
کیک- اَس/ Kick- ass
نویسنده و کارگردان: متیو وان
بازیگران: آرون جانسن، کلویی گریس مورِتس و نیکلاس کیج
محصول انگلستان و آمریکا، ۲۰۱۰
امتیازم به فیلم: ۱/۲***
اوایلِ رومانس واقعیِ تونی اسکات است. کلارِنس (کریستین اسلِیتِر) و آلاباما (پاتریشیا آرکِت) تازه توی سینما (۳ فیلمِ رزمی با یک بلیت از سانی چیبا) با هم آشنا شدهاند و حالا توی یک رستوران نشستهاند و از علایق و سلایق هم میپرسند. کلارِنس در میان همهی سؤالهای معمول اینجور موقعها (و از همه مهمتر اینکه آلاباما حالا با کسیست یا نه؟) از آلاباما میپرسد؛ «چییا سرِ حالات میآرن و چییا حالات رو میگیرن؟»، آلاباما به بخش اول این سؤال جواب میدهد: «اممم… میکی رورک. مردی که قدر همه چیزای خوب رو میدونه، مثه شکر!… صدای الویس و کونگفو.» (همان لحظه کلارنس دارد تو قهوهی آلاباما شکر میریزد)
ده دوازده سال پیش که تازه این فیلم اسکات را روی ویاچاس دیدم، دقیقا از همینجای ماجرا، همین چند دیالوگِ کوتاه، دل به این فیلم اسکات سپردم؛ از آنموقع تا همین حالا، یادآوری هرلحظه، هر فصل و دیالوگاش، تنام را گرم میکند و بهام قوت میدهد؛ دلیلی مضاعف برای ادامهی زندگی، مثل جیسن استَتام در کِرَنک که باید آهنگ ضربان قلباش را با چیزهایی در حدی بالا نگه میداشت، یکی از آن چیزها برای من یادآوری لحظهلحظهی این فیلم است. بازیای که توی این شمارهی مجله راهانداختهایم (یک غافلگیری و یک سرخوردگیِ اکرانهای سال) درست از موقعی که ایدهاش مطرح شد، با سرعت نور به این سکانسِ رومانسِ واقعی پرتابام کرد؛ «چییا سرِ حالات میآرن؟». اما پاسخ آلاباما به قسمت دوم سؤال کلارِنس؛ «چییا حالات رو میگیرن؟»، آنموقع انقدر غافلگیرانه و برخورنده برام بود که سعی کردم بلافاصله فراموشاش کنم. (هنوز عادت نکرده بودیم مثل اینروزها، شاید تهِ مطلب گفتماش*)
این مقدمهی یادداشتیست که برای تازهترین شمارهی ماهنامهی رونا (شمارهی هفتم) نوشتهام، یادداشتی دربارهی یک غافلگیریِ ۲۰۱۰ و یک سرخوردگیِ سال، که من برای غافلگیری بازی کتی یَرویس به نقش میا در آکواریومِ آندره آرنولد را برگزیدم و شرح سرخوردگی هم (مثلا بعد از تماشای اینسپشن نولان روی پردهی عریض سینما) با اجازهتان ندادم، اصلا اینکار از من یکی برنمیآید، چه مرضیست خب؟ حالا اما، در این پست، میخواهم با یک غافلگیری دیگر سال آغاز کنم یک بالابرندهی آهنگ ضربان قلب دیگر؛ کیک- اَسِ متیو وان. اثری که لذت تماشای یک داستانِ مصورِ پرانرژی و سرخوشانه و البته شیطنتها، بازیگوشیها و آزمونوخطاهای وان را توأمان تقدیمِ چشمان و گوشهامان میکند. چرا میگویم گوشهامان؟ چون صرفنظر از هر ویژگی، تصاویر فیلم، سراسر غرق در قطعه موسیقیهاییست که در آرشیو ذهنیمان جوری محفوظ نگهشان داشتهایم، از بهخاطر چند دلار بیشتر انیو موریکونه بگیر تا قطعهای که جان مورفی برای ۲۸ روز بعد ساخته.
میشود از روی امتیازی که راجر ایبرت به این اثر وان داده- ۲۵ از ۱۰۰- نتیجه گرفت که از فیلم خوشاش نیامده (و این البته حق طبیعی هر منتقد کارکشتهایست!) اما دلایلی که برای رد آن آورده را به هیچوجه نمیفهمم؛ اینکه خشونتِ بسیارِ اثر را زیر سؤال برده! و میگوید که نگران کودکان ۶ سالهایست که به تماشای فیلم میروند! آن هم برای فیلمی که خشونتاش چیزی کمتر یا بیشتر از مثلا بیل رو بکشِ تارانتینو نیست.
دِیو لیزوسکی (آرون جانسن) نوجوانیست که بهشدت دوست دارد یک سوپرهیرو/ ابرقهرمان باشد، در این یکی داستان مصور با نوجوان دستوپاچلفتییی روبهرو نیستیم که یکهو در معرض مثلا نیروی الکترومغناطیسی قرار بگیرد و ابرقهرمان شود، اینجا نوجوان دستوپاچلفتی، آگاهانه و برای فرار از روزمرگیاش، یک روز لباس ابرقهرمانها را از اینترنت خریداری کرده و مصمم میشود که ابرقهرمان شود، نام خودش را هم میگذارد کیک- اَس. اما بهقول نیک کیج (که در نقش دیمن مکردی/ بیگ دَدی، شور فراوان میآفریند) بهسرعت «اَس»اش «کیکد» میشود در دنیایی که سوپرهیروهاش فقط در داستانها هستند اما ویلِن/ شرورهای آن در واقعیت نیز حضور دارند.
کیک- اَس ترکیبِ جفتوجورشده و قرصومحکمی از دنیایِ کامیک بوکها و واقعیت ارائه میدهد. ترکیب و زوجِ کیج و کلویی گریس مورِتس (در نقشهای بیگ دَدی و هیت گِرل) مادام که حضور دارند، درخشیدهاند، بهخصوص کیج انقدر خوب است که غیبتاش از اواسط فیلم ما را نیز سرگردان میکند، زوجِ پدر و دخترِ ۱۱ سالهاش به اسم میندی که پدر تلاش میکند او را با سبعیتِ این دنیا آشنا کند. دیمن (کیج) اینطور که قصه رهنمونمان میکند، میتواند «پدر ژپتو»وار، یک نقاش و تصویرگرِ کامیک بوکها بیشتر نباشد، شخصی که در عالم خیال از دخترِ خوشگل و کوچکاش همچه هیت گرلی ساخته است. حیف است تجربهی تماشای این کامیک بوکِ خوندار را که کاملا اریجینال و به سبکوسیاق خودش سینمایی شده (و البته به سینمای خیلیها ارجاع هم میدهد، مثل آن نمای دونفرهی پدر و دختر بعد از شلیکِ پدر به او در رستوران که آدم را یاد لئون میاندازد) ازدست داد، آن هم بهخاطر یک فصل انیمیشنِ وسط فیلم که اتفاقا جوری ساخت و پرداخت شده که اصلا یادآور انیمیشن بیل رو بکش نیست یا مثلا استفاده از قطعهای از موریکونه. کیک- اَس لحظاتی مفرح، شادیآور و گاهی حتا اشکانگیز دارد که مختصاش است و جای دیگری نمیتوان سراغ آن را گرفت. گریس مورِتس (که در هارورِ بذار منم باشم/ بگذار وارد شوم هم بازی کرده و بیصبرانه منتظر تماشایش هستم) در کنار کیج عجیب دوستداشتنیست.

اسکات پیلگریم علیه دنیا/ Scott Pilgrim vs. the World
فیلمنامه: ادگار رایت، مایکل باکال (بر اساس داستان مصور اسکات پیلگریم اثر برایان لی اومالی)
کارگردان: ادگار رایت
بازیگران: مایکل سِرا، مری الیزابت وینستِد، کِیران کالکین
محصولِ آمریکا، انگلستان، کانادا، ۲۰۱۰
امتیازم به فیلم: ۱/۲*
نمایشی از تهِ دیوانگی ادگار رایتِ انگلیسیتبار البته به لطف داستان مصور متفاوت اومالی. انگار ادگار رایت خواسته ثابت کند بدون اجراهای دیوانهوارِ زوج دیوانهی سایمن پگ و نیک فراست (مثلا در هات فاز یا شانِ مردگان) هم میتواند دیوانگی خلق کند و تا ته آن برود. استفادهی رایت از مایکل سِرا (جونو) امکان دارد در ابتدا کمی کلیشهای جلوه کند، اما کمکم خواهید فهمید این دیوانهی بریتانیایی خیال دارد چه استفادهای از اجرای بهشدت احمقانهی سِرا ببرد. اصلا میتوانید این هفت مرحلهای را که باید اسکات پیلگریم پشتسر بگذارد و هفت دلدادهی «خبیث» رامونا فلاوِرز (با این اسم غریب و رنگ مویی که آدم را به یاد وینسلت در ایترنال سانشاین… میاندازد، با بازی مری الیزابت وینستِد) را به سبکوسیاق بازیهای کامپیوتری ازپا درآورد، ادامهی ویدئوگیمبازیِ پگ و فراست در پایانِ رودهبرکنندهی پارودیِ زامبیِ شانِ مردگان بدانید، همانجا که در انتها، پگ طاقت کشتن تنها دوستش فراست را ندارد و او را (که زامبی شده) در انبار خانهشان به زنجیر میکشد تا همیشه با او ویدئوگیم بازی کند. فیلمنامهی این اکشن/ کمدی دیوانهوارِ رایت البته در اواسطِ ماجرا تا اندازهای کم میآورد، جوری که حتا چهرهی پر از بلاهتِ سِرا هم نمیتواند کاستیهای قصه را بپوشاند. مری الیزابت وینستِد، که البته تا همین جایی از فیلم که گفتم برایمان جذاب است و او نیز از این به بعد جلوهی سحرآمیزش را ازدست خواهد داد، انتخاب خوبیست، البته با این شرط که رایت از نیمهی فیلماش فکری درستودرمان به حال قصه و البته پرداخت آن میکرد.
پینوشت: پست بعدیام یادداشت کوتاهیست دربارهی شبکهی اجتماعی دیوید فینچر؛ عجالتا این دیالوگِ فیلم را بگویم که (مریلین رو به مارک میگوید) همواره جزوِ مرامنامهی شیوهی زندگیام بوده و معیاریست برای انتخاب دوستان و همکارانِ باهوش: «هر خلقتی، شیطان خودش رو داره». یادتان میآید وودی آلن در ساختارشکنی هریاش گهگاه میگفت: «اینجا بوی گوگرد میآد…»، نویسندهی خودشیفتهای که انقدر درونگراست که دنیایش را مجازی (و در یادداشتهاش) بنا میکند و در دنیای واقعی جایی ندارد. آیا مارک زاکربرگِ خلاق در همین شبکهی اجتماعی، یادآور چنین نویسندگان/ خالقانی نیست؟
* پاسخ آلاباما در رومانس واقعی به کلارنس در مقابل این سؤال که «چییا حالات رو میگیرن؟» این است؛ «ایرانیها»، دیدید درد نداشت اصلا.
۲۶ دی ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۲۱
از این پستت بی نهایت لذت بردم نوید خان، قشنگ معلوم بود که از ته دل نوشتی به خصوص بخش های ترو رومنس ، و اینکه منم با تمام علاقه ای که به ادگار رایت دارم به خصوص شان مردگان اش
ولی با اسکات پیلگیریم یه مشکلی داشتم که نمیدونستم چیه
و مشکل اش دقیقا همین بود که شما گفتی، خیلی ساده داستان از اواسط بی چفت و بست میشد و به قول شما دیگه حتی رامونا فلاورز
هم جذابیت نداشت
مرسی
نوید: شما لطف داری به من دوست عزیز. برف را هم که دارید؟ بهیاد تمام سکانسهای برفی و دوستداشتنی تاریخ سینما مثل: در بروژ، مککیب و خانم میلر، دکتر ژیواگو، ایترنال سانشاین…، پایان ۲۱ گرم، سراسر لاو استوری، پابرهنه در پارک و… شما هم بنویسید…
۲۸ دی ۱۳۸۹ ساعت ۱۵:۲۰
سلام نوید جان.
خوبی رفیق؟
بی ادبی کردم و پروفایلت رو یه نگاه انداختم ، مثل خودم فقط عاشقه سینمایی اونوری ها هستی و با سینمای خودمون زیاد میونه ای نداری. ایول دمت گرم رفیق.
نمیدونم میشناسی منو یا نه؟ از بچه های کافه فرشته های سابق و کافه سینمای فعلی و از شاگردهای کلاس امیر هستم. و از همه مهمتر رفیق دوران کودکی جواد عزیزم (رهبر) که پارسال بعد از بیست سال همدیگر رو پیدا کردیم.(چه رویایی!)
مطالبت رو تو کتاب دوبله ماهنامه فیلم همه رو خوندم همون موقع عالی و شاهکارن به خدا! محشر، پسر تو حرف نداری ها!
پلیه و پروانه آمریکایی ات هم دیوونه کننده و عالی بود.
دست مریزاد داری. پاینده باشی همیشه خوش مرام!
کیک اس رو خیلی دوست دارم و سبک و لحن فیلم رو خیلی خیلی پسندیدم. چیکار کنیم سلیقه ای تارانتینویی پیدا کردیدم دیگه.
و اما؛ از برف این روزها گفتی و این فیلمایی که نام بردی رو می پرستم همشونو اما این مک کیب و خانم میلر آۀتمن رو بیش از شاهکار میدونم. جزو بهترینهای عمرمه. و این همه انتخاب های برفی من:
تمام سکانسهای تلالو عالیجناب کوبریک.
سکانسهای برفی ویکتور ویکتوریای بلیک ادواردز فقید.(روحش شاد)
سکانس پایانی کیل بیل جلد یک
سکانسهای برفی ترور جسی جیمز… اندرو دومنیک.
سکانسهای برفی سفید کیشلوفسکی.
سکانسهای برفی با گرگ ها می رقصند.
سکانسهای برفی فانی و الکساندر
جویندگان طلای چاپلین
سکانسهای برفی شکارچی گوزن
سکانسهای برفی بازداشتگاه ۱۷
و…
نوید: سلام. خوشحالم از آشنایی با تو که دوست و علایق مشترک زیاد داریم. بهخصوص جواد رهبر عزیز که تاج سر ماست. از یادآوری فصلها و خاطرههای برفی ممنون. اینجا جای خیلیها و خیلی یادآوریها خالیست. باشی دوست عزیز.