تمام کوتاهکردنهای مطلب و حذف بخشی از این گفتوگو با هوشنگ گلمکانی را بهجان خریدم تا مصاحبه در یک مطبوعه آبرودار و موردقبول شخص گلمکانی چاپ بشود که (امروز، یکشنبه) شد اما با کمیتاقسمتی شیطنت. بنده نه دشمنیای با شخص علی معلم دارم و نه ارادتی کورکورانه به هوشنگ گلمکانی. کلی نقد هم به مجله دنیای تصویر فعلی و فیلم حالحاضر دارم. بهرغم اینکه هردومجله در شکلگرفتن بخشی از بهترین لحظههای زندگیام نقش داشتهاند (حالا مجله فیلم کمی بیشتر بهخاطر قدمتاش) و کلی چیز ازشان یادگرفتهام. جدای از اینها هوشنگ گلمکانی را همواره استاد و بزرگتر خودم میدانم و خواسته و ناخواسته عمر نهچندان بلند حرفه مطبوعاتیام متاثر از اوست.
حالا همه اینها را گفتم که بگویم توی (اصل) این مصاحبه، گلمکانی گلهای حرفهای به علی معلم داشته. بیشتر از دهبار هم گفتوگو را بعد از پیادهکردن من خواند و ویراستاری کرد و آن بخش را حذف نکرد. خب لابد میخواسته که منتشر بشود این گله. حالا که سرانجام بعد از گذشتن ۶ ماه از انجام این مصاحبه (که اصلاش برای وبسایتی گرفته شد که بنده سردبیرش بودم و حالا دیگر نیستم و چون نیستم دلیلی ندارد دیگر مطلبی از من آنجا کار بشود، هرچند دوستان همچنان سبک ویراستاری و آیین نگارشی این حقیر را بهکار میگیرند، مسالهای که تا بودن من در آنجا نکتهای بغرنج برای همهشان بود. بیخیال، پرت نشویم از اصل موضوع) مطلب بهدست روزنامه اعتماد افتاد، گویا شدهاند کاسه داغتر از آش؛ نام علی معلم و آن گله متین و پاکیزه را که حذف کردهاند هیچ، بسیار شیطنتآمیز با انتخاب یک سوتیتر، کل مساله را طوری جلوه دادهاند که انگاری خداینکرده بنده و هوشنگ برای نانشبمان هم به علی معلم محتاجیم و باید مرتب تعریف از او و مجلهاش کنیم!
ناچارم کل مصاحبه را که به تایید هوشنگ گلمکانی نیز رسیده، اینجا بگذارم تا هم جبران مافات مدتها نبودنم را کرده باشم و هم رفع این سوءتفاهم کنم دستکم برای عدهای. سرآخر ذکر این نکته جالب که طی این گپوگفت دوستداشتنی با هوشنگ، من فقط دارم زیرآب اینترنت و فضاهای مجازی را در مقابل مطبوعههای چاپی میزنم و هوشنگ مثل یک پیرخرابات نظراتام را تعدیل میکند و حالا که برای انتشار اصل ماجرا دستبهدامان همین فضای مجازی شدهام. یک بازخوانی نظرات بر من واجب شد.
گفتوگو با هوشنگ گلمکانی
بچهپرروهای عصر سایبرنیتیک
موقعیتِ این گپوگفتِ دوستداشتنی و خودمانی در بعدازظهرِ روز ۱۲ فروردین جور شد، در منزلِ هوشنگ گلمکانی که میگفت این نوروز خیلی بهاش خوش گذشته چون از سر تا ته آن در خانه بوده و مشغولِ استراحت و تماشای فیلم و فردای سیزدهبهدر را هم حتی روی بالکن خانهاش خواهد گذراند. وقتی رسیدم دیویدیِ هرگز رهایم نکنِ رومانِک روی میزش بود و در نوبت تماشا لابد. جالب بود چون من هم برای او یک سیدی سلکشنِ موسیقی برده بودم که اتفاقا آلبوم موسیقیمتنِ مسحورکنندهی این فیلم هم توش بود. مصاحبه را که شروع کردیم، اولین سوال را- به دلایلی موجه- بد مطرح کردم؛ میخواستم از لذتهای انتشار اولین کتاباش بگوید، باتوجه به اینکه او پیشتر روزنامهنگاری حرفهای بوده که گویا پرسیده بودم: «…لذتِ تماشای اولین مطلبِ چاپشدهتان…» که جواب داد: «از بدو تولدم که روزنامهنگار نبودم، اولین مطلبام که چاپ شد شدم روزنامهنگار». بعد درستاش کردیم- بازهم به دلایلی موجه- و صحبتها ادامه پیدا کرد. اما حالا که فکر میکنم و شما نیز که این گفتوگو را بخوانید، خیلی بیراه نیست اگر او را از بدو تولدش روزنامهنگار بپنداریم.
از لذت تماشای اولین کتاب چاپشدهتان بگویید. البته باتوجه به اینکه روزنامهنگارید و پیشتر بهگونهای این لذت را چشیده بودید.
اولین کتاب چاپ شدهام ترجمه بود، پاریس تگزاس. سال ۱۳۶۸ درآمد. نشر…
نشر نی؟
نه، قبل از اینکه همین ترجمه در نشر نی دربیاید، ابتدا جای دیگری چاپ شده بود. یک انتشاراتی ابراهیم نبوی همراه چند نفر دیگر درست کرده بودند به اسم نشر نجوا. دفترش هم نزدیک میدان تختی بود. البته قبل از اینکه اصلا معلوم شود قرار است چاپ شود، شروع کردم به ترجمه. عشقام کشید این فیلمنامه را ترجمه کنم چون فیلم را دوست داشتم و فیلمنامهاش هم دستام رسید و شروع کردم به ترجمه و اصلاً به این فکر نبودم که کتاب بشود یا اصلاً تردید داشتم که میتوانم تماماش کنم یا نه. چون هیچ تجربهی ترجمهی کتاب نداشتم و فقط چیزهای پراکندهای تا آن موقع ترجمه کرده بودم. کلا از ترجمه خوشام میآمد و هنوز هم خیلی دوست دارم. اگر وقت داشته باشم و متنهایی باشد که اذیتام نکند و زیاد سخت نباشد، دوست دارم یک مترجم تماموقت بشوم اصلاً. بدون اینکه تجربهی ترجمهی فیلمنامه و بهخصوص دیالوگ داشته باشم، کار ترجمه را شروع کردم. اولاش با یکمقدار فقدان اعتمادبهنفس جلو رفتم ولی وقتی قدری از آنرا به دوستانی نشان دادم که در این زمینه تجربه داشتند گفتند همینطوری خوب است، ادامه بده. ترجمه که تمام شد تازه به فکر افتادم که منتشرش کنم. حالا یادم نمیآید که نبوی و آن انتشاراتی چهطور پیدا شدند که قرار شد چاپاش کنند، اما سال ۱۳۶۸ بود، زمان هشتمین جشنوارهی فجر بود که کتاب از چاپ درآمد و طبق معمول که کتابهای من همیشه پخش بدی داشتهاند، کتاب را اصلا ندیدم در کتابفروشیها، که حس خیلی بدی هم دارد. شیرینی خاص قضیه این است که وقتی میروی کتابفروشی کتاب خودت را توی قفسهها میبینی. من این کتاب را هیچجا ندیدم. کتابهای دیگرم را هم بهندرت توی کتابفروشیها میبینم. همیشه کتابهایم پخش بدی داشتهاند. فقط رفتم چند نسخه از ناشر گرفتم و به چند نفر از دوستان دادم.
این انتشاراتی، بعد از پاریس تگزاس، فیلمنامهی دیگری هم منتشر کرد؟ مثل نشر نی که کارش ادامهدار شد؟
نمیدانم. یادم نیست. فکر میکنم زود تعطیل کردند و کارشان ادامه پیدا نکرد. یادم نمیآید اصلاً چند کتاب دیگر منتشر کردند. فکر میکنم شاید شهروز جویانی هم توی این تشکیلات بود که متخصص راه انداختن کارهای مقطعی و تعطیلکردن چیزهای دایر است. اینرا مطمئن نیستم اما انگار دفتر آن نشر همان دفتری بود که جویانی همیشه توی آن بود. بههرحال تجربهی دلچسبی بود اولین کتاب و فرق میکرد با اینکه آدم اسماش و مطلباش را توی مجله یا روزنامهای ببیند. کتاب لاغری هم بود. چیزهای خاطرهانگیزِ آن کتاب، یکی روجلدیست که دوست مرحومام زندهیاد احمد کریمی برایش طراحی کرد که آنموقع کارش طراحی جلد بود و دیگری را توی مقدمهی کتاب هم نوشتهام: این کار چون اولین تجربهام بود خُب وارد نبودم. یادم میآید متنِ نهایی را بابک احمدی مقابله کرد که برایم بسیار جالب بود که او برای همچه کاری وقت گذاشت و بهقول علما به ما افتخار داد. آنموقع هنوز اعتمادبهنفس نداشتم و کلاً هم آدم کماعتمادبهنفسی بودهام در زندگی و فکر میکردم خیلی غلط دارم. فصلبهفصل که ترجمه میکردم و میدادم به بابک احمدی، میدیدم هر چند صفحه یکجا نکتهای گفته، اصلاحی کرده یا پیشنهادی داده. میپرسیدم: «یعنی واقعاً همهش همینه ایرادها؟» او هم میگفت: «خُب خوبه دیگه. میخوای بیخودی ایراد بگیرم؟!» این مقابله و حرفهای بابک به من اعتمادبهنفس داد. یک خاطرهی دیگر هم دارم: آنموقع بابک احمدی جزو نویسندگان مجلهی فیلم بود و همه کلمهی «تأویل» را از یاد گرفته بودیم و من هم آنرا در مقدمهی کتاب استفاده کردم و بهزاد رحیمیان موقع خواندن مقدمه و رسیدن به این کلمه، پوزخند معنیداری به من زد.
میان خاطرههاتان گفتید که دیدن اسمتان روی جلد کتاب تجربهی دلچسب و متفاوتی بود، حتی برای شما که آنموقع روزنامهنگار پرکاری بودید؟
آدم روزنامهنگار پرکاری هم که باشد و بارها قبل از آن اسماش توی مطبوعات آمده باشد، کتاب هویت دیگری دارد. میگویید: «این اثر من است فقط.» حتی اگر ترجمه باشد که نویسندهاش کس دیگریست. در حالیکه توی روزنامه و مجله اشخاص دیگری هم مطلب دارند و به هر حال یک کار جمعی است. اما کتاب متعلق به خود آدم است: فقط تو هستی صاحباش و شخص دیگری آنرا با تو شریک نیست. حالا این مورد خاص گرچه ترجمه است و ترجمه شریک دیگری دارد که نویسندهی اثر است که اینجا ما ازش عبور میکنیم بهقول گویندههای رادیو. اما در کل از این مرحله به بعد انگار که یک آدم «لاکتاب» به آدمی «باکتاب» تبدیل میشود.
البته ترجمههای شما مشخصهای دارد مثل مجموعهنقدفیلمهایتان که میشود آنها را مثل یک اثر کاملاً مستقل دوست داشت، مهر و امضای خودتان را دارد و انگاری متن اصلی را با دنیای خودتان مأنوس میکنید. بهویژه کتاب نقشی از رؤیایتان بهنظرم این خصیصه را بیشتر دارد.
در مورد پاریس تگزاس کمتر و درمورد نقشی از رویا بیشتر. بههرحال عدهای که کارنامه مرا میشناسند، متوجهاش میشوند. درمورد پاریس تگزاس چون اولین تجربه بود و فرصتی هم نبود، اینکار سخت بود اما درمورد نقشی از رویا، چون به آن فیلم و کتاب خیلی علاقه دارم و آن کتاب هم راه میداد، چیزی که میگویی بیشتر مشخص است. و البته نظر لطف شما هم هست. کتاب قالبی داشت که میشد چیزهای دیگری را هم بهاش اضافه کرد. یعنی دلمشغولیهای خودم را درمورد آن فیلم هم به کتاب اضافه کردم. شاید حتی بههمین دلیل اسم کتاب را هم عوض کردم. عنوان اصلی کتاب آوای موسیقی/The Sound of Music بود با عنوان تکمیلی «ساخته شدن فیلم محبوب آمریکا». اسم کتاب را عوض کردم و چیزی که همیشه از فیلم یادم بود و حسی را که نسبت به آن داشتم روی کتاب گذاشتم. و خُب این خیلی دلپذیرتر بود.
شد حین ترجمه، نکتهای یا اشاره به سکانسی چیزی از دلمشغولیهای خودتان را به متن اصلی اضافه کنید؟
آن قسمت از کتاب که یک متن مشخص است و سروتهِ معلومی دارد و مال نویسنده است، ترجمه است و متعلق به کتاب اصلی. اما کتابی که به نام نقشی از رؤیا منتشر شده پیوستهایی دارد که من اضافه کردم و جدا شده از متن اصلی. اگر نکتهای توی متن اصلی هست؛ اشاره به سکانس خاصی یا آدم خاصی، اینها همه مال خود کتاب اصلی است.
متعلق به کتاب اریجینال است اما با نثر شما. یک ویژگی نثر شما این است که اثر را هرچه که باشد مال خود میکنید. مثلا این اتفاق در تازهترین مطلبتان، نقدی که در مجلهی فیلم برای جدایی نادر از سیمین هم نوشتهاید افتاده؛ اینکه حتی اگر کسی آن فیلم را دوست هم نداشته باشد، مطلب شما را بهعنوان یک اثر مجزا و مستقل خواهد خواند.
این هم از نظر لطف شماست. اما به طور کلی در مورد فیلمهایی که خیلی دوستشان دارم، این اتفاق میافتد. در مورد فیلمی که دوست ندارم فکر میکنم نمیشود. یعنی یکجوری بهقول لاتها، آدم باید دل بهکار بدهد. وقتی اثری این انگیزه را در آدم بهوجود بیاورد، بهنظرم این اتفاق میافتد. بههرحال کتابِ نقشی از رویا کتابی گزارشیست، یکجور واقعهنگاریست. نه کتابی است که ارزش ادبی داشته باشد و نه اینکه درمورد مفاهیم عمیقی حرف میزند نه تحلیل ساختاری و محتوایی و فلسفی است که آدم بخواهد خیلی به نثر و نوع استدلالاش وفادار باشد. الان هم درست یادم نیست، شاید یک جاهایی از متن، حس خودم را به اصل جمله داده باشم، نه اینکه متن را عوض کرده باشم البته، شاید همان مفهوم را با جملهی خودم نوشته باشم. اگرچه دلام میخواهد حتی در متنی غیرادبی و غیرتألیفی، مثلاً متنی گزارشی هم به جمله و ساختار نوشتاری نویسنده وفادار باشم. اصلا این وسوسه را دارم که ببینم آیا میشود اینکار را کرد یا نه. چون اگر نویسنده میخواست این مفهوم را به شکل دیگری بگوید، خُب زبانش این امکان را به او میداده که جور دیگری بگوید، لابد او خواسته که اینجوری بگوید. من هم اگر اسم او را میگذارم روی جلد بهعنوان نویسنده و خودم مترجم او هستم، این الزام را میبینم تا جاییکه ممکن است عین او بنویسم. زمانی ممکن است نویسنده مفهومی را در یک جمله گفته و میبینم که جمله خیلی طولانیست، در فارسی خوب درنمیآید یا من بلد نیستم اینرا در یک جمله بیاورم و پیچیده میشود، ممکن است تبدیلاش کنم به دو یا سه جمله. اگر امکانپذیر باشد سعی میکنم همان ساختمانِ اصلی را حفظ کنم. البته چیزهایی که داریم درموردشان حرف میزنیم، وسوسههای شخصی ما، همین گروه کمشمار است و برای خیلی از خوانندهها این نکتهها و وسواسها اصلاً مهم نیست و به چشم نمیآید. برای آنها، همین که یک متن مفهمو باشد و مبهم نباشد کافی است. خودمان یک فیلم را دوست داریم، حواشیاش را هم دوست داریم، و شما هم که عنایتی به مطالب من دارید در موردشان کمی خیالبافی هم میکنید. همینها خوب است، دلخوشی ما همین چیزهاست دیگر!
آن توزیع بد کتابهایتان که گفتید یا حالا هرقضیهای که امکان دارد ناشر به پخش بد ربطاش دهد، درمورد کتاب نقشی از رؤیا هم بود؟ چون هم فیلم محبوب است و هم حواشی آن؟
تیراژ این کتاب ۴۰۰۰ نسخه بود، کتابی شیک با جلدی زیبا و دو نوع گالینگور و نرم، پر از عکس و در مورد فیلمی محبوب چند نسل. باز دستآخر حدود ۵۰۰ نسخه از آن بعد از چند سال مانده بود در دفتر نشر روزنهکار که فروخت به یکی از همین کهنهخرها دانهای ۴۰۰ تومان. قیمت کتاب ۴۰۰۰ تومان بود؛ یعنی به ۱۰ درصد قیمت فروخت. نفهمیدم واقعاً چه اتفاقی افتاد. آیا مشکل فقط از پخش بد است؟ بههرحال این کتابِ بهخصوص خوب معرفی شد، آگهی چاپ شد، نقد دربارهاش چاپ شد و بیشتر کسانی که باید از انتشارش مطلع میشدند، شدند. نفهمیدیم چی شد. اصلاً هم مهم نیست که کتاب من بوده و حالا حسرت بخورم که چرا فروشش کم بوده. دارم به یک پدیده و یک موضوع عام فکر میکنم. در مورد کتابِ تنگنا وضع فرق میکند… یکبار پرینتِ کتاب روی میزم بود، تهماسب صلحجو آمد توی اتاقام نگاهی به آن کرد و گفت: «عالیست، دههزار نسخه چاپ کن، دوماهه میرود!» گفتم من دو هزار تا چاپ میکنم اگر دوساله هم برود خیلی خوشحال میشوم. از این کتاب دوهزارنسخه چاپ شد، یکی از کتابهای برگزیدهی خانهی سینما هم بود که به همین بهانه پانصد نسخهی آنرا خانهی سینما خرید، دویست نسخهی هم خودم خریدم و هدیه دادم به دوستان و آشنایان، از آن ۱۳۰۰ نسخهی باقیمانده الان که چهار سال است از انتشار کتاب میگذرد، فکر میکنم هنوز ۲۰۰ نسخهی دیگر در دفتر ناشر موجود است. البته تنگنا فیلم پرفروشی نبوده اما بهنظرم یک فیلم کالت شده و طرفداران خاصی دارد و عدهای بههرحال باید کنجکاوش باشند دیگر. میگویند پخش آن خوب نبوده. اما تا به حال چندینبار آگهیاش در مجلهی فیلم و جاهای دیگر چاپ شده و خوانندهی بالقوهی این کتاب باید قاعدتاً خوانندهی مجلهی فیلم هم باشد دیگر، یا مجلهی فیلم را ببیند لااقل. توی آن آگهی نوشتهشده بود: فقط با یک تلفن به ناشر کتاب را دریافت کنید، آن را در محل مورد نظرتان با پیک دریافت کنید؛ هزینهی ارسالِ کتاب هم با خودمان! دیگر نمیدانم کتابی را چهجور میشود پخش و عرضه کرد. زمانی میگفتند که مردم کتاب میخرند اما نمیخوانند. حالا دارند خریدش را هم ترک میکنند. ماهم درواقع داریم کرمهای شخصی خودمان را میریزیم و کاری نداریم که این چیزها اصلاً خوانندهای هم دارد یا نه. اینها دلخوشیهای شخصی است.
فکر میکنید چرا مردم کمتر از قبل کتاب میخرند؟ بههرحال کموبیش و جستهوگریخته میشنویم که خطر تعطیلی بعضی کتابفروشیها و انتشاراتیها هست. فکر میکنید این به قدرت خرید مردم یا مثلاً دخالت اینترنت و رواج کتابهای الکترونیک/ ایبوک ربط دارد؟
نه، بهنظرم هیچ ربطی به قدرت خرید مردم ندارد. همهجای دنیا داریم میبینیم که با وجود گسترش اینترنت و اینکه اینهمه ایبوک وجود دارد و نشریات روی سایتهایشان هم هست، کتاب و مطبوعات رونق خودش را دارد و مانع همدیگر نشدهاند. از آنطرف مردم ما دونفری میروند توی یک چلوکبابی کاملا معمولی، سیهزار تومان صورتحسابشان میشود، و به نظرشان خیلی هم عادی میآید، اما پشتجلد یک کتاب را نگاه میکنند که مثلاً ۵۴۰۰ تومان است قیمتاش، دستودلشان نمیرود آنرا بخرند، میگذارندش سر جایش. بهنظرم ربطی به روشنفکر و غیرروشنفکربودن هم ندارد. نمیدانم یک عادت یا روحیهی ملیست شاید، واقعاً نمیدانم. شاید با وجود اطلاعات نیمبندی که با ناخنک زدن به اینترنت و ماهواره به دست میآورند و وقتی که این وسایل ارتباطی از آنها میگیرد دیگر نیازی به کتاب خواندن و وقتی برای آن پیدا نمیکنند. البته وقت هم اگر داشته باشند، انگار حیفشان میآید صرف خواندن کنند. توی اتوبوس و مترو میبینی که بیشتر آدمها بیکار مینشینند و به نقطة نامعلومی خیره میشوند اما حاضر نیستند چیزی بخوانند. این را مقایسه کنید با متروهای اروپا و ژاپن که حتی ایستادهها هم مشغول خواندن چیزی هستند. به گمانم اینها خصلتهای ملی و قومی است.
گپوگفتمان بهجای خوبی رسید به گمانام؛ اینترنت و تأثیرهای آن بر حوزهی نشر یا مطبوعات. باتوجه به اینکه میدانم نظر مثبتی به اینترنت دارید یا درستتر بگویم؛ با آن پیش میروید و کارتان را با آن تطبیق میدهید. وبلاگ دارید و میدانم دارید وبسایتی راهمیاندازید اگر رفقای ما همت کنند. و از شبکههای اجتماعی نیز استفاده میبرید. بهنظرتان میشود گفت که با در دسترس بودن اینترنت، وبلاگها و وبسایتها و اینکه در این روزگار همهی علاقهمندان به نویسندگی یکجور سردبیر خودشان شدهاند یا حالا که شبکههای اجتماعی بیشتر شده، همه بهنوعی حتی خبرنگاری میکنند، یکجور خبرنگار پنهان، آن لذت و هیجانِ مواجهه با چاپِ اولین مطلبها که مصاحبهمان را با آن آغاز کردیم، بهخصوص در مطبوعات، رفتهرفته کاهش پیدا کرده و میکند؟ یکجوری چاپِ مطالب در مطبوعهها نیز انگار دستیافتنیتر شده.
تقریباً همینطور است. البته هنوز هستند کسانیکه دوست دارند مطالبشان چاپ بشود به جای اینکه فقط در وبلاگ خودشان منتشرش کنند. چون وقتی مطلب چاپ میشود، جایی انگار در یک کنکوری موفق شدهاند، نه اینکه چون من در وبلاگام امکانش را دارم هی شلنگتخته بیندازم؛ خب اینکه کاری ندارد. ولی چاپ مطلب در مجلات یعنی اینکه شخص موجهی و نهادی او و کارش را تأیید کرده. تازه جایگاه نشریات مختلف هم با یکدیگر فرق میکند. شما با تجربهی خودتان فهمیدهاید که فلان نشریه سختگیر است و هر مطلبی را چاپ نمیکند و اعتبار و سابقهی خوبی هم دارد، پس مطمئنا چاپشدن مطلب شما در چنین نشریهای برای خودتان هم خیلی فرق میکند تا یک نشریهی الکی که هر نوع مطلبی را چاپ میکند. بهخاطر همین هم هست که با وجود گستردگیای که در نشریات و اینترنت وجود دارد، خیلیها هنوز علاقهمندند که مطلبشان در مجلهی فیلم چاپ بشود تا جای دیگر. خیلی از حرفوحدیثهایی هم که پشتسر مجلهمان هست به این خاطر است که خُب جا نداریم همهی مطالب خوب را چاپ کنیم، مطالبی را هم که با معیارهای ما ضعیفاند رد میکنیم و چارهای هم نداریم. و عدهای که دلشان می خواهد مطلبشان در این مجله چاپ شود امکانش را پیدا نمی کنند. یعنی ما امکانش را نداریم و باید با سلیقه خودمان دست به انتخاب بزنیم. بالاخره یک ماهنامه گنجایش محدودی دارد. با یک جور تناقض هم سر و کار داریم: گلایه میشنویم که چرا مطالب آنها را چاپ نمیکنیم و از طرفی وقتی تعدادی از مطالب همین نویسندگان جوان و ناآشنا را چاپ میکنیم دیگران اعتراض میکنند این همه اسمهای جدید توی مجله چه میکنند؟ در ماهنامهی فیلم، طی این سالها خیلی در معرض هجوم بودهایم چون همه از این یک مجله، همهجور توقعی داشتهاند. وقتی مجلههای به اصطلاح رقیب درآمدند، خیلی خوشحال شدم که با درآمدن این مجلهها یک عده میروند سراغ آنها اما در عمل اتفاقهای دیگری افتاد…
کارها و ایدههایی که با نوع نگاه مجلهی فیلم جور درنمیآید و نمیشود آنجا رفت سراغشان.
یا ما اصلا نمیخواستیم و مطابق سلیقهی ما نبوده، اشخاص دیگری با سلیقههایی دیگر حالا آن کارها را میکنند و خوانندگانی هم که آنجور چیزها را دوست دارند میروند، مثلا این اتفاق درمورد مجلهی دنیای تصویر افتاد. خُب آن مجله یکجور نگاه دیگری دارد و با اینکه علی معلم چشم دیدن ما را ندارد و از هر بهانهای استفاده میکند که نیشی به ما بزند، من بسیار خوشحالام که این ماهنامه درآمده و امیدوارم که دوام داشته باشد و موفق باشد. ما جای هیچکسی را تنگ نکردهایم و قصد رقابت با هیچکس را هم نداریم. ما داریم کار خودمان را میکنیم. حالا در مورد گستردگی اینترنت یا استفاده از کتاب الکترونیک، اگر آدم جایگاه هرکدام از اینها را بداند، هیچ تقابل و برخوردی با کار مطبوعات و عرصهی نشر پیش نمیآید. مثلا شده بعضی از همکارهایم که مطالبشان بارها چاپشده در مجله، مطلبی یا یادداشتی چیزی دادهاند، بهخاطر نوع نثر و لحن آن مطلب خاص بهشان گفتهام که اینرا بهتر است بگذاری در وبلاگات. چون وبلاگ یک حریم شخصیست، به دفتر خاطرات میماند که توی آن میتوانی با هر لحن و نثری راحت بنویسی اما لزوما نمیشود آنها را در یک نشریهی عمومی چاپ کرد.
بهنظرتان با تعدد و تکثر وبلاگها و وبسایتها و لمسِ هرچه بیشترِ سرعت، بیش از پیش در نوشتن و گردآوری مطالبِ اغلب اینترنتی، مطالبِ چاپی نیز از کیفیت و استانداردِ قبل، پایینتر نیامدهاند؟ مطالب گاهی شلختهاند اصلا.
استاندارد یک چیز شخصی و اعتباریست. پیمانه نیست که مثلا بگوییم پر که شد، یعنی استاندارد. من مثلا میگویم مطالبی که دیدگاهی داشته باشند، اطلاعاتی داشته باشند، توهینآمیز نباشند و… این چیزها خیلی کلیست دیگر. قالب که نیست. هرمجلهای استانداردهای خاص خودش را دارد و ما سعی میکنیم آنها را رعایت کنیم. اما نکتهای این وسط وجود دارد؛ اینکه حتی اگر مجلهای پنجاه سال هم قدمت داشته باشد و دیگر همهچیزش روی روال افتاده باشد و خیلی منظم و مرتب هم که باشد باز هم اشتباه، اجتنابناپذیر بهنظر میرسد، اینرا میخواهم بگویم که سرعت و اشتباه اصلا جزو ذات ژورنالیزم است. هرکاری که کنی باز اشتباههایی پیش میآید که پیشبینیشان نکردهای. مثلا اگر بگویم ما در مجلهی فیلم معیارهایی داریم و استانداردهایی را رعایت میکنیم و شما بگویی پس فلان مطلبِ ضعیف چرا چاپ شد، اگر دفاعی نداشته باشم میگویم که آن جزو اشتباهاتمان بود. ما هم مثل هر بشر دیگری اشتباه میکنیم. حالا این همه حساسیتی که در مورد مجلهی فیلم نشان داده میشود، بهنظرم نشاندهندهی اعتبار و اهمیت این مجله است، آیا پرایرادتر از مجلهی فیلم دیگر وجود ندارد؟ این همه مجلهای که گاهی آدم رغبت نمیکند بخواندشان، یعنی مجلهی فیلم از آنها هم بدتر است؟ نه، معنیاش آن است که از مجلهی فیلم انتظار زیاد دارند، توقع زیاد است.
منظورم فقط مجلهی فیلم نبود. کل فضای مطبوعاتی را گفتم. اینکه تعدد وبسایتها و وبلاگها، با نظارت و ویرایش محدود، نویسندگانی را تربیت نمیکند که فردا متوقعاند و فکر میکنند باید تمام نوشتهها و نظراتشان، بیکموکاست- قطعا منظورم ابترکردن یک ایده نیست بلکه اعمالِ اصلاحات و ویراستاریست- و واو ننداز در همهی مطبوعهها چاپ شود؟
خُب، آن نویسنده هم بالاخره چندجا سرش به سنگ میخورد و میفهمد که اشتباه میکند. اصلا کلی غلط املایی بهوجود آورده در همین اینترنت. دیدهای گاهی آدم موقع نوشتن یا خواندن مطالب روی املای درست کلمهها شک میکند، اینکه مثلا «رصد» با سین بود یا صاد؟ بعد توی گوگل که تایپ میکنم، میبینم که هر دو جورش هست و انواع و اقسام این اشتباهها. گاهی مطالبی از همین جوانهایی که میگویی به دستام میرسد که غلطهای املایی مشخص دارد. با نویسندهاش که صحبت میکنم میگوید که من چون با اینترنت کار میکنم دیگر عادت کردهام. یعنی هیچ قیدوبندی اینجا وجود ندارد؛ مثلا همانجور که میشود با شورت نشست پای کامپیوتر توی خانه کار کرد، میشود غلط هم نوشت و ایرادی ندارد. حالا چه غلطهای دستوری، چه انشایی و املایی. انگار فقط انتقال یک حرف مهم است و بقیهاش میشود مفتعلن مفتعلن مفتعلن که نسل امروز را کشته و می خواهد خودش را از قیدوبند آن رها کند.
دقیقا میخواستم به همین روند در حال رشد و تکثر برسیم…
ببین، الان اولاش است و خصوصیت این دوران است. کاریاش هم نمیشود کرد. همیشه در مورد جبرِ زمان و الزاماتِ تاریخی، نه به معنای فلسفهی تاریخ، قضیهی حمام عمومی یادم میآید: روزگاری مردم در خانههاشان حمام نداشتند و در هر محلهای چند حمام عمومی بود. بهتدریج مردم در خانههاشان صاحب حمام شخصی شدند و حمامهای عمومی برچیده شد. خُب این هم از اقتضاهای دوران است دیگر، چه فرقی میکند؟ وضعیتی هم که میگویی جزو مشخصات دوران سایبر است، روزگارِ تکنولوژی دیجیتال. امروزه ماهیت فیلم دیدن هم عوض شده. مونتورها یک زمانی در مقابل تکنولوژی تدوینِ کامپیوتری مقاومت میکردند و بهانههایی هم میآوردند از جمله اینکه باید سلولویید را لمس بکنیم و مزخرفاتی از این قبیل. اما بعد همهشان تسلیم شدند. آنهایی هم که تسلیم نشدند حذف شدند. چارهای هم نیست. خود سلولویید هم روزی از چرخهی نمایش حذف خواهد شد. چون دلیلی ندارد وقتی چیزی آسانتر است، جمعوجورتر است و ارزانتر هم خواهد شد در مقابلاش مقاومت نشان بدهیم. وقتی میتوانیم از اینجا، از طریق اینترنت یا بعدها پدیدهی دیگری که فعلا نمیدانیم اسمش چیست، با فشار دادن تنها یک دکمه و فقط با فروختن کپیرایت، فیلممان را مثلا در بانکوک نمایش بدهیم، چه مرضیست که آنرا کپی کنیم و بشود شش حلقهی فلزی و با پست و دیاچال یا هواپیما و کشتی بفرستیماش آنجا که ببرندش آپاراتخانه؟ این ضرورت زمانه است دیگر. چرا باید مقاومت کرد؟ بهنظرم اغلبِ این تغییرات مثبت است، تو حالا میخواهی بچهپرروهایی را پیدا کنی توی این وضعیت که از موقعیت سوءاستفاده میکنند و شلختگی می کنند. بچهپررو قبل از تکنولوژی دیجیتال و اینترنت یکجور دیگری پرروگریاش را نشان میداد، الان هم اینجوری نشان میدهد. اتفاقا جنبهی مثبت این ماجرا این است که اینها هم میتوانند یکجوری عقدهگشایی کنند و حرفهاشان را بزنند و یک عدهای هم مخاطب حرفهایشان باشند و واکنش نشان بدهند. خب این خیلی عالیست بهنظرم. به کاربردهای مثبتاش هم فکر کن. تاریخ فقط گذشته نیست. تاریخ هم آینده است، هم همین الان. ما همین الان داریم توی تاریخ زندگی میکنیم. و توجه کنیم که در مقابل تاریخ تمدن چندهزارسالهی بشر عمر ما مگر چهقدر است؟ تو حالا بگو از شروع فیسبوک نه، از شروع اینترنت اصلا. فوقاش بیست سال میگذرد. بیست سال در مقابل تاریخ تمدن چیزی نیست که. این اتفاقها خواهد افتاد و پدیدههای دیگری مرتب جایگزین هم خواهند شد، بهنظرم این اتفاقها درست است و اصلا باید همینجوری باشد. بچهپررو هم بوده قبلا و باز هم خواهد بود. اینکه آدمها میتوانند حرفشان را بزنند و این حرف به فراخور گوینده و نوع کلام یک تعدادی مخاطب هم پیدا میکند، مگر بد است؟ خیلی هم خوب است.
اینکه میگویید آدمها میتوانند حرفشان را بزنند جزو نکات مثبتِ این پدیده است. میخواستم به پیآمدهای دوری هرچه سریعتر بسترهای مجازیِ شبیهِ مجله، یک وبسایت یا مجلهی آنلاین مثلا، از کیفیتها و استانداردهایِ تقریبا مطلوبِ موجود در مطبوعات چاپی برسیم، حالا شما از محتوا و نحوهی نگارش بگیر تا جلوههای زیباییشناسی در گرافیک و طرحِ آنها.
ببین، استانداردها را فضای موجود تعیین میکند. مثلا در سایت بالاترین یک علامتِ قرمزرنگی میگذارند که الان درست کلمهاش خاطرم نیست اما یعنی اینکه این خبر مشکوک است. خب این علامت بر اساس یک ضرورتی بهوجود آمده. بهنظرم درست یا غلطبودن یا همان رعایت استانداردهایی که میگویی، وقتی معلوم میشود که بعد از مدتی نهادی بهوجود بیاید و قانون بگذارد، مثل خیلی از کشورهای دیگر که برای فعالیت در فضای مجازی قانون گذاشتهاند. خب این از اول که ضرورتاش حس نشده و نمیدانستهاند اصلا چی هست و به کجا میرود. بعد که رفت، آنوقت احساس میکند که دیگر نمیشود اینرا همینطوری ولاش کرد که برود. باید یک قوانینی داشته. این اتفاقها کمکم میافتد. خیلی از این نگرانی مربوط به فرهنگ عمومی جامعه است و از قدیم وجود داشته و یک مقدارش هم متعلق به این دوره است. بعضی از آنها نیز از قبل وجود داشته و حالا تشدید شده، مثل قضیهی حسادت. حسادت یک روحیهی بشریست که همیشه وجود داشته، الان خب بیشتر شده. یک چیزی که خاص این دوران است، از یک نوع بلبشو و بیقاعدگی ناشی شده و یک چیزهایی را تشدید کرده. مثل این مسابقهی هرچه زودتر پولدارشدن و هرچه سریعتر موفقشدن و رسیدن به جایگاههایی که حقمان نیست، این مختص این دوره است. چون فضای اجتماعی طوری بوده که آدمها به چیزهایی رسیدهاند که حقشان نیست بنابراین هرکسی فکر میکند؛ خُب من هم که میتوانم اینکار را بکنم که. مثلا باخود میگوید آن همسایهی ما که الان در فرمانیه خانه خریده، رفته مانیتورِ نیمتخت ساخت فلان جا آورده و کارش گرفته، حالا من بروم جوراب شیشهای از بهمان جا بیاورم. وقتی هم راهش را پیدا نمیکند، حسادت میکند و سعی میکند پا روی دوش دیگران بگذارد و بالا برود یا اگر باز موفق نشد، سعی میکند دیگری را از جایگاهی که هست بیاورد پایینتر. این روحیهی چند سال اخیر ماست. حالا این حرفها را چرا گفتم؟
از بحث فضای مجازی و پیآمدهای آن برای نشر و مطبوعات رسیدیم اینجا!
آره، یعنی یک چیزهایی هست که اصلا ربطی به نشر و کلمه و تاثیر سایبر و اینجور چیزها ندارد. بچهپرروها هم همچنان هستند، اصلا نگران آنها نباشید. ببین آدم توی این زمانه از بحث احساس انتشار اولین کتاب چه جوری میرسد به بحث بچهپرروهای دوران سایبرنیتیک!
عکسها: نوید غضنفری
۲۱ شهریور ۱۳۹۰ ساعت ۱۶:۱۹
دستتان درد نکند.
از آقای گلماکنی این مدت چه قدر مصاحبه بوده، در وبلاگشان هست هر یک به شکلی. اما گویا شما به لحاظ زمانی زودتر سراغ ایشان رفتهاید.
۲۳ شهریور ۱۳۹۰ ساعت ۱۹:۴۸
خسته نباشی نوید جان. چه گفتوگوی خوب و متفاوتی است در میان گفتوگوهای تکراری و بیذوق و یکشکل. همیشه پیروز و متفاوت باشی.
نوید: ممنونم رضا جان، حیف که بهخاطر درگیریها و هزارویک پیشآمد دیگه، هم دیر و هم بد کار شد. تو خوبی رفیق؟
۱ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۰۲:۴۳
سلام نوید خان مصاحبه خیلی خواندنی بود.خسته نباشی.
چیز جالب این مصاحبه عکس هاشه همیشه دوست داشتم ارشیو های نویسنده ها رو ببینم!
وجدانن عجب ارشیوی داره اقای گلمکانی حسودیم شد !!!