یک توضیح:این یادداشت کوتاه درباره‌ی ترانه‌ی شاهکار «پلکانی به آسمان» لِد زپلین را پارسال به سفارشی و برای جایی نوشتم که به نظرم آن‌طور که باید دیده و خوانده نشد، این چند روزه که داشتم دستی به سر و روی آرشیو مطالب‌ام می‌کشیدم دوباره چشم‌ام به آن افتاد گفتم بگذارم این‌جا، چون از معدود یادداشت‌هایم است که به‌نظرم گذر زمان، نتوانسته نظرم را نسبت به محتوای آن تغییر دهد!

جایی از ترانه‌ی سحرانگیز و رمزآلودِ «پلکانی به آسمان/ Stairway to Heaven» گروه لِد زِپلین/ Led Zeppelin، رابرت پلنت – وکالیستِ گروه – با صدایِ چپ‌کوک و بسیار مریض‌اش می‌خواند؛ «…یه حسی به‌ام دست می‌ده/ وقتی به‌سوی غرب خیره می‌شم/ و روحم برای رهایی ضجه می‌زنه…». این تکه از ترانه‌ی پلنت را می‌شنویم و فورا به یادِ ذاتِ قصه‌گویی غربی می‌افتیم، این که همه چیزِ داستان‌ها با (دل)‌کندن و رها‌شدنِ قهرمانِ قصه در‌هم تنیده شده است. این که قهرمانِ قصه‌ی غربی هم‌واره دل‌اش می‌طلبد که به سیاق کهن‌الگوها، یک‌مرتبه از سکون‌اش بزند، هجرت کند و رها شود. و معمولا هم برای این رهایی مسیرِ سنتی «به سوی غرب» را به سیاقِ اجداد خود که از شرق آمریکا به سوی سواحل غربی کوچ می‌کردند، بر‌می گزیند؛ «…فرار با ذات ما پیوند خورده، جاده همیشه به سوی غرب می‌ره» (الکساندر سوپرترمپ در «‌به دل طبیعت وحشی»)
برگردیم به ترانه‌ی رمزآلودِ بابی پلنت که لابد داستان‌اش را می‌دانید که آن‌را چه‌طوری سروده؟ این که یک مدتی طولانی جیمی پیج – گیتاریست و سولیستِ اسطوره‌ای لد زپلین – آهنگ را می‌نوشته و دائما کوردها و آرپیژها را تغییر می‌داده است و اما یک‌روز روی بداهه‌نوازی‌های پیج، بابی یک‌هو قلم و کاغذ را بر‌می‌دارد و شروع به نوشتن ترانه «پلکانی به آسمان» می‌کند.
این آهنگِ عارفانه در چهارمین آلبوم لد زپلین قرار دارد که در۱۹۷۱ منتشر شده است. درست ابتدای یک دهه‌ی پر‌ شر و شور. به‌ویژه که المان‌ها و مؤلفه‌های بسیاری از هیپی‌گری و کرخی مخصوص دهه‌ی ۱۹۷۰ توی این آلبوم لد زپلین دیده می‌شود و اعضای گروه در بیش‌تر ترانه‌های این آلبوم به جی.آر.آر. تالکین و کتابِ محبوب‌اش در آن روزگار – «ارباب حلقه‌ها»- ارجاع داده‌اند. جالب این که قهرمانِ داستانِ تالکین هم طی یک هجرتِ خودخواسته به خودشناسی و رهایی ابدی می‌رسد؛ «…اگر نغمه رو فرابخونی/ به‌زودی توی گوشت زمزمه می‌کنه/ و بعد نی‌زن، تو رو به درک واقعی هدایت می‌کنه…»، و این اشعار هیچ چیز نیست جز حال و هوایِ بابی پلنت و سایر بر و بچه‌های گروه لد زپلین که کلی آن دوران برگشت‌ناپذیر و تعیین‌کننده را زیسته بودند و گاهی دورِ همی نغمه و ترانه‌ای، اگر می‌آمد، سر‌می‌دادند. اصلا فرم و لحنِ آهنگ هم همین‌طوری است. ۳ بخشی است؛ ابتدا با آرپیژهای گیتار الکتریک (Clean) شروع می‌شود، کم‌کم با نواهای مسحور‌کننده‌ی فلوت ریکوردر درهم می‌آمیزند و بعد هم که وکالِ پلنت به آن‌ها اضافه می‌شود، بخش دوم ترانه کاملا حال و هوا و ریتمِ راک به خود می‌گیرد، اما در بخش سوم است که آهنگ شتاب می‌گیرد و به قول پیج، فورانِ آدرنالین داریم. و آن سولویِ تکرار‌نشدنی پیج که دیگر شهره‌ی عام و خاص است هم توی همین بخش قرار دارد.
خلاصه توی این مطلبِ کوتاه، کوشیدم که بگویم؛ فرمِ آهنگ «پلکانی به آسمان»، و این سرعت گرفتنِ یک‌باره‌ی آن، به همان مفهوم رهایی از نوع غربیِ شعرش بی‌نهایت شبیه است و اصلا از همان‌جا می‌آید. موقعی که سرانجام «نغمه»‌ای بر تو فرود می‌آید و می‌توانی یک راک خالص (و نه هم‌راه رول!) از دل‌اش بیرون بکشی و جماعتی را شیفته‌ و مفتون خود سازی.