
اول اینکه ویژهنامهی نوروزی ماهنامهی خوب رویش منتشر شد، بهشدت پیشنهادش میکنم، که اولینبار است طیِ اینمدت روزنامهنگاری حرفهایم، انقدر از همهی مطالبی که برای شمارهای از یک مجله نوشتهام راضیام و دوستشان دارم، اولینبار است که احساس میکنم، عواملی از یک مطبوعه یافتهام (عواملی نظیر مدیر مسئول و سردبیر) که قدر سوژههای خوب و مطالب خوب را میدانند و بهجای آنکه ذوق نویسنده را در نطفه خفه کنند و مطالبش را تکه و پاره، از همان اول، هم نویسندهی هر مطلب را درست پیدا میکنند و هم سوژه را (باتوجه به شناختی که از مدیا و مطبوعهشان دارند) درست به او منتقل میکنند و دست آخر هم فقط میماند سلیقه برای یک صفحهآرایی حرفهای و خوب که اتفاقا ماهنامهی رویش اینها را هم دارد؛ توی این شماره، با آثار پاپیولار عکاسی به اسم محمد اسماعیلی طرفیم که من اگر ببینمش بیشک تشکری ویژه از او خواهم کرد. کار کردن با علی (باذل) و خسرو (نقیبی) تجربهای حرفهای و شیرین بود که امیدوارم در سال آینده نیز تکرار شود.
توی این شماره از ماهنامهی رویش یک نقدِ فیلم برای فیلمِ ستایششدهی کاترین بیگِلو- عذابِ الیم/ The Hurt Locker- نوشتهام که بهشدت دوستش دارم؛ توی این مطلب کوشیدهام مؤلفهها و شاخصههای سینمای بیگلو را بهعنوان یک سینماگر مؤلف مشخص کنم و آنرا در قالب یک یادداشت پاپ ارائه کنم با تایتلی که هم خودش و هم فیلمش را بسیار دوست دارم؛ نقطهی گسست. مطلب دیگری دارم راجع به بازی بانو مریل استریپ در جولی و جولیای نورا افران با عنوانِ یک آمریکایی در پاریس. همچنین تجربههای جدیدی هم توی صفحههای راهنمای این ویژهنامه انجام دادهام که بسیار دوستشان دارم؛ یک راهنما برای ۱۰ آلبومِ دوستداشتنیِ موسیقی سال ۲۰۰۹ که کارهای رجینا اسپکتور و بانو نورا جونز هم میان آنهاست!
میماند یک پروندهی شیزو که بسیار برایش زحمت کشیدم و راستش را بخواهید موقع تهیهاش حالی اساسی بردهام؛ ستکردن لباسهای بازیگران و شمایلهای سینمایی که میشناسیم و دوستشان داریم با توجه به برندهایی که حالا دیگر نمایندگیهایشان توی همین تهران خودمان موجود است. عاشقِ اصطلاحا «ماولینگ» و «شاپینگ»ام البته در بازارهای درستودرمان که حالا به بهانهی درآوردن این پروندهی فراوان شیزو، دلی از عزا درآوردم. توی این پرونده سعیدهی شیرین (همسرم) و ندا (دخترخالهی سعیده) بسیار یاریام رساندند و خلاصه حالی بردیم و نتیجهاش مطلبی شده با عنوانِ لباسِ حاضری. البته همانطور که توی لیدِ این مطلب هم تاکید کردهام مطمئن باشید در گشتوگذار توی این مطلب به سیاقِ این فیلم استاد آلتمن، سرِآخر لختوعریان نخواهید ماند.
دیگر اینکه اینروزهای آخر سال و همراه با سال تحویل، درگیرِ اسبابکشیام؛ اصلا عمدا قراردادمان را از همان پارسال جوری تنظیم کردیم که اگر قرار به نوکردنی باشد، اینکار را درست ساعاتی پیش از سالِ تحویل انجام دهیم. اینطوری با خیالِ آسوده از شر اسباب و وسیلههایی که ازشان خاطرهی بد دارم راحت خواهم شد، اصلا فقط یکچیزِ اسبابکشی و نقلِ مکان را شدیدا دوست دارم؛ دورریختن یکسری خنزرپنزر که بیخود دور خودت جمعکردهای و اینکاریست که از لحاظ روانی برای من آشغالجمعکن بسیار لازم است. یادم میآید توی سریال دوستداشتنی خانهی سبز بود که خسرو شکیبایی بهشدت از این عملِ ریسایکلبینوار حمایت میکرد و حقیقتش بهخاطر همین شیفتهی این سریال شدم. خلاصه اینکه اگر دیدید طی روزهای پیشِ رو کم به اینجا سرمیزنم بدانید که وضعیتم مثل فصل اثاثکشی هامون است؛ «اَه…اَه…».
درانتها اما اینکه طاقت نیاوردم و بالاخره همین نسخهی موجود از A Serious Man را دیدم؛ اثری شدیدا اخلاقی با مضمونِ جبرواختیار در مذهب که کوئنها ساختارشکنی بهسیاق خودشان را در آن به ته رساندهاند، برداشتی رها و سرخوشانه و البته کاملا کوئنی از سگهای پوشالیِ پکینپا.
واقعا نمیدانم چرا اعضای آکادمی اسکار، بازیِ ظریف و شایستهی مایکل استولبرگ (در نقش پروفسور لری گاپنیک) را حتی لایق نامزدی اسکار هم ندانستند. برادران کوئن، در این یکی تمام شاخصههای گروتسکواری که توی بارتون فینک، جلوی خلاقیتِ بارتون را میگرفت (مثل گرمای لعنتی آن هتل و یا بلندشدن همینجوری و بیخودی چسبِ کاغذدیواری اتاق بارتون) حالا به مسائلِ شدیدا روزمرهی لری گاپنیک تبدیل کردهاند، شاخصههایی که جلوی اعتماد بهنفس و تصمیمگیری نهاییاش ایستاده. یک مردِ جدی روایتِ پایان دنیایی برادران کوئن است صدالبته به سبکوسیاق خودشان.
پینوشت:
جف بریجزِ قلبِ شوریده را شدیدا دریابید که بهتان احتیاج دارد، همان لبوفسکی خودمان که حالا کمی هم ریقو شده. درست از همان ابتدا که از بلیزرش پیاده میشود و دیدم که کمربند و دکمههای شلوارش را موقع رانندگی باز گذاشته شیفتهاش شدم. استاد بریجز توی این «گلهای پژمرده»ی کانتری و شدیدا غمناک مصداق این روایتِ خودمان است؛ وقتی یه
مرد غم داره، انگاری یه کوه درد داره.
آخرین دیدگاهها