ستونِ هفتگی‌ام در روزنامه‌ی شرق (چهارشنبه، هم‌راه با ویژه‌نامه‌ی جام جهانی فوتبال ۲۰۱۰) که مقایسه‌ی کوتاهی‌ست از دو نسخه‌ی ستوانِ خبیثِ وِرنر هرتسوگ و اِیبِل فِرارا

ماجرا از جایی شروع شد که خبرِ بازسازیِ ستوانِ خبیث- کالتِ درجه‌ی یک جنایی/ اخلاقی ساخته‌ی اِیبِل فرارا، فیلم‌سازِ نامتعارف در ۱۹۹۲- توسط وِرنِر هرتسوگِ آلمانی‌تبار، روی خبرگزاری‌ها قرار گرفت و فرارای اهلِ محله‌ی برانکسِ نیویورک (بچه‌محلِ اسکورسیزی و دِنیرو که از اتفاق مارتی هم «ستوانِ خبیث»‌اش را جزو ۱۰ عنوان برترِ دهه‌ی ۱۹۹۰ قرارداده) را بسیار عصبانی کرد، تا جایی که او (با لهجه‌ی ایرلندی/ ایتالیایی‌اش لابد) به رسانه‌ها گفت؛ «تا زمانی‌که این‌گونه بازسازی‌ها ادامه دارد، از خدا می‌خواهم این افراد در آتش جهنم بسوزند». اِیبِل فرارا با آن تعصب و کله‌خَریِ ویژه‌ی ایرلندی‌ها (و ضدقهرمان‌های فیلم‌هایش البته) انزجارش را از ساخته‌شدنِ این فیلم، این‌گونه به عموم نشان می‌دهد؛ «امیدوارم تمام آن‌ها توی یک تراموا باهم منفجر و همه‌شان به درک واصل شوند»! از سویی دیگر وِرنِر هِرتسوگ، با خُشکی و تعصبِ خاصِ آلمانی‌ها، علاوه‌ بر آن‌که تمامِ احتمالات مبنی‌بر این‌که فیلمِ تازه‌اش بازسازی یا دنباله‌ی فیلمِ دیگری‌ست را رد می‌کند، در کنفرانسِ مطبوعاتیِ فستیوالِ ونیزِ ۲۰۰۹- جایی‌که برای اولین‌بار ستوانِ خبیث: محل خدمت نیواورلئان به‌نمایش درمی‌آید- در جوابِ خبرنگاران می‌گوید؛ «حتی یک فیلم هم از او (اِیبِل فرارا) ندیده‌ام، اصلا نمی‌دانم کیست».
سرتقی و عدم توافقِ عواملِ سازنده‌ی دو اثر، درست از تفاوتِ عنوان‌ها خودش را نشان می‌دهد، از همین عبارتِ طنازانه‌ی «محل خدمت نیواورلئان» که معلوم است برای چه، به‌ عنوانِ پیشین ضمیمه شده، و کیست که نداند همه‌ی این اختلاف‌ها از یکی‌ بودنِ نامِ تهیه‌کننده- ادوارد آر. پِرِس‌مَن- در هر دو نسخه ناشی می‌شود، برنده‌ی اصلیِ غائله و جنجال هم البته اوست که توانسته در دو دهه‌ی پیاپی، از یک عنوان و بِرندِ معتبر، دوبار پولی به‌دست بیاورد. می‌شود به‌سادگی هضم کرد که بخشی از نگرانیِ فرارا به‌خاطرِ «هرتسوگ»ی ازآب‌ درآمدنِ نسخه‌ی تازه و هم‌چنین، نوعِ خباثتِ اریجینالِ ستوان (این‌بار اجراشده توسط نیکلاس کیجی که بارها در این‌گونه نقش‌ها درخشیده) نسبت به اجرایِ انصافا غریب و منحصربه‌فردِ هاروی کایتل در نقشِ ستوانِ بد، در آن نسخه‌ی قدیمی‌ست. حالا ستوانِ خبیث: محلِ خدمت نیواورلئان دو خصیصه‌ای که پیش‌تر گفتم فرارا از آن بیم داشت را توأمان دارد.
می‌گویند روزی هرتسوگ، سرِ صحنه‌ی آگیره، خشمِ خداوند (۱۹۷۲) وقتی داشته راجع به شخصیتِ فاتحی جاه‌طلب و خُل‌وضع که کلاوس کینسکی بازی‌اش می‌کند، برایش می‌گوید، کینسکی به هرتسوگ می‌گوید: «تو دیوانه‌ای» و هرتسوگ جوابش می‌دهد: «پس شدیم دوتا». توجه دارید که داریم از کینسکی‌ای حرف می‌زنیم که از شدت رفتارِ غریبش، هیچ کارگردانی به‌جز هرتسوگ راضی به هم‌کاری با او نبوده، تازه مشهور است که رابطه‌ی آن دو نیز یک رابطه‌ی سراسر پرخاش‌جویانه و عشق و نفرتی بوده، نکته‌ای که حالا در انتهای محلِ خدمت نیواورلئان کاملا درآمده؛ ستوان مک‌دانایِ خبیث بعد از رستگاریِ مُضحک و بی‌تناسبش، جلوی یک آکواریوم بزرگ، کنارِ شخصی نشسته که یکی از معدود کسانی‌ست، موردِ لطف و مرحمت‌اش قرار گرفته، ستوان مک‌دانا به‌خاطر نجات‌دادن همین زندانی بعد از طوفانِ شدیدِ کاتریناست که قوزی و دچارِ دردِ شدید کمر می‌شود، طوری‌که از شدتِ درد، از مسکن‌های قوی به مصرفِ زیاد کوکائین رومی‌آورد، رفته‌رفته البته متوجه خواهیم شد که مک‌دانا (که کیج کاراکترش را انصافا غریب و تاحدی ترسناک درآورده) به‌رغمِ تمام جاه‌طلبی‌های جنون‌آمیز و بی‌هدفش، قلبی از طلا و رویاهایی نیز در سر دارد، ببینید عبارتی که بچه‌ی آن خانواده‌ی سِنِگالیِ قتلِ عام‌ شده روی کاغذ نوشته؛ «ماهی‌ها هم خواب می‌بینند؟» چه‌گونه سُتوانِ پراز تناقضِ اخلاقیِ هم‌چه داستانی را، سرانجام به مقابل آن آکواریوم می‌کشاند؟ پوزخندِ نهاییِ نیکلاس کیج (هم‌سنگِ چهره‌ی آن سوسمارها که انگاری همیشه خندانند)، به‌شدت خنده‌ی گروتسک و استهزا‌آمیزِ هلموت دورینگ به آن شتر در حتی کوتوله‌ها هم سرکش شدند (۱۹۷۰) را تداعی می‌کند.
با لایف‌استایلی که هرتسوگ برای کاراکترِ سُتوان برگزیده (مثل آن‌ فصلی‌که به گنگسترها می‌گوید به فردی که کشته‌اند بازهم شلیک کنند، چون روح‌اش دارد هم‌چنان بِرِک‌دنس می‌زند!) اگر به محل خدمت نیواورلئان نگاه کنیم، متوجه خواهیم شد که هرتسوگ درنهایتِ غرورِ آلمانی‌ خود، به فرارا بی‌ارادتی کرده؛ نسخه‌ی تازه‌ی سُتوانِ خبیث به‌رغمِ نیش و کنایه‌های ابتدای این مطلب، اقتباسی‌ست رها، جنون‌آمیز، گروتسک‌وار و البته متملقانه از ستوانِ خبیثِ اِیبِل فرارا. شدیدا معتقدم اگر فرارا، ایرلندی و یک‌دنده نبود و آن حرف‌ها را نمی‌زد، حکایتِ این فیلم نیز مثل ادای ارادتِ هرتسوگ به نوسفراتوی ویلهلم مورنا می‌شد با این تفاوتِ عمده که دو ستوانِ مخلوقِ کایتل و کیج، هیچ ربطی به شباهتِ کُنت دراکولای کینسکی به کُنت اورلاکِ مکس شرک ندارد؛ ستوان مک‌دانای کیج (که قوزی‌ست و حراف و مثل اغلبِ کاراکترهایِ مخلوقِ هرتسوگ به‌طرز دیوانه‌واری می‌خندد) باوجود همه‌ی جاه‌طلبی‌اش، درست به‌مانند شخصیت کاسپر در معمای کاسپر هاوزر (۱۹۷۴) اگر از دنیای شخصی و رؤیاهایش جدا بماند، کارش به جنون می‌کشد، هاروی کایتل اما در نسخه‌ی فرارا بی‌رحم‌تر از این حرف‌هاست، او درست بالای سر اجساد، به‌فکر هرزه‌نگاری و شرط‌بندی‌ست. ستوانِ کایتل در ضمیر ناخودآگاهش توی آن شهرِ گناه، در جست‌وجوی رستگاریِ نهایی و ترحم و عفو کاتولیکی‌ست، او برای رسیدن به تمام این‌ها تا اوج فروپاشیِ اخلاقی می‌رود و بلکه از آن‌هم رد می‌شود. نکته‌ای که اثرِ قابلِ اشاره‌ی هرتسوگ و تولد دوباره‌ی کیج در قالبِ مجنونِ ترسناکی دیگر (به‌مانندِ شخصیت‌اش در وحشی در دلِ لینچ) را به پِلِی‌بَک/ بازنواختی رها و هم‌گام با توهم‌هایِ ضدقهرمانِ ماجرا در مقابلِ ساخته‌ی کلاسیک کالتِ ماندگارِ فرارا قرار می‌دهد. مقایسه‌ی این دو اثر، آدم را به‌یادِ مقایسه‌ی چرخشِ کامل (۱۹۹۷) نئونوآرِ شلوغ و پرافاده‌ی الیور استون و رد راک وست (۱۹۹۲) نئونوآرِ حالا کلاسیک‌شده و شسته‌ورفته‌ی جان دال می‌اندازد، وقتی نسخه‌ی دال را بین این دو انتخاب می‌کنی، همه چپ‌چپ و یک‌وری نگاهت می‌کنند.