اسپلایس
/ Splice
کارگردان: وینچنزو ناتالی
بازیگران: آدرین برودی، سارا پالی، دلفین شانِک
محصول کانادا و فرانسه، ۲۰۰۹
امتیازم به فیلم: ***

از همان اپیزود کوتاهی که وینچنزو ناتالی برای پاریس، دوستت دارم/ Paris, je t’aime ساخت؛ همان که الیجا وود توی‌اش عاشق ومپایری (اُلگا کوریلنکو) می‌شود، مشخص بود که با یک هارورباز طرفیم. اسپلایس (که به معنی «به‌هم تابیدن و متصل‌کردن است») اگرچه هنوز کاستی‌های زیادی برای رسیدن به‌ عنوان یک بادی هارورِ درجه‌ی یک دارد، اما به‌ سادگی خاطره‌ی بادی هارورهای خوبی مثلDead Ringers یا Naked Lunch (اوایل دهه‌ی ۱۹۹۰) دیوید کراننبرگ را زنده می‌کند.
سارا پالی که با چهره‌ی منحصربه‌فردش، پتانسیل اجرا در انواع گونه‌های وحشت را دارد (و خوشبختانه کارنامه‌اش نشان می‌دهد که خودش هم این را می‌داند) و اتفاقا با اگزیستنسِ کراننبرگ هم شروع کرده، در اسپلایس، هم‌راهِ آدرین برودی که او نیز به ‌تازگی تجربه‌ی بازی در جالوی داریو آرجنتو را دارد، زوج قابل قبولی را تشکیل می‌دهند. بازیِ دلفین شانکِ فرانسوی (که در اصل مدل/ مانکن است) گرچه در نقش آن انسان/ جانور و مخلوق هیبرید، گاهی اغراق‌آمیز است اما هم‌دلی ایجاد می‌کند. این اثر تازه‌ی ناتالی در فهرست ده فیلم انتخابیِ ۲۰۱۰ استفن کینگ قرار دارد.


قویِ سیاه
/ Black Swan
کارگردان: دارن آرنوفسکی
بازیگران: ناتالی پورتمن، وینسنت کسل، میلا کانیس
محصول آمریکا، ۲۰۱۰
امتیازم به فیلم: *

با ادای احترام به زحماتِ خانم ناتالی پورتمن که می‌فهمیم چه‌ سختی‌هایی را تحمل کرده برای درآوردن نقش‌اش در قویِ سیاهِ آرنوفسکی و ندیده و نیامده می‌دانیم که دل اعضای آکادمی اسکار را هم ربوده (چون نقش‌اش جایزه می‌طلبد) اما مشکلِ اصلیِ اجرای او همانی‌ست که وینسنت کسلِ خنثی (که این سرگردانی و درنیامدن شخصیت او به عنوان یکی از کاراکترهای اصلی و کلیدی قصه از مشکلات فیلم‌نامه است) به‌عنوان مربی به او می‌گوید: «تو فقط می‌تونی خوب نقش قویِ سفید رو بازی کنی، باید بتونی اغوا کنی، نه این‌که من اغوات کنم…» اصلا آقای کسل با اجرای کاراکتر تامس، هرکاری که نکرده، کار ما را در انتقاد از شیوه‌ی اجرای خانم پورتمن ساده کرده است؛ «سعی کن از اون گازات بیش‌تر بگیری». درآوردنِ تمام و کمالِ هم‌چه نقشی، یک دارک‌سایدِ اساسی در انتهای ماجرا می‌خواهد که متأسفانه پورتمن (با این همه معصومیتی که خدا در چهره‌اش قرار داده) هیچ‌وقت نمی‌تواند آن را درست از آب دربیاورد. تمام تلاش‌های نینا (پورتمن) طی قصه این است که سرانجام دو وجهه‌ی خیر و شری نقش‌اش را تمام و کمال از آب دربیاورد و تمام آن توهم‌ها مگر نه این‌که دست‌وپنجه‌نرم‌کردن او با نقشی‌ست که برای‌اش نوشته‌اند؟ من اما در انتها باز قوی سفید را فقط می‌دیدم که زورکی (به زور و ضربِ آن جلوه‌های ویژه‌ی متظاهرانه‌ی ته فیلم) می‌خواهد شرور به‌نظر بیاید. فقط لحظه‌ای برق شیطنت نگاه‌های میلا کانیس را به ذهن بیاورید، هم‌چنان قویِ سیاه برازنده‌ی اوست. مشکلِ قویِ سیاهِ آرنوفسکی اما تنها این نیست، این اجرا تنها چیزی‌ست که می‌توان به آن دل‌خوش بود. آرنوفسکی لابد خیال داشته پوچی و تیرگی پشت‌صحنه‌ی دنیای سرگرمی‌سازی را هم‌چون کشتی‌گیر (که به‌نظرم بهترین فیلم آرنوفسکی‌ست و با این حساب دیگر مطمئن شدم که از زیر دست‌اش دررفته) این‌بار در دنیایِ باله و البته کمی روشن‌فکرانه‌تر نشان بدهد (آن تعقیب‌های سوژه توسط دوربین که اصل‌اش از دست‌خط ون‌سنت می‌آید، در کشتی‌گیر مفهوم داشت، به‌مانند تعقیب یک کشتی‌گیر در یک مسابقه تا رینگ‌اش و سرانجام آن فصل درخشان که رورک با افکت تشویق تماشاگران و با کنار زدن یک پرده یک‌هو سر از دخل یک سوپرمارکت درمی‌آورد) که حالا بسیار متظاهرانه (معناگرا؟) جلوه می‌کند. حین تماشای فیلم اگر مذکرید، شرم‌سار از نرینگیِ خود به آن همه اوردوزِ معصومیت روی پرده خیره می‌مانید.
ایده‌ و تم اصلی فیلم‌نامه هم نکته‌ی پربار و درخشانی ندارد که پیش‌تر استفاده نشده باشد؛ ایده‌ی اضمحلالِ معصومیت و رفته‌رفته مبدل‌شدن آن به زشتی و پلشتی پیش‌تر در انزجار، بچه‌ی رزمری، مستأجر (به‌خصوص قوی سیاه از مستأجر پولانسکی خیلی گرفته، مثلا وینونا رایدر توی بیمارستان به مثابه سیمون شولِ آن فیلم یا وجهه‌ای از معصومیت که کم‌کم نسبت به جمع اطراف منزجر می‌شود و خودش را از بین می‌برد) تس و اغلب آثار رومن پولانسکی و حتی کری دی‌پالما (رابطه‌ی مادر و دختر و تسلط مادرانه) استفاده شده. نه، نمی‌گویم آرنوفسکی حق استفاده از این ایده‌های تکراری را نداشته، اما ای کاش این‌ها را روی این بستر پر از ادا و اطوار هنری قرار نمی‌داد. قوی سیاه چیزی شبیه به موقعیت وکیل مدافع شیطان پرسروصدا و پر از اطوار است در مقابل بچه‌ی رزمریِ پولانسکی.


یکی از همین روزهای همیشه، یکی از هم‌گودری‌ها جمله‌ای شِر کرده بود؛ «نسلی هستیم که مهم‌ترین حرف‌های زندگی‌مان را نگفته‌ایم، تایپ کرده‌ایم». خُب، ممکن است بار اول عبارت چندان چشم‌گیری نباشد اما سرِ دیگرش بی‌شک به تمام انگیزه‌های فروخورده‌ و حفره‌های خالی و تاریک زندگی همه‌مان (ما تایپیست‌ها!) برمی‌گردد؛ بله، می‌خواهم بدون رودربایستی از بارقه‌ای بگویم که روزگاری در زندگی همه‌ی ما (اگرچه در حد یک جرقه) درخشیده و بعد هم به هزارویک دلیل منطقی یا غیرمنطقی (که بیش‌ترش بسته به خودمان و دیواری‌ست که بین خود و باقی کشیده‌ایم) خاموش‌شده و رفته پی‌کارش و… البته هرازگاهی در خواب و کابوس‌ها سراغ‌مان می‌آید. حالا هم در این تاریکی می‌نویسیم (برای نسل ما بخوانید تایپ می‌کنیم) تا وحشت از تاریکی مطلق تا اندازه‌ای کاهش پیدا کند. بله، رسیدیم به همان «زخم‌هایی در زندگی هست که…»‌ی معروف، خلاءهایی که هیچ‌وقت دست از سرمان برنمی‌دارند. انگیزه‌های به‌ظاهر ناچیزمان برای نوشتن، خالی‌شدن. گویی سیاهیِ درشتِ سیاه‌چاله‌های درونِ ذهنت را در قالبِ کلمات، روی صفحه‌ی سفید- و گاهی ترسناک- کاغذ (و حالا برای ما صفحه‌ی Word) می‌پاشی تا دست‌کم مدتی مایه‌ی تسکین‌ات باشد.
یکی از هم‌کاران (که رفیق عزیزی‌ست) سال‌ها پیش در خلوتی به‌ام گفت؛ به این خاطر انگیزه‌ی نوشتن در یکی از مطبوعه‌ها به سراغ‌اش آمده که می‌خواسته کسی که روزگاری دوست‌اش داشته و حالا مال او نیست، اسم‌اش را پای مطالب ببیند. بلافاصله هم به یک‌دیگر پوزخندی زدیم که در خیال‌های مشترک و مشابه‌مان، همه‌ی کسانی که رفته‌اند، خاطرات رنگ‌ورورفته‌ای که تقریبا دیگر پاک و بی‌اثر شده‌اند، همه (مثل روزگار و دورانِ پرویز دوایی)، بی‌شک مخاطبِ بی‌چون‌وچرایِ ما هستند. غافل از این‌که سال‌هاست مخاطب صفحه‌هامان، خود ما و چند زخم‌خورده‌ و پارانویاییِ مشابه دیگر شبیه ماست.
همان اویلِ شبکه‌ی اجتماعی فینچر، وسطِ گفت‌وگوی دونفره‌ی مارک زوکربرگ و اریکا آلبرایت، دوست‌دخترش (به‌راستی چرا کسانی که روزی‌روزگاری، جوری دل به‌شان بسته‌ای همیشه انقدر کم‌هوش‌تر از تو اند؟!)، که بسیار تداعی‌کننده‌ی دیالوگ‌های تند و سرسام‌آورِ فارس‌های هوارد هاکس، نظیرِ منشی همه‌کاره‌ی اوست (و لابد ایده‌ی کامنت‌گذاشتن‌های سریع و لایک‌دادن‌ها که گاهی بحث اصلی را جامی‌گذارد، از دل همین مجادله درآمده برای مارک) اریکا از عقده‌ی مارک برای خیزبرداشتن به سمت کلاب‌های دانشگاه می‌گوید (هرچند به اشتباه «د فاینال کلابز» را «دِ فاینالز کلابز» می‌گوید که اصلا از نظر گرامری غلط است) و مارک بعد از گوش‌زد کردن عنوان صحیح این کلاب‌ها، از تفاوتِ «انگیزه‌داشتن» و «عقده‌ای‌‌بودن» می‌گوید. زوکربرگی که در سرتاسرِ این اثرِ هوش‌مندانه و تازه‌ی فینچر به‌نمایش درآمده، سعی دارد از انگیزه‌اش برای راه‌اندازی (و سپس گسترش) وب‌سایتِ فیس‌بوک بگوید، راه‌اندازیِ میلیون‌ها وال/ دیوارِ سفید که این‌بار اتفاقا مخاطبِ فراوان نیز دارد. آغاز به‌کار شبکه‌های اجتماعی گسترده‌ای چون فیس‌بوک یا گوگل‌ریدر و… پایانِ عمر تک‌کاغذهای سفید و گاهی نفرت‌انگیزِ تنهاییِ بلاگرها و تمام نویسنده‌های درون‌گراست. این درون‌گراییِ هیولاسازِ نفرت‌انگیز و چندش‌آور. از همان نوع که پیش‌تر فینچر در وجودِ قاتلِ ایده‌آل‌گرای هفت، تایلر دردنِ فایت‌کلاب، سرتاسرِ زودیاک (تمام ماجرا می‌توانست نتیجه‌ی ذهن شلوغ و تئوری‌توطئه‌چینِ آن روزنامه‌نگار باشد) و جور دیگری بنجامین باتن به تصویر کشیده. آرامش و رهاییِ احتمالیِ کاراکترهایِ فینچر در گروِ تخریب و از میان برداشتنِ حایل‌هایی‌ست که هیولایِ درون‌شان را توی آن‌ها محبوس ساخته‌اند.
در پست قبل گفتم که این پست به یادداشت کوتاهی درباره‌ی شبکه‌ی اجتماعی فینچر اختصاص دارد. اما این قول، هم‌زمان شد با سفارش مطلبی درباره‌ی همین فیلم برای ماه‌نامه‌ی رونا. (که گویا اواسط بهمن منتشر می‌شود) شب گذشته که تا نیمه‌ی شب صفحه‌اش را توی مجله می‌بستیم، سر حرف با دوست و هم‌کار عزیز، علی مصلح (که او هم فیلم را دوست دارد) در این‌باره باز شد که چه‌قدر این هیأتِ تنها و هیولایی زوکربرگ (که حالا جسی آیزنبرگ از بابت اجرای آن در فهرست عبوس‌های سینمایی‌مان قرار می‌گیرد، کنار نیومن در مرد، مک‌کویین در بولیت و کرگ در کازینو رویال) در شبکه‌ی اجتماعی لخت و عریان به‌نمایش درآمده. کسی که به قول علی، انگیزه‌اش از گسترش وب‌سایتی که به‌راه‌انداخته (هم‌چون شروع‌به‌کار آن) انتقامِ عشق و نفرت از دختری‌ست که توی روی‌اش گفته نه. (با اشاره به آن فصل درخشان از فیلم که وقتی مارک بعد از مدت‌ها اریکا را توی رستوران می‌بیند و بازهم اریکا تحویل‌اش نمی‌گیرد، می‌آید و فورا رو به ادواردو می‌گوید؛ باید بریم وب‌سایت رو گسترش‌اش بدیم)
ریفرش‌های منظم و سریع پایانی مارک، برای دریافت «اَکسپت» ازسوی اریکا پیش و بیش از آن‌که پرده از رُزبادِ (زخم؟) نهفته‌ی مارک بردارد، یادآورِ تلاش‌هایِ بنجامین باتن برای گیراندازیِ زمانِ ازدست‌رفته است. گیرم نسل فعلی (که به‌قول شان پارکر در فیلم؛ دوره دوره‌شان است) چندان هم نسلِ رمانتیک و خاطره‌بازی نباشند.

پی‌نوشت‌:
خیال داشتم درباره‌ی چند هارورِ خوب که تازگی‌ها دیده‌ام، از جمله اسپلایسِ وینچنزو ناتالی که به‌شدت آدم را به‌یاد آثار کراننبرگ می‌اندازد، هم‌چنین پاندورومِ کریستین آلوارت بنویسم که فرصت نشد. به‌زودی ضمیمه‌هایی به این یادداشت در این‌باره می‌افزایم.