کلویی/ Chloe

کارگردان: اتوم اِگویان

فیلم‌نامه: اِرین کریسیدا ویلسِن (بازسازیِ فیلمی فرانسوی با عنوان ناتالی… نوشته‌ی فیلیپ بلَس‌بند و ساخته‌ی آن فانتِین)

بازیگران: جولیَن مور، لیام نیسِن، آماندا سِی‌فرید

محصولِ ۲۰۰۹، آمریکا، کانادا و فرانسه

امتیازم به فیلم:
***


خلاصه داستان:
کاترین (مور) که یک پزشکِ متخصصِ زنانِ میان‌سال است به وفاداری شوهرش، دیوید (نیسن) که در دانشگاه تدریس می‌کند، مظنون است. مدت‌هاست از زندگی زناشویی آن‌ها می‌گذرد. کم‌توجهیِ دیوید به کاترین و این‌که دیوید بیش‌تر وقتش را به شاگردانِ جوانش اختصاص می‌دهد، شک کاترین را پررنگ‌تر می‌کند تا جایی‌که باعث می‌شود کاترین روسپی زیبایی به‌نام کلویی (سِی‌فرید) را استخدام کند تا دیوید را اغوا کند و حقیقت را بفهمد…

چرا باید دید: استادِ نمایشِ ذهن‌های نابهنجار و گرایش‌های بیمارگونه، این‌بار سراغ قصه‌ی ابدی‌ازلی و «جذابیتِ مرگ‌بار»ی سینما رفته؛ روسپی/ رها باید از میان برود تا خانواده به‌زندگی‌اش ادامه بدهد، فورا جذابیت مرگ‌بار و بی‌وفای آدرین لین یا دیوانه‌وارِ پولانسکی را به‌یاد می‌آوریم. (اگر نامی از شوکرانِ افخمی نمی‌آورم چون تیتر این پستش کرده‌ام) این تم از مونولوگ‌های آغازینِ کلویی در مقامِ راوی نیز برمی‌آید: «…اگه کارم رو درست انجام بدم می‌تونم زندگی یا رؤیاهای شما باشم و بعدش…واقعا ناپدید می‌شم…». اگر قبول داشته باشیم که دو اثرِ اگزوتیکا (۱۹۹۴) و سفرِ فلیشیا (۱۹۹۹) دو نقطه‌ عطفِ بسیار مهم (ازلحاظِ لحن و فرمِ روایی) درمیانِ آثارِ اِگویانِ کانادایی‌تبار (دستِ کم نسبت به فیلم‌های اولیه و صرفا تجربه‌گرای او) است، باید پذیرفت که حالا کلویی نیز این‌چنین است. فیلم‌نامه‌ی دقیق و جزئی‌نگرِ ویلسِن که پیش‌تر نسخه‌ی فرانسوی‌اش باعنوانِ ناتالی… (در ۲۰۰۳) توسط آن فانتِین ساخته‌شده، فیلم‌برداریِ شیکِ پل ساروسی و موسیقیِ کم‌حجم و مینی‌مال اما فضاسازِ مایکل دانا (که این دو و کارشان، دیگر جزو مهر و امضای اِگویان به‌حساب می‌آیند) همه انگار در جهتِ رسیدن به فرم و لحن مناسبی که پیش‌تر گفته شد، به موجوداتِ بی‌ادعایی مبدل شده‌اند. دغدغه‌ها و دل‌مشغولی‌هایِ اِگویان، برای کسی که آثار قبلی‌اش را دیده باشد، این‌جا نیز کاملا مشهود است؛ این‌که با هجومِ تکنولوژی و ابزارِ آن به زندگیِ روزمره (این‌جا اس‌ام‌اس و اینترنت) روابطِ انسانی رو به سردی می‌گراید، اعتراضی که در فصلی از فیلم، از زبان کلویی شنیده می‌شود؛ کلویی آلبوم گروهِ کانادایی و ایندی راکِ رِیزد بای سوآنز را برای مایکل- پسر کاترین و دیوید- آورده و مایکل می‌گوید که همین آلبوم را به‌تازگی از اینترنت دانلود کرده و کلویی: «خب، کاور و جلدش رو که دیگه دانلود نکردی. این‌جوری همیشه این سی‌دی کنار دستته. از اینترنت متنفرم…». مور در نقشِ زنِ تحصیل‌کرده و مستاصلی که این‌بار در اثری دیگر از اِگویان او قرار است به‌عنوانِ تماشاگری خودآزار ظاهر شود، بی‌نظیر است؛ کاترینی که مور آفریده، آرزوهای فروخورده‌اش را از زبان و حتا در قالبِ کلوییِ روسپی/ کارآگاه/ خلاق، تصور می‌کند. چشم‌های ریزسنجِ اِگویان، حتا از کَک‌مَک‌هایِ دست و صورت او هم به‌سادگی نگذشته. نیسِن (که در گیرودارِ ساخت همین فیلم، همسرش- ناتاشا ریچاردسن- را براثر سانحه‌ای از دست داد) هم‌چون همیشه باوقار و آن‌قدر درشت‌اندام هست که تمام پهنای صورتِ مور در یک دستش جا شود! آماندا سِی‌فرید اما به‌رغم این‌که خردسوز و هوش‌رباست، با بازیِ کم‌تر کنترل‌شده و کمی اغراق‌آمیزِ خود از جایی به بعد، داستان را لو می‌دهد. طراحی فیلیپ بارکِر و دکورهای جیم لَمبی بسیار چشم‌نوازند.

انتخابِ ویژه: چند تک‌نتِ کوتاه اما دریغ‌انگیزِ ساخته‌ی دانا با گیتار الکتریکِ دیستورت‌شده که به‌اندازه‌ی حضورِ کلویی (یا آن گیره‌موی کلویی حتا) در زندگیِ کاترین، کوتاه و گریزپا و البته حسرت‌بار است.

پیرِمردِ انگلیسیِ مَست

رابین‌هود/ Robin Hood

کارگردان: ریدلی اسکات

فیلم‌نامه: برایان هِلگِلند

بازیگران: راسِل کرو، کیت بلانشت، مَکس فون سیدو

محصول ۲۰۱۰، آمریکا، انگلیس

امتیازم به فیلم: ۱/۲***


خلاصه داستان:
انگلستان و اواخر قرن ۱۲ میلادی‌ست، رابین لانگستراید (کرو) در سپاهِ سربازانِ ریچاردِ شیردل، پادشاه انگلستان، در سومین دوره از جنگ‌های صلیبی، کمان‌داری معمولی اما ماهر است. بعد از کشته‌شدن ناگهانیِ ریچاردِ شیردل، رابین به‌هم‌راهِ سه سرباز معمولی دیگر به‌نام‌های آلن آدِیل (آلن دویل)، ویل اسکارلت (اسکات گریمز) و جان کوچولو (کوین دوراند) تلاش می‌کنند تا تاج‌وتختِ پادشاه انگلیس را بعد از ده سال نبردِ بی‌امان، از چنگ فرانسوی‌ها (که حالا خادمِ مورد اعتمادِ جان، پادشاه تازه‌ی انگلیس، گادفِری (استرانگ) نیز براشان جاسوسی می‌کند) درآورده و به خانه بازگردانند. رابین در این‌راه هویت گم‌شده‌ی خود را بازمی‌یابد و به‌این‌ترتیب در انتها تازه افسانه‌ی رابین هود آغاز می‌شود…

چرا باید دید: اگر رابین‌هود: شاه‌زاده‌ی دزدانِ رینولدز را (با حضور کاستنر در نقش رابین) آمریکایی‌ترین نسخه از روایت‌های متفاوتِ افسانه‌ی رابین‌هود به‌حساب بیاوریم (که اصلا شاه‌زاده جان و درگیری‌هاش با رابین را از داستان حذف کرده) باید رابین‌هودِ فعلی، ساخته‌ی ریدلی اسکاتِ بریتانیایی‌تبار را «انگلیسی‌ترین» و میهن‌پرستانه‌ترین رابین‌هودِ به‌تصویردرآمده در سینما دانست، اگرچه حسابِ نمایشِ متفاوتِ ریچارد لسترِ راک‌باز از قصه‌ی عشق میان رابین و ماریان، درمیانِ بیتلزهاش، هم‌چنان جداست، دوباره به‌ قصه‌ی حسرت‌برانگیزِ رابین و ماریان فکر کنید؛ رابین و ماریان دیگر حسابی پیرشده‌اند و رابین و یارانش دل‌سرد از جنگ‌های صلیبی در رکابِ ریچاردِ شیردل. پایان دنیاست انگار خلاصه.
عادت کرده بودیم تا پیش از این، دشمن درجه‌یکِ رابین را توی قصه (از ماجراهای رابین‌هودِ کورتیز و کیتلی با حضورِ ارول فلین بگیر تا مثلا هجویه‌ی بروکس از این قصه؛ رابین‌هود: مردان با لباسِ تنگ) شاه‌زاده جانِ خبیث و ضعیف‌النفس بدانیم، یا داروغه‌ی ناتینگهَم. این‌جا اما دشمن اصلیِ اسطوره‌ی یاغیِ جنگلِ شروود، پیش از آن حکایت‌ها، شاه فیلیپِ فرانسوی‌ست. اصلا راحت‌تر از این‌ها حرف بزنیم؛ رقابتِ دیرینه و جذابِ میان اصالت و ذاتِ انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها که آقای اسکاتِ با استعداد در آستانه‌ی پیری و کهنگی در یک سالِ خوب (۲۰۰۶) خیلی یله و راحت به‌آن پرداخت (مثل مسابقه‌ی تنیس میان مکس (کرو) و دوفولت (بوردون) که مکس خودش را فرد پری- تنیسورِ مشهورِ آمریکایی- و دوفولت، رنه لاکاست- قهرمانِ تنیسِ فرانسوی- جا می‌زنند) حالا به‌گونه‌ای دیگر در تازه‌ترین ساخته‌اش سربرآورده؛ اگر کرویِ خشک و انگلیسی‌مآب در یک سالِ خوب، هویتش را توی تاکستان‌های عمویش در فرانسه جست‌وجو می‌کند و آن‌جا با پدر پیر و سرخوشِ دوفولت که اهل دل است، هم‌پیاله می شود و سرانجام فانی (ماریون کوتیارد) را می‌یابد، این‌جا در رابین‌هود، شهدِ هوش‌ربایِ کندوهایِ عسلِ پدر تاک را در دلِ جنگل‌های ناتینگهَمِ انگلستان و کنارِ فون سیدویِ روشن‌دل و ماریان (بلانشِت) سرتق پیدا می‌کند و مقیم همان‌جا می‌شود. تصاویری که جان مَتیسنِ فیلم‌بردار از دشت‌ها و جنگل‌های ناتینگهَم و آفتاب پاییزی‌اش ارائه‌داده، قابل ستایش و فیلم‌نامه‌ی قرص و محکم و پرجزئیاتِ هِلگِلند مثال‌زدنی‌ست. این‌که منتقدان چندان دل خوشی به تازه‌ترین روایتِ رابین‌هود نشان نداده‌اند، می‌تواند به‌خاطر روایت متفاوتِ اسکات باشد یا شروع دیرهنگامِ (ایرادِ جدی و آشکارِ فیلم) رابطه‌ی جذاب، طناز و پرکششِ میانِ کرو و بلانشِت؛ رابطه‌ی میان آن دو (یادآورِ رابطه‌ی میان کرو و کوتیارد در یک سالِ خوب) از دقیقه‌ی ۶۰ فیلم شروع می‌شود. تمِ موسیقی‌یی که مارک استرِیتنفلدِ آلمانی‌تبار برای فیلم ساخته، به‌یادماندنی‌ست.

انتخاب ویژه: “Ask me nicely” گفتن‌های کرو به بلانشِت، به‌خصوص این‌یکی در انتها؛
ماریان: «یه‌بار به یه مرد، قبل از این‌که بخواد بره جنگ گفتم خدافظ. اون هیچ‌وقت برنگشت.»
رابین: «پس قشنگ‌تر ازم بخواه»…