امروز که یک کادوی تولد معرکه، کم‌یاب و بی‌نظیر ازسوی دوست، همفکر و همکار عزیزم، علی باذل، به‌دستم رسید؛ کتابِ ارزشمند، پروپیمان و پرعکسِ مایکل جکسِن، گنجینه‌ها/ Michael Jackson Treasures گردآوری‌شده توسط جیسن کینگ، با همان عکسِ روی هاردکاورِ کتاب که یکی از فیگورهای مشهور و حالا سمبلیک‌شدهٔ رقصِ مایکلی‌ست (و من چه‌قدر ویدئوکلیپِ امشب هالیوود را برای پرداختن به‌همین وجههٔ شمایلِ مایکل دوست دارم) همهٔ لحظه‌های جاودانه‌ای که برایمان خلق کرد، باسرعت نور در مقابل دیدگانِ حالا نم‌ناک‌شده از اشک‌ام، اتوماتیک‌وار و تدوین‌شده و کاتِ درست‌خورده ظاهر شد، حتی موقعی‌که هنوز به اولین صفحهٔ این کتاب نرسیده بودم که عکسی از مایکل دارد که به‌شکل و فرمِ مسیحِ مصلوب ایستاده، درست مثل قاب و فریم معرکه‌ای از شاهکار باب فاس، لِنی که لنی بروس (داستین هافمن)- شمایلِ متأخر و مسیح‌گونهٔ دیگرِ زمانهٔ ما که کارش اینترتین بود- خسته و رها، در بک‌گراندی از نور، به‌همین فرم ایستاده. همهٔ این‌ها موقعی به‌ذهن‌ام هجوم آورد که مطلبی که درست همزمان با مرگ مایکل در یکی از مطبوعه‌ها نوشتم کم‌کم داشت فراموش‌ام می‌شد. مطلب زیر تقدیم به علی عزیز که باعث شد تمام این لحظه‌ها را دوباره تجربه کنم.

لابد شما هم آن ویدئوکلیپی که سِر پل مک‌کارتنی و مایکل با هم اجرا کرده‌اند را دیده‌اید؛ ویدئوی ترانهٔ Say, Say, Say را. همانی که مک‌کارتنی و مایکل توی‌‌اش شرکتی تأسیس کرده‌اند با عنوان Mac & Jack و همراه یک سیاهپوست قوی‌هیکل و یک زن، مثل این سیرک‌های متحرک به هر شهری سر راه‌شان سرک می‌کشند و درواقع با کارهایی که انجام می‌دهند، مردم را یک‌جوری سرکیسه می‌کنند. البته تلکه‌کردن شرکت آن‌ها به گونه‌ای‌ست که به مردم فشاری نمی‌آورد که هیچ، تازه راضی و خشنود هم می‌شوند، چون که درواقع آن‌ها دارند «سرگرم» می‌شوند. جایی از همین ویدئوکلیپِ در کارنامهٔ مایکل مهجورمانده هست که به نظرم مک‌‌کارتنی و مایکل، آگاهانه به یک خودافشاگری تمام‌عیار دست می‌زنند؛ جایی‌که این‌بار شرکت Jack & Mac در هیأتی متفاوت جلوی مردم یک شهر دیگر ظاهر می‌شوند، این دفعه بیش‌تر شبیه به یک گروه «سرگرمی‌ساز» و حتی با نیم‌نگاهی به فصل‌های روی صحنهٔ فیلم ۲ شعبده‌باز لورل و هاردی! آن‌ها به هیأت ۲ دلقک در می‌آیند و روی سن کت‌و‌شلوارهای گشاد و چهارخانهٔ سیاه‌و‌سفید به‌تن می‌کنند. پل یک بانجو در دست دارد و مایکل با کلاهش ادا و اطوار در می‌آورد، آن‌ها می‌رقصند و با کارهای‌شان مردم را سرگرم می‌کنند، گیریم که دست‌آخر هم کم می‌آورند و یک‌‌جوری از مهلکه‌ای که خودشان درست کرده‌اند می‌گریزند.
… نمی‌توانم کتمان کنم که اصلا مفهوم اجرای پرشور یک آهنگ را اولین‌بار در اجراهای بی‌نظیرِ مایکل یافتم، از این اجراهای ضبط‌شدهٔ تلویزیونی که نمونه‌اش را خودمان پیش‌تر در مثلا شوهای تلویزیونیِ رنگارنگ، با اجرای نلی و ابی و سولی داشته‌ایم. توی آن‌ها مایکل تازه به سن بلوغ رسیده بود، با یک‌دست کت‌و‌شلوار براق، به‌روی سن می‌آمد و وقتی رقص پای مشهورش، Moon Walk را با یک‌دست در جیب! اجرا می‌کرد، از بزرگ تا کوچک خانه‌مان- که من بودم- پای دستگاه ویدئویِ تی‌سون همین‌طور حیران و انگشت‌به‌دهان می‌ماندیم. بزرگ‌ترها که بیش‌تر خاطرخواه ابی و سولی بودند، من اما شیفته و حیران حرکات بدن مایکل و فرم خواندنش که صدایش را نازک می‌کرد و می‌خواند شدم، شاید اصلا از همان موقع گوشم به جنس موسیقی غربی، گام و فواصل‌اش چنان عادت کرد که هنوز نمی‌توانم گام و فواصل موسیقی ایرانی را درست درک و هضم کنم. به‌نظرم مشابه این حکایت برای بسیاری از هم‌نسلان من (نسل نوار کاست و وی‌اچ‌اس‌های بتاماکس) پیش‌آمده، نسلی که فال‌گوش پای رادیوی فکسنی پدربزرگ می‌نشست تا ترانه‌های درخواستیِ رادیو بی‌بی‌سی را گوش کند، نسلی که فیلم‌های وی‌اچ‌اس را انقدر رد می‌کرد تا به «شو»های ته‌اش برسد به این امید که دو سه کلیپ خوش‌ساخت تماشا کند، نسل ویدئوکلیپ و ام‌تی‌وی.
… نسلی که اصلا تکست و محتوا برایش مهم نبود یا اصلا نمی‌فهمیدشان. نسلی که ترانهٔMoney For Nothing گروه دایر استریتز را به‌خاطر فرم ریتم‌اش و نوع خواندن مارک نافلر می‌شنید و نمی‌دانست محتوای آن، مثلا هجویه‌ای‌ست از فضای شیک شبکهٔ ام‌تی‌وی و خواننده‌هایی از نوع جکسِن؛ ما چه می‌فهمیدیم که آن‌گونه ایستادن مایکل کنار رونالد ریگان خوش‌لباس و موقشنگ چه معنی‌ای می‌دهد، عاشق فر ریز موهایش شده بودیم و یا آن موقع برای‌مان مهم نبود که چه‌قدر آهنگ Black or White و به‌خصوص ویدئویش عوام‌فریبانه است، چون مجذوب تکنیک‌های جذاب و خوش‌ساخت‌اش شده بودیم. درست به‌همین‌خاطر هق‌هق‌های مایکل را موقع خواندن باور می‌کردیم و همراه با تماشاگران کنسرت‌اش اشک می‌ریختیم و وقتی می‌خواند؛ «ما جهانیم…» دل‌مان می‌خواست فندکی بالای سرمان روشن کنیم و مثل آن‌ها تکان دهیم.
جالب این که بعدها، محتوای لعنتی برای همین نسل وابسته به فرم، هرچه سریع‌تر از راه رسید و او را نسبت به هرآنچه تا آن موقع دیده و شنیده بود بی‌اعتماد و بی‌اعتقاد کرد. دیگر حرکات عجیب و مثلا حرکت مایل‌شدن مایکل رو به زمین از مچ پا! در کلیپ Smooth Criminal برای‌مان جالب نبود و متحیر نمی‌شدیم. نقد به فرم ما تا حدی می‌رسید که حتی به ویدئوی خوش ساخت They Don’t Care about Us خرده می‌گرفتیم که اولا چرا انقدر روست؟ و دیگر آن‌که همچنان شیک و در راستای اهداف ام‌تی‌وی‌ سیر می‌کند؟ مایکل همچنان ترکیبی از همان جینجر راجرز ترکه‌ای- باتوجه به وجههٔ مؤنث‌گونه‌اش- و چاپلین زمانهٔ ما بود که می‌خواست سرگرم‌مان کند و ما تماشاگران هزار‌و‌یک چیز دیده و شنیده، مقاومت می‌کردیم. دیگر زمانه برای مایکل جکسِن عوض شده بود، موقع‌اش رسیده بود مثل آن کلیپ‌اش با پل مک‌کارتنی، راهی برای گریز از مهلکه بیابد، حالاکه به‌اندازهٔ کافی البته سرگرم‌مان کرد، تا اندازه‌ای که حتی مسیح‌وار تمام تن و بدن و اعضای چهره‌اش را در این راه فدا و دگرگون ساخت. باور کنید دیگر وقت‌اش رسیده بود که از مهلکه فرار کند.