فریبِ لوکیشنِ تازهترین ساختهٔ الکساندر پین، اولاد/ The Descendants را نباید خورد؛ مناظرِ همانندِ بهشتِ هاوایی را عرض میکنم. یا اگر با پیشزمینهٔ عکسهایی از جرج کلونی با لباسهایِ رنگوارنگ و گلمنگلیِ ویژهٔ اهالیِ هانولولو رفتهایم به سینما تا سبکِ زندگی ساکنانِ بهشت را ببینیم، چون او در نقش مت کینگ، وکیل و یگانه امینِ خانوادهٔ ثروتمند کینگ از مالکانِ بزرگِ کُواییست، از قول خودش در این کُمدی رومانسِ تلخ متذکر میشوم؛ «بهشت میتواند برود دَرَش را بگذارد».
مَت کینگ در اولاد (با کلونیای که اینبار مویاش اصلاحشده و آنکادر نیست) نیز همانند شخصیتهای پیشینِ آثار پین، مثلا مایلز رِیموند (پُل جیامَتی) در بهپهلو/ Sideways یا مکآلیستر (متیو برودریک) در انتخاب/ Election شخصیست که به قلباش ریده شده؛ مَت که همسری بهاسم الیزابت و دو دختر ده (اسکاتی؛ با اجرای بینظیرِ آمارا میلر) و هفدهساله (الکس؛ با بازی ستایشآمیزِ شایلین وودلی) دارد، تا خرخره در کار و مسوولیتهایش فرورفته و حالا که برای همسرش سانحهای پیشآمده و رفته به کُما، فهمیده که باید تغییری در سبک زندگیِ نکبتیاش ایجاد کند. حالا فکرش را کنید که اینوسط از دخترش، الکس نیز میشنود که الیزابت پیشتر بهاش خیانت هم کرده… و تازه بماند که مَت تنها امینِ کل داراییهای خانوادهٔ بزرگِ کینگ در کُواییست و درشرف تصمیمی بزرگ برای فروشِ بزرگترین بخش داراییهایشان است.
اولاد، بهشدت الیزابتتاونِ کمرون کرو را برایم تداعی میکند. اگر نگویم که آنرا بهاندازهٔ الیزابتتاون دوست دارم، باید اشاره کنم که حسوحال و فضا و حتی تا اندازهای تمِ قصه، تلفیقِ درست اشکها و لبخندها و البته طنزِ تلخِ حاکم بر آن، همه الیزابتتاون را یادآوری میکند. با این تفاوت که کرو توانسته بود قضیهٔ سرزمینِ مادری و حفظ سنتهای فامیلی را بسیار خوب و بهگونهای که گُلدرشت و یا وصلهٔ ناجور بهنظر نرسد در الیزابتتاون درآورد، پین اما در اولاد بهنظرم تاحدی در این امر ناتوان مانده، و شاید تنها نقصانِ این تازهترین اثرِ او (که البته کم ستایش نشد) همین باشد. فِدان پاپامیشل، فیلمبردارِ یونانیتبارِ پین (که فیلمبردارِ نیمهٔ مارسِ کلونی هم هست) تصاویرِ یگانه و چشمنوازی از هاوایی در اولاد ثبت کرده و کلونی استیصالِ یکی مقیمِ بهشت را که از تمام مؤلفهها و ویژگیهای لازم همچه شخصی، فقط پیراهنهای رنگوارنگ و شلوارک و کالجاش را دارد، خوب درآورده است. اجرایِ شایلین وودلی در نقشِ الکس، دختر بزرگِ مَت، بهیاد ماندنیست.
انفعال، انفعال، انفعال. تنها چیزیکه این لاواستوریِ جمعوجورِ درِیک دارموس را از یک رومانسِ خوبِ سال گذشته که لایقِ دو جایزهاش از هیأت ژوریِ فستیوال ساندنس باشد، کمی دور میکند، همین انفعال و بیارادگیِ موجود در شخصیتِ جیکوب (انتون یِلچین) است. آنا (فِلیسیتی جونز) و جِیکوب دو دانشجویِ اهلِ لندن هستند که در لوسآنجلس تحصیل میکنند و همانجا رابطهشان شکل میگیرد، رابطهای که کمکم جدی میشود تاحدیکه آنا با اتمام ویزایِ تحصیلیاش (بله، اینهام حتی مشکلِ ویزا دارند!) در اِلاِی اضافهتر از حد مجاز میماند و در بازگشت دوبارهاش از لندن، دیگر نمیتواند به آمریکا بازگردد. همین امر رفتهرفته، مابین او و جیکوب و عشق بهنظر جاودانهشان فاصله میاندازد.
دیوانهوار چیزهای خوب و لحظههای ماندگار کم ندارد. برای مثال فصل بازگشتِ جیکوب به لندن، برای اولینبار عالیست و دارموس فصلِ انتظارِ آنا را در فرودگاهِ هیترو لندن تا بازگشت مجدد جیکوب به خانه، بینظیر کارگردانی کرده. فصلِ سفرشان به برایتِن نیز بهیادماندنیست. بازیِ خانم جونزِ انگلیسی نیز شایستهٔ جایزهاش است، اما انفعال… انفعالِ جیکوب طی ۹۰ دقیقه قصه مثل سوهانِ روح است.


۱۳ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۰۴:۴۴
فقط آمدم بگم آقا نوید من شخصا همیشه مشتری نوشته هاتم.تعارف هم نمی کنم.چون خاص خودتن.شبیه ش جای دیگه نیست یا کمتر جایی هست.فقط مشکل اینه که چند وقتی تا نسخه درست و حسابی ای از فیلمی که دنبالش نیاد دستم سراغش نمیرم.همینه که هنوز این فیلم ها رو ندیدم.مخلص کلام اینکه هستیم و می خونیمت.
نوید: خیلی ممنونام وحید جان. روزهای سختی دارم، شاید سختترین روزهای زندگیام است. اما بهعشق دوستانی مثل توست که خودم را موظف میکنم، شده چهارخط بنویسم از فیلمهایی که میبینم. اینروزهای سخت گذشت، منتظر بهتر از این هم باش. دعام کن رفیق.