همیشه از آلمان‌ها نفرت داشته‌ام، نه‌تنها در فوتبال که هرجاشده انزجارم را از این جماعت نشان داده‌ام. تصور می‌کنم این مورد ریشه در فیلم‌های پارتیزانی‌/ فرار از زندان- جنگ‌ِ دومِ جهانی- داشته باشد که بازارش برای ما در تلویزیونِ دهه‌ی ۱۳۶۰ داغِ داغ بود؛ قلعه‌ی عقاب‌ها/ جایی که عقاب‌ها جرات می‌کنند، فرارِ بزرگ، فرار به‌سوی پیروزی، هنگِ جانبازان/ قهرمانانِ کِلی که بیش‌ترشان هم ساخته‌ی جان استرجس یا برایان جی. هاتن است. شاید به‌همین دلیلِ عزیز در جام جهانی ۱۹۹۰ ایتالیا- اولین جام جهانی‌ای که همه چیزش درست و رنگی یادم مانده- وقتی آرژانتین، تیمِ محبوبِ آن‌موقع‌ام (توی آن سن مفتونِ ادا و اطوارهای مارادونای کوتاه‌قد شده بودم) در فینال آن دوره، مقابلِ آلمانِ بکن باوئر، رودی فولر و لوتار ماتیوس باخت، به‌مدت ۲ شبانه‌روز گریه می‌کردم و لب به غذا هم نزدم. درست مثل موقعی‌که در انتهای فصل اول سریالِ شرلوک هولمز (با بازی حیرت‌انگیز و تکرارنشدنی جرمی برت) بعد از نبردِ سخت و تلخ هولمز با پروفسور موریارتی، دیدیم که هولمزِ شکست‌ناپذیر از بالای آن آبشار بلند افتاد و خیال کردیم قهرمان‌مان به‌همین سادگی مرد، آن‌موقع هم تا مدتی اعتصاب غذا کردم. یادم می‌آید همان موقع‌ها هم بود که در حاشیه‌ی مسابقات جام جهانی، ما (من به هم‌راه مهدی و علی و…) لیگِ «عکس‌بازی» خودمان را به‌راه داشتیم؛ همان بازی‌ای که با عکسِ فوتبالیِ آدامس‌ها انجام می‌دادیم، یک کپه عکس را برعکس روی زمین می‌گذاشتیم و با یک حرکتِ کفِ دست (یک نوع دیگرش با کفِ دودست بود، جان هرکسی دوستش دارید اگر اصطلاحات این بازی یادتان است، بیایید بگویید) و با مهارتی خاص، باید همه را برمی‌گرداندیم، آن‌وقت همه‌ی آن عکس‌هایِ دوست‌داشتنی مال خود خودمان می‌شد و این‌جوری کلکسیونِ عکس‌های فوتبالی‌مان تکمیل‌تر. یادم می‌آید که برای به‌چنگ آوردن عکس فان‌باستن و گولیت چه‌‌قدر جرزنی و کتک‌کاری کردم و… . حالا سال‌هاست از آن روزگار گذشته و عکس‌ فوتبالی‌های ما (اگر هم‌چنان نگه‌شان داشته‌ایم حتی) دیگر بوی خوب آدامس نمی‌دهند. اول دیدارها، جدول بازی‌ها را تهیه می‌کنیم و دور آن‌هایی که مشتاقیم ببینیم خط می‌کشیم و همین. شده حکایت چند دوره‌ی اخیر جشنواره فجر. انجام می‌دهیم چون یک‌جوری انگار عادت‌مان شده، اما مدت‌هاست که دیگر آن‌طوری که باید شارژمان نمی‌کند. نمی‌دانم این ماییم که تغییر کرده‌ایم یا این زمانه و واقعه‌ها هستند که دیگر اسطوره‌ای ندارند. درست به‌مانندِ همین دوره‌ی جام جهانی که نمی‌دانم چرا تا الان هیچ رغبتی نداشته‌ام بنشینم و فقط یک بازی آن‌را کامل و درست‌ودرمان تماشا کنم، حتی اولین حضور تیم محبوب‌ام، ایتالیایِ لیپی را مقابلِ پاراگوئه. انزجار و تنفرم اما از ژرمن‌های بی‌احساس، هم‌چنان در وجودم باقی مانده. یُبسی و تلخی‌ را توی آن سن، فقط در چهره‌ی لوتار ماتیوس یافته بودم و دوسه سال بعدش در چهره‌ی باب پاتریک (رباتِ T-1000) ترمیناتور ۲، به‌همین خاطر هروقت ماتیوس (و این اوخر بالاک) طیِ بازی زمین می‌خورد، احساس می‌کردم مثل رباتِ بدمنِ ترمیناتور، اعضای جیوه‌ای بدنش دوباره به‌هم می‌پیوندد و هم‌چنان فول‌انرژی توی زمین فوتبال رستاخیز می‌یابد. رستاخیزِ بدمن‌ها.
دوست داشتم روزی می‌توانستم هم‌چون کوئنتین تارانتینو در حرومزاده‌های بی‌شرف، انزجارم از این قوم و ملت را به‌خوبی برای همه‌گان به‌تصویر درآورم. نفرت آغشته به وحشتی که هم‌چون ما از لابه‌لای نگاتیوها و تصاویر فیلم‌ها سربرآورده، پس باید در همان‌جا نیز فروکش کند و درمان شود.
نمی‌دانم در بازیِ آلمان- استرالیا دقت کردید وقتی موریسلاو کلوزه- یکی از همین ژرمن‌های بی‌افتخار- گل زد، با دستش، شماره‌ی ۳ را با زبان اشاره‌ی اصیل آلمانی نمایش داد (که یعنی این سومین جام جهانی‌ای‌ست که برای این تیمِ منفور گل می‌زند) لابد یادتان مانده در حرومزاده‌های بی‌شرفِ تارانتینو که مایکل فاسبندر در نقش آن ستوان آمریکایی- هیکاکس- چه‌طور روی همین نمایش عدد سه (وقتی می‌خواست توی آن کافه، جلوی آن همه افسر نازی برای سه نفر مشروب سفارش بدهد) گاف و سوتی‌ای بی‌بدیل داد و لو داد که ذاتا آمریکایی‌ست، نه بی‌افتخار. داورِ آخرین بازیِ ژرمن‌ها تا الان- در مقابل صرب‌ها- حساب کلوزه را حسابی کف دستش گذاشت. راست گفته‌اند؛ انتقام غذایی‌ست که سرد سرو می‌شود.

پایرت ریدیو یا همان کشتی‌ای که لرزاند (کاش می‌شد ترجمه‌اش کرد؛ کشتی‌ای که راک‌آلود شد) را ببینید. هرکس گوشه‌ای از سلیقه‌اش به دوره‌ای از بریتیش راکِ دهه‌ی ۱۹۷۰ گیر کرده باشد، با این کمدی/ موزیکال اشکِ شوق خواهد ریخت و بارها طی تماشای فیلم خدا را شکر خواهد کرد که اولا از طرفداران پروپاقرصِ راک‌اندرول است و دیگر این‌که این گونه‌ی موسیقی هم‌چنان زنده است و شور می‌آفریند. حس‌مان موقع دیدن پایرت ریدیو، یادآورِ اشک‌های شوقی‌ست که پیش‌تر حین تماشایِ تقریبا مشهور و الیزابت‌تاون زندگی کرده‌ایم. ستونِ هفتگی‌ام در روزنامه‌ی ش
رق
(چهارشنبه) را به این ساخته‌ی ریچارد کورتیس اختصاص داده‌ام. یادتان می‌آید آن شوخی درجه یکِ هیو گرانت در نقش نخست وزیر بریتانیا در Love Actually را که (برای روکم‌کنی فقط!) توی کنفرانس مطبوعاتی‌اش با رئیس جمهور آمریکا گفت؛ «…بریتانیا پای راست دیوید بکهام رو داره، که البته شامل پای چپ اون هم می‌شه…».

درحال تماشای سریال کالیفرنیکیشن‌ام، به پیشنهادِ علی باذل (که می‌دانم بعد از این پست ضد آلمانی هرگز مرا نمی‌بخشد). پای این سریال انتظار هیجان‌هایی از نوعِ لاست و ۲۴ یا قصه‌‌های قرص‌ومحکم و دارای چفت‌وبستِ صکص‌ اند دِ سیتی و دسپرت‌ هاوس‌ وایوز را نداشته باشید، اما خیال‌تان تخت که لذتی مبسوط خواهید برد. این سریال، شخصیتی بی‌نظیر به اسم هنک مودی (دیوید داچوونی) دارد که نویسنده‌ای‌ست شدیدا زن‌باره؛ او به‌قول کَرِن (ناتاشا مک‌الهون، زن ایده‌آل زندگی‌اش که از او یک دختر دارد اما با هم زندگی نمی‌کنند) فقط دو کار توی زندگی بلد است؛ نوشتن و زن‌بارگی. هنک به‌شدت کلبی‌مسلک است و بی‌خیال نسبت به وقایع اطراف‌اش، او رمانی نوشته (با عنوان خداوند از همه‌ی ما متنفر است) که مشخص است دوست‌اش دارد اما به پیشنهاد مدیر برنامه‌اش، فیلمی سخیف از روی آن ساخته شده با عنوان چیز بی‌ارزش و احمقانه‌ای به اسم عشق (!) بنابراین تا اطلاع ثانوی بی‌خیال نوشتن رمان شده و توی مجله‌ای پاورقی‌های سخیف و عامه‌پسند می‌نویسد. فقط یکی از جمله‌های هنک- این پیر خرابات- را این‌جا می‌گذارم تا بشناسیدش؛ هنک به اصرار میا- دختر بیل که حالا با کرن زندگی می‌کند- می‌آید تا توی دبیرستان‌شان راجع به نویسندگی حرف بزند و او در انتهای آن جلسه فقط می‌گوید؛ «هیچ‌وقت نویسنده نشید بچه‌ها، چون اون‌وقت تا آخر عمرتون انگاری تکلیف شب دارین».