِ ترسِ از تنهایی‌ست و ما بهتر از هرکسی می‌دانیم که همین دو مؤلفه‌- ترس و تنهایی- ادوارد را (آن‌طور که کلارای روسپی و دل‌داده‌اش، با بازی ویولَنته پالاچیدو، صداش می‌کند) هم‌چون آن پروانه، جذاب‌تر و زیبا نشان می‌دهد، پروانه‌ای که روی بازویِ ماتیلد/ شکارچی (روئیتِن) می‌نشیند و ادوارد در تاییدِ زیبایی آن (خودش؟) اعتراف می‌کند؛ «اما احساس خطر هم می‌کنه».


… آقایِ پروانه/ جک/ ادوارد، دستانِ یک مکانیک را دارد، او با فولاد و آهن و فلز خوب کار می‌کند، درست برخلاف آن‌چیزی که از ابتدا هی می‌گوید و مدام روش تأکید می‌کند؛ «من با ماشینا کنار نمی‌آم». البته سرِ آخر هم (درست مثلِ کاستلویِ صورت‌سنگی در سامورایی) نمی‌تواند درست با جنگل فلزی که اطرافش ساخته کنار بیاید (جایی‌که در انتهای ترسِ همیشگی‌اش چندبار روی فرمانِ فیاتش می‌کوبد) اما لااقل هم‌چون پروانه‌ای مفتون و شیفته‌ی زیبایی و نور، در انتها انقدر در پیچ‌وخم طبیعتِ زیبای اطرافِ دو دهکده‌ی کسِل دلِ‌وِکیو و کسل دل‌مونته می‌راند و می‌راند و انقدر دوام می‌آورد تا به وعده‌گاه‌شان با کلارا می‌رسد، مگر نه این‌که پروانه، هم‌واره در تقلاش برای رسیدن به نور و زیبایی خود را فدا می‌کند؟ ترانه‌ی راکِ دریچه‌ی چشمانم اثر گروهِ بلوز راکِ دهه شصتیِ هلندی‌تبارِ کیوبی اند دِ بلیزاردز، سوگ‌واریِ مناسبی برای این مردِ پروانه‌ای‌ست؛ «با دریچه‌ی چشمانم/ روزی بارونی و گرفته رو می‌تونم ببینم/ …/ بی‌فایده‌س واسه‌ی چیزایی که برام ناشناخته‌س گریه کنم/ خیال این‌که برمی‌گرده و به خونه‌م می‌رسه…».

منبع: ماه‌نامه‌ی رونا، شماره‌ی اول آبان