
آیا میتوان جزیرهی شاتر/ Shutter Island مارتیِ بزرگ را سرگیجهی نسلِ تازهی سینما دانست؟ جان؟! تا سرحد مرگ ذوقزده شدهام؟ اصلا ماجرا و داستان را نگرفتهام؟ شاید! شاید همچون تدی دنیلز (حالا دیگر لئوی بزرگ و تاثیرگذار) در دنیای ذهنیام گرفتار شدهام. خیلی زود قضاوت کردهام و اسم از اثیری غریبی چون سرگیجهی هیچکاک آوردهام؟ مگر زمانی با بازی و فایتکلابِ فینچر بهیاد همچه شاهکارهایی نیفتادیم؟
جزیرهی شاترِ مارتیِ بزرگ در مقابل این پرسش که؛ آیا عنوانِ گشتوگذاری با مارتین اسکورسیزی در سینمای آمریکا، برای مستندی به کارگردانی خود او (و البته کتابی با همین عنوان که مازیار اسلامی ترجمهاش کرده) تنها برازندهی کدام کارگردانِ حال حاضر آمریکاست اینگونه پاسخ میدهد که؛ قطعا و بدون تامل خودِ مارتی، به قول وودی آلن، دیگر فیلمسازِ اهل نیویورک؛ «از هر دو فیلمی که امروزه میبینیم یکیشان تحت تاثیر اسکورسیزی ساخته شده.» (برگرفته از یادداشت مترجمِ کتابی که پیشتر ذکرش رفت) بنابراین به همین دلیل و به هزارویک دلیل دیگر جزیرهی شاتر از هرگوشهای از تاریخ سینمای آمریکا نکتهای گرفته و در خود بهدرستی جای داده تا یک معمایی/ جناییِ رمزآمیز خلق کند.
ردپایی از چندلر و دشیل همت توی فیلم هست تا هاکس و هیچکاکِ فیلمساز و کافکا (بهویژه مسخاش) و حتی استفن کینگ از میان نویسندگان.
جزیرهی شاترِ مارتیِ دوستداشتنی در مقابل این پرسش که؛ آیا میتوان همچنان اسکورسیزی را یکی از تاثیرگذارترین کارگردانان تاریخ سینما دانست اینگونه پاسخ میدهد که؛ بله، قطعا، او همچنان دارد تجربه میکند، حتی بعد از جایزهی اسکار بهترین فیلم و کارگردانیای که دوسه سال پیش از دست فیلمسازان همنسلاش؛ لوکاس، کاپولا و اسپیلبرگ گرفت و جوایز یک عمر فعالیتِ هنریای که اخیرا گرفته و یکجوری دارند فاتحهاش را میخوانند. جالب اینکه مارتی این کار را هم به متواضعانهترین حالت ممکناش انجام میدهد؛ «فیلمسازی که هیچگاه نکوشیده مراد کسی باشد اما بسیاران خواستند که او مرادشان باشد…» (نقل از یادداشت مترجم همان کتاب)
و سرانجام جزیرهی شاترِ مارتیِ کبیر در مقابل این پرسش که؛ آیا «شخصی (توی داستان) گمشده»؟ (مطابق با عبارت تبلیغاتیِ فیلم) اینگونه پاسخ میدهد که؛ بله و او کسی نیست جز خودِ ما (تماشاگر/ مخاطب) که در دنیایِ ذهنیِ مؤلف گرفتار شدهایم و هیچ راهی برای فرار نخواهیم داشت.
فضا و حالوهوای آن جزیره برای ما نیز (درست بهمانندِ مارشال دنیلز) همانندِ دارو و مخدرهاییست که طی ماجرا ازسوی گردانندگانِ آن تیمارستان (با آن اسم معنادار و کنایهآمیزش؛ اشکلیف) به انواع مختلف به تدی خورانده میشود. درست مثل فیلیپ مارلوی خداحافظ محبوبِ من (دیک ریچاردز، ۱۹۷۵) با بازی رابرت میچِم که وسط داستان بهاش مخدر تزریق میکنند تا سررشتهی کلام جوری از دستاش رها شود یا مثل تمام مارلوهای قصههایمان که با تکمیل هر معما انگار قطعهای به پازلِ ناقصِ زندگیِ شخصیاش میافزاید (میکاهد؟!)
جزیرهی شاترِ مارتیِ بزرگ نشانمان میدهد که چرا و چهگونه فیلیپ مارلوی نوآرها تا عمقِ ماجرا پیش میروند و خود به جزئی از پازلِ داستان مبدل میشوند.
پینوشت: کتابی که چندبار بهاش توی این پست اشاره کردم- گشتوگذاری با مارتین اسکورسیزی در سینمای آمریکا، نوشتهی مارتین اسکورسیزی و مایکل هنری ویلسن، ترجمهی مازیار اسلامی، نشر اختران- با این نقلِ مارتی از قولِ فرانک کاپرا آغاز میشود؛ «سینما یکجور مرض است، وقتی جریان خونتان را آلوده میکند مثل هورمون شمارهی یک عمل میکند؛ به آنزیمها فرمان میدهد، غدهی صنوبری را هدایت و نقش یاگو را برای روان شما بازی میکند. همچون هرویین، تنها درمان بیماری فیلم، بیشتر فیلم دیدن است.» یادم میآید با همین جمله شیفته و مفتون کتاب شدم و خریدماش.
آخرین دیدگاهها