در وب‌سایتِ نشنال پارکِ دارتمور- جایی‌که اسبِ جنگیِ اسپیلبرگ فیلم‌برداری شده- واقع در دِوِنِ باشکوه، به‌عنوان تبلیغ برای گردشگری و جذب توریست، نقلِ‌قولی از استیون اسپیلبرگ به این‌ترتیب آمده: «مثل این‌جا در هیچ‌جای جهان وجود ندارد، وقتی رسیدم فهمیدم که سومین کاراکتر را هم باید در قصه (به‌جز جویی و آلبرت) بگنجانم که آن‌هم آسمان و زمین بود، بنابراین طبیعت سرزمینِ دارتمور نقشِ مهمی در اسبِ جنگی دارد». و اسبِ جنگی با لانگ‌شاتِ زیبا و نفس‌گیری از همین سرزمین واقع در جنوبِ غربی انگلستان، آغاز می‌شود، با شات‌ها و قاب‌هایِ دریغ‌انگیزِ یانوش کامینسکیِ بزرگ که طعم و بویِ دورهٔ کلاسیکِ سینما را می‌دهد. موسیقیِ همیشهٔ جان ویلیامز نیز که هست، پس عیش‌مان نقص ندارد.
اسبِ جنگی/ War Horse که درواقع نوولی انگلیسی برای بچه‌هاست، نوشتهٔ مایکل مارپورگو، بازگشتِ پرقدرت و خوش‌حال‌کنندهٔ اسپیلبرگ است به فضا و حال‌وهوایِ امپراتوری خورشید (۱۹۸۷)، فیلمی کم‌تر دیده‌شده توسط نسلِ تازهٔ سینمادوست که تمام مؤلفه‌هایِ دوست‌داشتنیِ سینما و قصه‌های اسپیلبرگ را یک‌جا و تمام و کمال دارد؛ عشقِ پاک و معصومانهٔ پسربچه‌ای به اسم جیمی (با اجرایِ بی‌نقصِ کریستین بیلِ سیزده ساله) به هواپیما که طیِ جنگی عظیم رنگ نمی‌بازد اما به چنان خشکی و سبعیتی می‌رسد که جویی، اسبِ این قصهٔ تازهٔ اسپیلبرگ، طیِ جنگِ بزرگِ اولِ جهانی، در سرزمین‌های متعلق به هیچ‌کس به آن دست می‌یابد. اسبِ جنگی نیز از عشقِ پسربچه‌ای اهلِ دِوِن به کره اسب‌اش شروع می‌شود اما شباهتِ آن با امپراتوریِ خورشید را از بابتِ تنها این عشق نگرفته، که آن کره اسب طیِ جنگِ ویران‌کنندهٔ آلمان‌ها با باقیِ اروپا (و بعدها تمام جهان) به اندازهٔ جیمیِ امپراتوری خورشید بالغ می‌شود. فصلی از اسبِ جنگی که جویی بعد از مرگِ دوست و هم‌قطارِ سیاه‌رنگ‌اش- آن اسبِ سیاهِ متعلق به سرگرد استوارت (با بازیِ بِنِدیکت کومبِرباچ؛ بازیگر سریِ شرلوک) از صحنهٔ کارزارِ آلمان‌ها و آن تانکِ تمام‌آهنی فرار می‌کند و انقدر می‌تازد تا لایِ سیم‌خاردارهای سفت و ضخیمِ سنگرهای نبرد گرفتار می‌شود را می‌توان در برابرِ فصلی از امپراتوریِ خورشید گذاشت که کمپِ ژاپنی‌ها که جیمی هم در آن گرفتار و اسیرِ ژاپنی‌ها شده، توسطِ بمب‌افکن‌هایِ آمریکایی (خودی) موردِ حمله قرار می‌گیرد و جیمی در مقابلِ عشق قدیمی و اسطوره‌ایش به هواپیما آن واکنش‌های جنون‌آمیز را بر فرازِ کمپ نشان می‌دهد. جیمی دیگر آن کودکِ وابسته به خانوادهٔ متمول‌اش نیست و تمامِ محبت‌هایِ مادر را فراموش کرده، هم‌چنان‌که جویی هم دیگر آن کره اسبی نیست که از شخم‌زدنِ زمین مزرعه‌شان خودداری کند؛ او حالا برای زنده‌ماندن چنان قدکشیده و سخت و عبوس که گِل و لجنِ کارزار تمام زیبایی‌هایش را نیز پوشانده است. زیبایی‌هایی که یادگار سرزمینِ کودکی‌اش است.
اسبِ جنگی مانندِ یک کلاسیکِ تمام‌عیار نیز تمام می‌شود و تصویرِ غروبِ سحرانگیزِ پایانیِ فیلم از سرزمین دِوِن را می‌توان با کلاسیک‌های دههٔ ۱۹۵۰ هالیوود و دورنماهایِ بازگشت به خانه‌اش قیاس کرد. فیلم‌نامه با هم‌کاریِ ریچارد کرتیس نوشته شده (لاو اکچوالی و ناتینگ‌هیل و…) که توانسته طنازی خاصِ انگلیسی‌ها را به دیالوگ‌ها ببخشد و فیلم تازهٔ اسپیبلرگ را با کَستی به‌کل انگلیسی مبدل سازد.