کسی از گربه‌های ایرونی خبر نداره، آخرین ساخته‌ی بهمن قبادی، راجع به موسیقی زیرزمینی حال حاضر مملکت‌مان و گروه‌های مربوط به آن را دیدم. آدم این‌جور موقع‌ها کاملا آچمز می‌شود؛ فیلم آن‌قدر که باید خوب نیست تا آن‌را تا آن‌جا که باید به چنگ و دندانت بگیری و از طرف دیگر سوژه آن‌قدر منزه و قابل ستایش هست که چیزی جلودارت شود و دل‌ات نیاید به زمین‌اش بزنی. اگر هم که (مثل من) از نزدیک با همچه آدم‌ها و لایف‌استایلی آشنا باشی که دیگر یک‌طوری می‌شود حدیث نفس‌ات، اگر کمی، ذره‌ای بی‌راه بگویی، به این می‌ماند که بخواهی یک فیلم مستند خانوادگی و پر از خاطره را بنشینی و حالا از لحاظ زیبایی‌شناختی مثلا یا هزارویک چیز دیگر، موشکافانه نقد کنی. نمی‌شود خُب، نمی‌توانی.
آخرین ساخته‌ی بهمن قبادی (که من هیچ موضعی نسبت به‌اش ندارم چون نه فیلم‌های دیگرش را دیده‌ام و نه می‌شناسمش)، راجع‌به یک‌سری از گربه‌های ایرانی‌ست که برای کوک کردن و استارت‌زدن سازهای‌شان اگر لازم باشد از روی بام هم می‌پرند اما از اتفاق و برخلاف آن‌چه شایعه شده، هرگز هفت تا جان ندارند. آن‌ها نهایت مثل آن گربه‌ی حامد (که مش دیوید قبل از به‌دام افتادن فرستادش آن‌طرف) پلاتین می‌گذارند توی لگن خود و چون نمی‌توانند (یا نمی‌گذارندشان) بیافرینند و خلق کنند، با نگه‌داری از یک‌سری بچه‌گربه‌ی دیگر (به مثابه کاوِر کردنِ ترانه‌های دیگران) توی پستوهای خانه‌های‌شان، فقط خیال می‌کنند که مفیدند و آبستنِ آهنگِ زندگی. آن‌ها شاید اشرافی باشند و لای پنبه بزرگ شده باشند (آن‌چنان که اشکان و نگارِ این قصه نیز هستند و قبادی چه خوب نمایی همان ابتدا، روی بام خانه و برفراز تهران بزرگ از آن دو گرفته که آدم را سریع به نورانی‌های پاریس انیمیشن گربه‌های اشرافی پرتاب می‌کند) اما قدرِ هم‌سازی‌ها و هم‌نوازی‌ها و خلاصه رفاقت‌های دورانِ زاغه‌ها را نیز می‌دانند؛ آن‌ها درست به‌مانند گربه‌های اشرافی (با این تفاوت که این‌جا حامد بهداد- با تمام اغراق‌ها و شلنگ‌تخته انداختن‌های به‌نظرم کمی لوس‌اش- در نقش موسیو اومالیِ گربه ظاهر شده) خوب می‌دانند که اگر بخواهند جمع‌شان جمع شود و سازشان کوک، باید توی آن مخروبه‌های متروک و آکوستیک (و گاهی حتی توی طویله و گاوداری) تمرین کنند و تازه حساب تمام بلوف‌ها، پرحرفی‌ها و خالی‌بستن‌های رفیق خون‌گرم جنوب‌شهری و زاغه‌نشینِ خود (نادر/ تامس اومالی) را از خوش‌قلبی‌ و خوش‌قولی‌اش سوا کنند. این گربه‌های اشرافی (باوجود انتخاب همین سبکِ کم‌یابِ ایندی راک/ راکِ مستقل برای گونه‌ی موسیقی‌شان) دریافته‌اند که برای جمع‌بودن جمع و گرم بودن محفل دوستانه‌شان، باید هم‌راه با رفقای «مطرب» دوره‌گردشان، انقدر توی آن ساختمان‌های متروک، دورِهمی و لابد هم‌راه با یک صندوق انرژی‌زا همان‌طوری که آرش، درامر گروه The Free Keys می‌گوید (به‌راستی چه‌کسی پیش از این، از وجود همچه گروهی خبر داشت؟) بزنند و بخوانند که مثل اُوردوز اجرایِ سبک جَزِ گربه‌های خیابان‌گرد اما بامرامِ گربه‌های اشرافی، طبقه‌های ساختمان یکی‌یکی، به‌خاطر رقص و پای‌کوبی رفقا خراب شود و فروبریزد و دست‌آخر جمع رفقا، سرمست از یک اجرای پرشور، با سازهایی نابودشده در وسط شب، توی خیابان‌های شهرمان راه بیفتند و هم‌چنان بزنند و بخوانند و…بزنند و بخوانند و…

پی‌نوشت: دیدید؟ فیلم جزو آن‌دسته آثاری‌ست که توی رودربایستی با خودت قرارت می‌دهد. اصولا طی تماشای این‌گونه فیلم‌ها چیزی در درون‌ات به موازات قصه و داستان به‌پیش می‌راندت. کسی از گربه‌های ایرونی خبر نداره‌ی قبادی ایراد کم ندارد؛ فیلم‌نامه هیچ‌گونه چفت و بست درست و درمانی ندارد، فیلم یک بهداد دارد که نمی‌دانم چرا به دید خیلی‌ها شیرین و جذاب آمده اما با نهایت احترام بسیار کنترل‌نشده و روی اعصاب است، از همه مهم‌تر؛ فیلم پر است از دیالوگ‌های لوس، بی‌جان و بی‌مایه و…اما هرچه که نباشد برای موسیقی مهجور و کتک‌خورده‌ی این مرز و بوم است. موسیقی‌ای که هنوز راه مانده تا شنیده‌شدن‌اش. و چه‌قدر احساس غرور می‌کنیم وقتی صدای «آسمانی» رعنا فرحان (در حالی‌که چهره‌ی وکالیست زن معلوم نیست) را روی تصاویر کلیپ‌گونه‌ای از زنان و دختران همیشه و هرروزمان می‌بینیم که به سبک جَز- بلوز می‌خواند:

خدایا مطربان را انگبین ده برای ضرب دستی آهنین ده
چو دست و پای وقف عشق کردند توهم‌شان دست و پای راستین ده
چو پرکردند گوش ما ز پیغام توشان صد چشم بخت شاه‌بین ده
کبوتروار نالانند در عشق توشان از لطف خود برج حصین ده
ز مدح و آفرینت هوش‌ها را چو خوش کردند هم‌شان آفرین ده
جگرها را ز نغمه آب دادند ز کوثرشان توهم ماء معین ده
خَمُش کردم کریما حاجتت نیست که گویندت چنان بخش و چنین ده

(دیوان شمس مولوی- حدود ۷۰۰ سال پیش!)