برای استاد شجریان که این‌روزها همه‌ی «راک‌باز»ها باید جلویش لُنگ بیندازند

روزگاری بود (چرا راستش را نگویم؟ اصلا تا همین پریروز) اعتقادی سفت و سخت داشتم که در عرصه‌ی موسیقی لفظ «استاد» را فقط نباید برای عده‌ای خاص، که در سبکی خاص فعالیت می‌کنند به‌کار برد. تا جایی که از اولین روزهای فعالیت مطبوعاتی‌ام (حتی روزهای «صدای سکوت» که مجله‌ای بود دانشجویی و تخصصی راجع به موسیقی در دوران دانشگاه شیرازم) تا همین لحظه، با به‌کارگیری این واژه، فقط برای عده‌ای موزیسین خاص، عناد ورزیده‌ام. شاید هم، این حس کمی تا قسمتی لج‌بازانه‌ام (می‌پذیرم شبیه حس متعصبانه آن‌دسته‌ی مقابل‌ام شده که فقط به تعدادی خاص، استاد می‌گویند) بعد از این نیز ادامه پیدا کند، اما یقین یافته‌ام که برای یک موزیسین بخصوص (که اتفاقا پیش از این، لج‌بازی‌ام روی نام او بیش‌تر می‌شد) این امر از میان رفته؛ استاد شجریان را می‌گویم.
حالا می‌خواهم اعتراف دیگری کنم، این‌که هیچ‌وقت هیچ احساس خاصی نسبت به سبک خواندن و گونه‌ی موسیقی استاد نداشته‌ام و فکر نمی‌کنم که بعد از این نیز پیدا کنم، نه تنها کار و آثار استاد که اصلا گوشم با گونه کلاسیک ایرانی (همان سنتی خودمان) آشنا نیست، نمی‌پسندم، یعنی اعتقاد داشته‌ام که اگر هیچ‌یک از آوازها و تصنیف‌های استاد (و یا غیر از ایشان) را نشنوم و از دنیا بروم، چیزی از دست نداده‌ام. ناگفته نماند البته که همچنان، هروقت، گوشه‌ای از «دل‌شدگان» را می‌بینم یا می‌شنوم، به فضایی نامعلوم پرتاب می‌شوم (ببینید دارم چه دست‌و‌پایی می‌زنم جلوی کاریزمای استاد)
خب، توی موسیقی هرکسی بالاخره سلیقه و گوشی دارد و باور کنید این اصلا از معایبم نیست که گونه‌ی موسیقی و نحوه خواندن استاد شجریان را نمی‌پسندم. همان‌گونه که پذیرفته‌ام کسانی هم هستند که اگر تا آخر عمرشان هیچ قطعه‌ی‌ راک یا پروگرسیوی را مثلا نشنوند، از نگاه خودشان تجربه جالبی را از دست نداده‌اند.
حالا (بعد از وقایع اخیر) اما ماجرا برایم خیلی فرق کرده، دقیقا از دیروز که تصنیف تکان‌دهنده‌ی «زبان آتش» با شعر فریدون مشیری و آهنگ مجید درخشانی را روی صدای استاد شنیدم که می‌خواند؛ «تفنگت را زمین بگذار/ تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو/ این دیو انسان‌کُش برون آید»، اثرِ تمام‌حماسی استاد را این‌طوری با گوشت و خونت احساس می‌کنی و می‌چشی، بخصوص آن‌جا که فریاد می‌زند؛ «اگر جان را خدا دادست/ چرا باید تو بستانی»، استاد به‌خوبی می‌داند که باید عبارت «چرا باید تو بستانی؟» را چه‌گونه و با چه‌نوع لحنی ادا کند؛ جوری که یک مصلح اجتماعی، آگاهانه این خصیصه‌اش را به‌کار می‌گیرد تا به هدف والای خود برسد. راستش را بخواهید، این‌گونه حرکت‌ها در عرصه‌ی هنر هم فقط از این‌دسته افراد بر‌می‌آید. یعنی به‌جز مصالح و خوراک مناسبی که بدون شک در اختیار دارند، می‌دانند و آگاهانه رصد می‌کنند که جز خودشان، از دست و زبان هیچ هنرمند دیگری برنمی‌آید؛ به این‌خاطر که به‌جز محبوبیت، شخصیت و کاریزمای هنری‌اش را هم دارند. درست به‌همین خاطر هم هست که همواره این‌گونه آثار و حرکت‌ها دقیق، سر موقع خودش انجام می‌گیرد. این‌که مثلا کی باب دیلن قطعه انرژی‌دهنده Blowin’ in the Wind اش را به جامعه‌ی پیرامون‌ خود تزریق کرده؟ یا این عبارت مشهور جیمی هندریکس که می‌گوید؛ «کاری که می‌خواهم با گیتارم انجام بدهم، همان کاری است که «لیتل ریچارد» با صدایش انجام داده» اصلا با چه فلسفه و حکمتی به‌زبان آورده شده‌است. غیر از این است که کاری که استاد شجریان در این مقطع زمانی دارد با صدایش انجام می‌دهد (البته با این شعر مشیری) همان کاری است که هندریکس توی آن مقطع زمانی روی صدا و ضجه‌ی گیتار الکتریک‌اش پیاده می‌کرد؟ این‌دسته از هنرمندان علاوه‌بر این‌که همواره متاعی اعلا برای مخاطبان‌شان فراهم می‌کنند، درک خوبی از جامعه‌ی پیرامون‌شان هم دارند و با علم بر توانایی‌ها و بُرش‌شان، بسیار تاثیرگذار عمل می‌کنند.
…برای روایتِ موسیقایی آن‌چه بر ما توی این دو‌سه ماه اخیر رفت، شخصا انتظار داشتم بسیاری از گروه‌های راک زیرزمینی و روزمینی این سال‌ها (که می‌دانم با هزار‌و‌یک بدبختی دورهم جمع می‌شوند و می‌نوازند) حرکتی کنند و آثاری به‌جا بگذارند، گروه سبک رِگِه‌ی «آبجیز» البته آهنگ نسبتا خوبی خواند اما باقی رفقا…!
خلاصه همه کلامم می‌شود این نکته که استاد شجریان به‌رغم سبکِ کلاسیک و اصالتا ایرانی‌اش که از وادی اعتراض و… کاملا به‌دور است- و البته طبیعت‌اش این‌گونه حکم می‌کند- امروز و الان و درست با همین قطعه‌ی اعتراضی «زبان آتش»، به اسطوره‌ی موسیقی ایران‌زمین مبدل شد، حتی برای آنانی همچون بنده‌ی حقیر که عامدانه از آوردن لفظ استاد کنار نامش، طفره می‌رفتم و می خواستم که آگاهانه هم‌ردیف سایر موزیسین‌های ایرانی قرارش دهم. حالا با خیال راحت می‌توانم فریاد بزنم که فقط او «زبان آتش و آهن» را در این زمانه‌ی افسارگسیخته می‌فهمد و با پوست و خون لمس می‌کند، باشد تا با این زبان آتشین، فروغ آدمیت، راه درقلب‌مان بگشاید…

برای شنیدن این قطعه‌ی اصالتا راک این‌جا را کلیک کنید.