
اول اینکه؛ پنجمین آلبوم استودیویی Muse معرکه است، بازهم تیم بلامی/ وولستنهلم/ هوارد جواب داده و شاهکار دیگری به دنیا عرضه کرده؛ آلبوم “The Resistance/ پایداری” نام دارد و درست ردپای سبکهایی
را که الان میگویم میشود در جایجای قطعههای این آلبوم جست؛ پروگرسیوراک، سمفونیکراک و البته و بیشتر ازهمه اسپیسراک که ترکیبشان با هم را نمیدانم میشود آلترنیتیوراک به حساب آورد، یا به قول دوست عزیزم، بابک ریاحیپور، فکر کنم اگر بگوییم سبکشان راک میوزی است سنگینتریم!
بهجز قطعهی “Uprising/ برخاستن”، که قطعهی اول است و ابتدا بهصورت یک سینگل در ۷ سپتامبر امسال منتشر و عرضه شد، خود قطعهی “Resistance/ پایداری” شاهکاری است نئوپروگرسیو. جالب اینکه قطعهی سوم این آلبوم با عنوان “Undisclosed Desires” بهطرز عجیبی به گونهی «آراندبی» (مثلا در مایهی کارهای جاستین تیمبرلیک!) پهلو میزند؛ مثلا خیلی سرخوشانه میشود به سبکاش گفت یک آراندبی آلترنیتیو! و…و ۳ قطعهی پایانی که برگ برندههای این آلبوم است، ۳ قطعهای که به سبک سمفونیکراک اجرا شده و ارکسترال است. یک لذت دیگر شنیدن این آلبوم دارد که دلام نمیآید نگویم؛ قطعهی چهارم، “United States of Eurasia”، یکهو به موتیفی که موریس ژار برای «محمد رسولالله» ساخته مبدل میشود.
سوم اینکه؛ نسخهی کمیاب دوبلهی «میلی کاملا مدرن» (یا همان «میلی متجدد» خودمان) جرج
روی هیل از روی اجرای ریچارد موریس را دیدم. شوخی روی هیل اینبار با گونهی سینمایی موزیکال، یک کمدی/ موزیکال دیوانهوار و بهشدت خُلانه که اگر بازی خوب جولی اندروز و صدای خوب ژاله کاظمی روی آن نبود، فصلهای خیلی لوس فیلم بیشتر توی ذوقام میزد. طراحی صحنههای رقص روی هیل، بهرغم بعضی فصلهای بسیار لوس آن، بسیار خوشآب و رنگ و لذتبخش از آب درآمده. شدت خُلخُلیهای روی هیل با ژانر موزیکال به اندازهای است که با مؤلفههای آن حسابی شوخی کرده، مثل قسمتهایی که بهخاطر خرابی آسانسور آن متل عجیب، مهمانها و مستخدمها مجبورند توی آسانسور، دائما رقص پا انجام بدهند. بهویژه آدم ریسه میرود وقتی نوبت به رقص پای آن ۲ خدمتکار چینی و عجیب متل میرسد. فقط حیف که این اثر روی هیل کمی لوس از آب درآمده. بازی کَرول چنینگ و اجراهای جز آن از فصلهای لذتبخش فیلم است.
چهارم اینکه؛ یادداشتهای هادی مقدمدوست را که برای ۴ صفحهی پیشنهاد فرهنگیام در هفتهنامهی ایراندخت مینویسد، ازدست ندهید، تکتکشان را که تا الان فکر میکنم ۴تایی شده دوست دارم، بوی اصالت میدهد. از شدت صمیمیبودن حال و هواهای مطالب و نثرش ذوقمرگ می شوید، باور نمیکنید؟ مثلا توی اینیکی یادداشت این هفتهاش توصیه کرده فیلمتکراری ببینیم، چون خودش اخیرا نشسته «تعطیلات رمی» را دوباره دوره کرده و مثلا یاد افسردگی پسرخالهاش در اولینبار تماشای فیلم افتاده و همچنین این نکته که چقدر جملهی «یقهی طلایی رنگ پرنسس» سردبیر گریگوری پک توی این فیلم سیاه و سفید ویلیام وایلر او را به فکر جذاب «تصور رنگ توی فیلمهای سیاه و سفید» فروبرده. خلاصه نثرش پراست از این خیالپردازیهای صمیمانه، از ما گفتن بود.
پینوشت: همین الان از ایراندخت میآیم، محمد قوچانی امروز بعدازظهر آمده بود دفتر مجله، بچههای روزنامهنگار امروز همگی میآمدند آنجا دیدن محمد قوچانی. عصر ابری بسیار خوبی شد. محمد قوچانی هنوز سر و صورتاش را اصلاح نکرده بود و به همینخاطر کمی لاغر بهنظر میآمد، اما خوشحال بود که مجله به همان قوت سرپاست و حالا هم (توی همین یک شبانهروز!) که تمام شمارههای بعد از ۳۰ خرداد تا الان را دیده و خوانده بود! بیشتر انرژی گرفته بود که ایراندخت را همچنان حفظ کند و تازه برایش نقشهها بکشد. بهمان کلی انرژی داد در این عصر ابری و گرفته آقای قوچانی. خدا حفظاش کند.
آخرین دیدگاهها