
تازه اضافهشده: جایی از هرگز رهایم نکن رومانِک، تامی و کثی امیدوارانه و سرخوش (به خیال وقفهانداختن در عمل اهدای اعضاشان) میروند پیش معلم نقاشیشان در مدرسهی هالیشام تا هم آثار تامی را نشاناش بدهند تا بگذارد در گالریاش و هم عشقشان به یکدیگر را به او و همگان ثابت کنند و اینطوری لایقِ بیشتربودن و بیشتر ماندن شوند. تامی سادهلوحانه و با شوق میگوید: «ما عاشق همیم، میتونید تحقیق کنید» و مادام بهسردی جواب میدهد: «اوه، پس عشقتون قابل تحقیق هم هست!» و چشمانِ کثی که همان موقع از شوق خاموش میشود.
اینکه میبینیم، میشنویم، شیفته و شیدا میشویم، دوست داریم، دوستمان دارند، خیال میکنیم، تصور میکنیم، خلق میکنیم، مینویسیم، ثبت میکنیم، درج میکنیم و… باهم و درکنار یکدیگر هستیم آیا مهلت و فرصتِ اضافهای بهمان میدهد؟ حتا برای کنار هم بودن؟ بهقول ندا که دوسه سال پیش در یک لحظه گفت و نوشت؛ «دیگر حتا جادو هم کدوها را کالسکه نمیکند». همه موقع سررسیدناش تنهای تنهاییم. گاهی میخواهم مثل تامیِ آرام، تامیِ امیدوار و بخشنده در هرگز رهایم نکن پیاده شوم و فریادهای وجودم را خالی کنم.
♦ ♦ ♦ ♦

اگر سرانجام امسال، عاشقانهی درستودرمانی رؤیت نشد (کمدی رمانتیکی که تماشای آن مناسب یک شب برفی باشد)، عوضاش اکشن/ کمدی خوب کم ندیدیم. توریست بیدرنگ یکی از آنهاست. زوجِ جولی و دپ بهقدری که موقع انتشار خبر بازیشان کنار یکدیگر، سر ذوقمان آورد، موقع تماشای فیلم هم گرممان میکند. بازی موش و گربهی آنها (هرچند تکراریست و بارها روایت شده و بهقول خیلی از منتقدان درز و چاله زیاد دارد) یادآور نمونههای خوب و کلاسیکی چون ماجرایِ تامس کراونِ جویسن است. جالب اینکه فلورن هنکل ون دونرزمارک نیز با اینکه اینبار بستر مفرح اکشن/ کمدی را برای اثرش برگزیده به تم مورد علاقهاش- پاییدن دیگران تا سرحد عشق و مرگ- که توی همان زندگی دیگران به تصویرش درآورد وفادار است. استفادهی درستی که جیمز منگولد در شوالیه و روز (اکشن/ کمدی خوب دیگر امسال که خیلیها باز بهخاطر چالههای فیلمنامه تحویلاش نگرفتند) از معماری و معابر وینِ اتریش در قصهی مفرح خود برده، حالا دونرزمارک در توریست، بهتر از آن در ونیز ایتالیا و معابر پوشیده از آب آن انجام میدهد. شوخیهای زبانزد خاص و عام میان آمریکاییها و ایتالیاییها هم که همچنان جواب میدهد.
بسیاری از منتقدان بهخاطر چالههای متعدد فیلمنامه (بهنظر خودشان) به توریست امتیاز خوبی ندادهاند، هرچند بازیهای واقعا خوب دپ و جولی از نظر گولدن گلاب پوشیده نماند، اما واقعا برای انتقام از این نوع پرداختن منتقدان به فیلمها یکبار و برای همیشه باید بهشان گفت: «بیخیال رفقا. واقعا تا این مقدار سختیها و فشار زندگی حس شوخطبعی را ازتان گرفته؟» اینطوری که آثار خوب و حالا کلاسیکشدهای چون بسیاری از آثار استنلی دانن، نورمن جویسن و… پر از چالهاند. تماشای این فیلم بهشدت مفرح برای انتقامی سفتوسخت از همهی عبوسیها و نکونالههای سال (که به انتخابهای اسکار و… هم کشیده شد) الزامی بهنظر میرسد.
پینوشت:
کتاب ایشیگورو را نخواندهام اما هرگز رهایم نکنِ رومانِک که برگردان سینمایی آن است اثریست پر از درد و عشق و اندوه. واقعا امسال سال شکفتن سینمای انگلستان است.
۱۶ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۰۳:۳۶
این گروه وایت استریپز هم تمام شد. دیروز داشتم آن مستند بی نظیر از اجراهای زنده ی آنها در کانادا را تماشا می کردم ترکیب با مزه مگ وایت کم حرف آرام و جک وایت پرشور . وحشی پرشور و در عین حال طنز آمیز. عملا با رکورد هایشان هیچ فرقی نداشت.
نوید: نیستم رضا جان این گروه رو زیاد، واسه همین نمیتونم چیزی به کامنتات اضافه کنم رفیق.
۱۶ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۱۴
i like it بمان « کافهگرد/ نوشتههای نوید غضنفری now im your rss reader
۲۰ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۰۱:۱۵
ریدی…….
۲۲ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۴۰
I really enjoyed the blog post. It’s always nice when you can not only be informed, but also entertained!
۲۲ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۰۳:۲۸
سلام اقا.کتاب هرگز رهایم مکن شاهکاره.اون چند روزی که میخوندمش از وقتی که بیدار می شدم منتظر بودم که شب بشه و ادامه کتاب رو بخونم چون تو شب حسش بیشتر بود(یه چی تو مایه های اون حرف کلره الیزابت تاون که می گفت بعضی از اهنگ ها احتیاج به هوا دارن).یه جور غم و حسرت روزها و خاطرات خوش گذشته که دیگه تمام شدن و هیچ وقت هم قرار نیست تکرار بشن توش هست .هر کسی احتمالا از این تجربه ها و خاطرات داره که یاداوریشون یه جور ناراحتیه خوشاینده.فیلمشو یه مدته میخوام ببینم و منتظره یه وقته اساسیم.چند روز پیش بارونه شدیدی میومد که خیلی وقته خوبی بود فکر کنم ولی نشد دیگه.البته از رومانک عکس یک ساعته رو دوست نداشتم زیاد ولی این فیلمش مطمئنم خوبه.یه چی دیگه اینکه تیتره مطلبت خیلی قشنگه.خیلی.همینطور عکسی که از فیلم گذاشتی و احتمالا باید ماله اونجا باشه که میرن همزاده روت رو ببینن.
نوید: حسات، مثالهات، توصیفهات و نوشتهات حالام رو بعد از مدتها جا آورد رفیق. مواظب حسات باش خراب نشه دوست عزیز چون این روزها کم گیر میآد. خیلیها وانمود میکنند به داشتناش و مدتی ما را خوشحال هم میکنند، اما حالا که برمیگردم به عقب، میبینم که فقط وانمودکردن به این حسها بوده و بس. کلی فیلم دیدهام توی این مدت که میخواهم راجع بهشان بنویسم، حرف دارم براشان، اما لامصب حالی برام نمانده دیگر. شما با این کامنتات حالام را جا آوردی. پاینده باشی.
۲۴ دی ۱۳۹۰ ساعت ۲۰:۰۷
وای خدا.این فیلمو دیروز تو تلوزیون دیدم.خیلی جا خوردم.چیزایرو بم یاد آوری کرد که تا حالا اصلا اصلا بشون فک نکرده بودم.فقط یه چیزی.این که همچین مدرسه هایی وجو داشته باشن امکان داره؟
۱۳ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۰۴:۴۰
تازه هرگز رهایم مکن رو دیدم و ته ذهنم یادم مونده بود که نوید غضنفری یک چیزی درباره اش نوشته بود.آمدم تا بخوانم و منتظر یه ریویوی حسابی دیگر بودم که با متن بالا برخوردم.زمینم زد.آره آدم دلش میخواد بعضی وقتها فریادهای وجودش رو خالی کنه.