هیولاها
/ Monsters
نویسنده، کارگردان و فیلم‌بردار: گرِث ادواردز
بازیگران: ویتنی اِیبِل، اسکوت مک‌نِری
محصول انگلستان، ۲۰۱۰
امتیازم به فیلم: ۱/۲***

سال ۲۰۱۰ را باید سالِ سینمای انگلستان دانست. تا همین جای ماجرا، به فهرست انتخاب بهترین‌های منتقدان که نگاه کنی دست‌کم دوسه اثر متعلق به سینمای مستقل انگلستان به‌چشم می‌آید؛ آکواریوم، ناپدیدشدنِ آلیس کرید و همین هیولاها در نیمه‌ی اول سال و جزو سینمای مستقل و جمع‌وجورِ سینمای انگلیس و از آن‌سو آثار شناخته‌شده‌ای هم‌چون سالِ دیگرِ مایک لی یا هرگز ترک‌ام مکنِ رومانِک.
فضای آخرالزمانی‌ای که هیولاها ارائه می‌دهد از نوعی‌ست که جان هیلکوت در جاده هم نمایش داده، اما به‌نظرم گرِث ادواردزِ بریتانیایی (که خودش به‌جز کارگردانی هم فیلم‌نامه را نوشته و هم فیلم‌برداری کرده) دست‌آخِر بسیار بهتر از هیلکوت به‌نتیجه‌ی دل‌خواه و موردنظر می‌رسد؛ این‌که فاصله‌های نجومی احساسی میان ما انسان‌هاست در این روزگار که هیولا خلق می‌کند، یا اگر درست‌تر بخواهم بگویم هیولاهای درون یا اطراف‌مان را زخمی و جَری خواهد ساخت.
ماجرا همان داستان همیشگی و ازلی‌ابدی‌ست؛ تمام یا قسمتی از زمین (تقریبا نیمی‌از مکزیک) به‌دست جانورانِ بیگانه‌ی فضایی افتاده و این هیولاها گویا به‌جز خرابی و ویرانی‌هایی که از خودشان به‌جا می‌گذارند، گونه‌ای ویروس و مریضی هم می‌آفرینند. آمریکا به‌سرعت دیواری عظیم روی مرزش با مکزیک کشیده (مرزی که هم‌واره در وسترن‌ها امید رهایی ضدقهرمان‌های ما بوده و حالا این‌جا برعکس نمایش داده می‌شود) و طی ماجرا از زبان بومی‌های مکزیک خواهیم شنید که اصلا هواپیماهای جنگنده‌ی آمریکایی‌ست که این غول‌های هشت‌پامانند را عصبانی می‌کند وگرنه که آن‌ها همین‌طوری‌اش کاری با انسان‌ها ندارند. در همین گیرودار است که پدرِ سامانتا (که ویتنی اِیبِل نقش‌اش را اجرا کرده و اجراش آدم را یاد الیزابت شویِ جوان می‌اندازد) به عکاس جوانی به‌نام اندرو (اسکوت مک‌نری) مأموریت می‌دهد که به ازای مقداری پول، سامانتا را که توی مکزیک گیرافتاده، صحیح و سالم به آمریکا برگرداند. ده دقیقه‌ی انتهای هیولاها، به‌جز آن‌که برخوردِ نزدیک از نوع سومِ اسپیلبرگ را به ذهن می‌آورد، یک غافل‌گیری تمام‌عیار برای کسانی‌ست که این اثر بی‌ادعای انگلیسی را برای تماشا انتخاب کرده‌اند، کل اثر به قطعه‌ای راک می‌ماند که اوج بداهه‌های کوبنده و تأثیرگذارش را برای انتهای قطعه برگزیده. به جرأت می‌توانم بگویم هرآن‌چه ادواردز خیال دارد در این اثر جمع‌وجور و مستقل‌اش بگوید در فصل نهایی عزیزِ این اثر نمایان خواهد شد.


شهر
/ The Town
کارگردان: بن اَفلِک
بازیگران: بن افلِک، جرمی رِنِر، رِبِکا هال و جان هَم
محصول آمریکا، ۲۰۱۰
امتیازم به فیلم: ۱/۲**

تریلرِ جناییِ بوستِنیِ تازه‌ی بن افلِک پیش و بیش از هر نکته‌ی قابل اشاره درباره‌ی اثر، بسیار مؤمنانه و متعهدانه ساخته شده؛ در بیانِ عشق و تنفر از محله‌ی چارلزتاونِ بوستِنِ ماساچوسِت که به‌نقل ازساکنان‌اش (اغلب ایرلندی‌های کله‌شق و مهاجر به این ایالت آمریکا) هم‌چنان مرکزِ بانک‌زنی و جنایت در آمریکاست و به‌ همین خاطر، بستر چند تریلرِ اخیر جنایی، ازجمله رفتگان/ The Departed اسکورسیزی و Gone baby Gone خودِ افلک است. عشق و تنفر توأمانِ افلک به این محله‌ی بوستن را می‌توان توی همان جمله‌هایی که در عنوان‌بندیِ شروعِ شهر ظاهر می‌شود یافت؛ «این محله، زندگی‌ام را نابود ساخته اما هم‌چنان به آن افتخار می‌کنم».
این‌که تقدیرِ داگ (با بازی شخص اَفلِک که خیلی تلاش می‌کند به سبک‌و‌سیاقِ کاراکتر ضدقهرمان‌های این‌چنینی دوست‌داشتنی‌اش کند) رفته‌رفته به‌گونه‌ای رقم می‌خورد که از آن محله بکند و برای همیشه برود و تمامِ قصه و شخصیت‌ها در خدمت تحقق‌یافتن این تقدیر حرکت می‌کنند، گاهی نقطه‌ی قوت و گاهی به پاشنه‌آشیل اثر مبدل می‌شود. به‌هرحال کنترل و مدیریتِ اَفلک رویِ اجرای (گاهی عالی) بازیگران و هم‌چنین پرداختِ فصل‌های مختلف قصه بی‌نقص به‌نظر می‌رسد. جِرِمی رنر در نقشِ تبهکارِ ایرلندی کله‌شقی که نه خیال برگشتن به زندان را دارد و نه این‌که دل‌اش می‌آید از آن محله‌ی قدیمی دل بکند و البته اصولا بدش نمی‌آید یک‌جور درست‌وحسابی کلک‌اش کنده شود، بی‌نظیر است، جان هَم اما هنوز مقداری در قالبِ دان دریپِرِ سریالِ مَدمِن مانده و شیک‌پوشی‌اش چندان مناسبِ یک پلیس آش‌ولاشِ بوستنی نیست. ربِکا هال با اجرای نقش کلر کیسی دلیل مناسب و درخوری برای کندنِ داگ از همه‌ی تعلقات‌اش به‌نظر می‌آید.



همه خوبن
/ Everybody’s Fine
نویسنده و کارگردان: کرک جونز
بازیگران: رابرت دنیرو، کیت بِکینسل، درو بَریمور و سَم راک‌وِل
محصول آمریکا، ۲۰۰۹
امتیازم به فیلم: ****

از من نخواهید و نمی‌توانم تشریح کنم که چرا همه خوبن ساخته‌ی آقای جونز را انقدر دوست دارم. یک‌جور سادگی و بی‌پیرایگیِ تمام‌عیار و بدون تعارف و اطوار، از نوعِ من سَم هستمِ جسی نلسِن، در سرتاسرِ این کمدی- رُمانتیکِ عزیز و دوست‌داشتنی موج می‌زند و جالب این‌که این‌جا حضورِ دِنیروی پابه‌سن گذاشته درست به اندازه‌ی حضور و اجرایِ کم‌نظیرِ شان پن در نقش سَمِ شیرین‌عقل، توی آن فیلم نلسن، جذاب و دل‌رباست.
قبل از تماشای همه خوبن، با توجه به عکس‌ها و پوسترِ فیلم، حدس می‌زدم که دِنیرو بازهم به فراخورِ سن و حال‌وهواش، نقشی را برداشته تا فقط در سینمای امروز و این روزگار، هم‌چنان حضور داشته باشد، اما تمام خیالات‌ام با تماشای فیلم نقش بر آب شد؛ او آن‌چنان به شخصیت مخلوق‌اش- فرانک گود (نام فامیل این خانواده نیز باتوجه به داستان و حال‌شان جالب توجه‌ است)- چسبیده و انگ‌اش شده که توِ تماشاگر، طی ماجرا، آگاهانه با دِنیرویی که طی سال‌ها آشنایی‌ات با سینما می‌شناسی‌اش و ذره‌ذره حالت‌هاش را لمس کرده‌ای و از بری، هم‌‌زاد (یا ذات؟)پنداری می‌کنی.
تلخی/ شیرینیِ تمام لحظه‌های همه خوبن، هم‌ارزِ همه‌ی حسرت‌ها و دریغ‌هایی‌ست که می‌توانستیم با پدر/ باباجان‌هامان توی این سال‌ها داشته باشیم و حالا که همه ازکف رفته. درست مثل حال‌ووضعِ یک‌دهم ثانیه بعد از قطع‌شدن تمام تماس‌هاشان.

پی‌نوشت: امسال گروه‌های پراگرسیو مورد علاقه‌ام آلبوم تازه‌ای نداشتند، بنابراین این پست کوتاه را با طعمِ قطعه‌ی حسرت‌برانگیزِ Miss U از بلک‌فیلدِ هرروز و همیشه نوشته‌ام، برگرفته از دومین آلبوم‌شان؛ بلک‌فیلد ۲ که جواهری‌ست دست‌نیافتنی.