تماشای سریِ لاست/ گم‌شدگان را سرانجام به‌پایان رساندم. راستش با شلوغ‌بازی‌هایی که تیم نویسندگان و سازندگان‌اش پیش‌تر و در فصل‌های قبلی از خود نشان داده بودند، هم‌چنین نکته‌هایی که گاهی، بعضی از هم‌کاران و رفقا از دست‌شان درمی‌رفت و از فصل آخر می‌گفتند، امیدی به اتمام آبرومندانه‌ی قصه نداشتم. اما این‌گونه نشد. به‌نظرم سریِ لاست، اگر در فصل‌های قبلی، بی‌خود و بی‌جهت قضیه را پیچیده کرد، شلوغ‌اش کرد، همه را الکی گیج کرد، لااقل قصه‌اش را آن‌طور که از ابتدا باید و حدس می‌زدیم به‌پایان رساند. خیلی از ایرادها و اشکالاتی که به ساخت و پرداخت این سری وارد است، ازجمله این‌که خیلی از سؤال‌های تماشاگران بی‌جواب مانده (سؤال‌هایی که خود رفقای سازنده‌ی اثر برامان به‌وجود آورده‌اند) به‌همان ایرادی که گفتم خالقان بی‌خود در فصل‌های گذشته داستان را پیچیده و شلوغ کردند وارد است، آن‌ها توقع مخاطب باهوش را بی‌جهت بالا بردند، وگرنه که مخاطب فیلم‌دیده و آشنا با قصه‌های مدرن (می‌گویم اما آن‌هایی که ندیده‌اند، نخوانند؛ از نردبامِ جیکوبِ لین بگیر تا استخوان‌های دوست‌داشتنیِ جکسن) از همان ابتدا می‌تواند هم‌چه پایان معقولی را متصور شود، اگر گولِ نویسندگانِ اثر را نمی‌خورد و بی‌جهت گم‌راه نمی‌شد. هم‌چه حقه‌ی روایی‌ای هم در اثر تازه‌ی نولان- القا/ اینسپشن- (تازه به‌جز شباهتِ روایی بخشِ سومِ مأموریت تیم حرفه‌ای رؤیابین‌ها و ربایندگانش در القا به لاست) به‌گونه‌ای دیگر وجود دارد؛ نولان از همان ابتدای اثرش (و با توجه به پیش‌زمینه‌ای که از اثر داریم و توسط رسانه‌ها ایجاد شده) با قواعدی که می‌چیند و مدام نشان‌مان می‌دهد، چنان مرعوب‌مان می‌کند که داستان نه‌چندان پروپیمانش در سطحِ کلانِ فیلم به چشم‌مان نیاید. هرچه که درباره‌ی فصل آخرِ لاست این‌جا بنویسم، خطر لو رفتن قصه وجود دارد. به‌خصوص کارگردانی دو اپیزودِ “Ab Aeterno” (قصه‌ی گذشته‌ی اَلپرت) و “Across the Sea” (برادرانِ دوقلوی جزیره) بی‌نقص است.

دو فیلمِ شوالیه و روز و گرگ‌ومیش: کسوف را رسما با گاردی بسته نشستم به‌تماشا، به‌خصوص کسوف که به‌نظرم قسمت دوم این مجموعه نسبت به قسمت اولش، ساخته‌ی خانم هاردویک، سقوطی تمام‌عیار (متوجه هستید که تمام این‌ نظرها برای یک خون‌آشامیِ محبوبِ تین‌ایجرهاست و اثر باید در حدواندازه‌ی خود سنجیده شود) است. جفت این اثرها اما از حد انتظارم بالاتر بودند.
ردپایی ظریف از معما و مثلا آرابسکِ استنلی دانن در کمدی/ اکشنِ تازه‌ی ساخته‌ی جیمز منگولد- شوالیه و روز- به‌چشم می‌آید؛ زوجِ کروز/ دیاز قد گرانت/ هپبرنِ معما دوست‌داشتنی‌اند و شوخی‌هاشان با یک‌دیگر، به‌رغم آن‌چه که می‌پنداریم، جذاب و دل‌نشین از آب درآمده. (جالب این‌که زوجِ جدید حتا از لحاظ سنی نیز با زوجِ کمدی دانن شباهت دارند)
تام کروز در آستانه‌ی پنجاه‌سالگی، هم‌چنان توانایی‌هاش را در هیأت یک ستاره به‌رخ می‌کشد و گم‌وگیجیِ شخصیتِ دیاز بسیار مفرح است. قصه در این کمدی اکشنِ جاسوسی (که هم‌چون معما و آرابسکِ دانن اصلا اهمیت ندارد) فقط بهانه و بستری‌ست برای همین اجرای سرخوشانه و دل‌نشینِ زوجِ کروز/ دیاز. شوخیِ With Me/ Without Me کروز عالی‌ست و او هم به بهترین شکل ممکن آن‌را اجرا کرده و ری‌اکشن‌های دیاز نیز در آن فصل خنده‌دار است. کروز قد اجراهای هیو گرانت در کمدی‌هاش، این‌جا ریتم در بازی را می‌شناسد و به‌کار می‌گیرد.

در کسوف (این‌بار ساخته‌ی دیوید اسلِید) برخلافِ ماهِ نو (ساخته‌ی کریس وِیتز که نمی‌دانم چرا برخلافِ کمدی رُمانتیکِ بی‌نظیرش، درباره‌ی یک پسر، انقدر بد از آب درآمد) تقابلِ عشقِ ادواردِ خون‌آشام و جیکوبِ گرگینه به بلا بهتر و دل‌نشین‌تر از آب درآمده و دستِ کم شور و حرارت‌اش به مخاطب منتقل خواهد شد. ضمن آن‌که فصل‌های نبردِ خون‌آشامان و گرگینه‌های حالا متحد (و این آیا اشاره به اهلی‌شدنِ قومِ بومیِ اصیلِ آمریکا/ گرگینه‌های پرحرارت، کنارِ مهاجرانِ انگلوساکسون/ خون‌آشامانِ سرد به آن سرزمین ندارد؟) مقابلِ ارتشی که ویکتوریایِ خون‌آشام مهیا کرده، خوش‌ساخت و دیدنی شده است.

امتیازم به شوالیه و روز: ***
امتیازم به کسوف: ۱/۲**


قطعه‌ای هست توی آلبومِ تازه‌ی AaRONپرندگان در توفان- با عنوانِ آغوشِ چشمان‌ات؛ تجربه‌ی شنیدن این قطعه، به‌اندازه‌ی نامی‌که این گروهِ فرانسوی برای این ترانه‌ی دریغ‌انگیزشان درنظر گرفته‌اند، غریب و محزون است. حیرت‌آور است مؤلفه‌هایی که سیمون بوره‌ی خواننده/ ترانه‌نویس/ آهنگ‌ساز و اولیور کورسیه‌ی تنظیم‌کننده، به آن سادگی کنار یک‌دیگر قرار می‌دهند و به هم‌چه فضاسازیِ افسون‌کننده‌ای می‌رسند. آهنگِ لیلی را که توی اولین آلبوم‌شان (۲۰۰۷) یادتان هست؟

گروهِ بریتیشِ فیث‌لِس/ Faithless قطعه‌ای دارد با عنوانِ Why Go که مدتی پیش شبکه‌های موزیک، دائما موزیک‌ویدئویِ بی‌نظیر و دوست‌داشتنی‌اش را پخش می‌کردند. آن ویدئو، با آن‌که سبک‌سری و سرخوشی از سروروش می‌بارید، نمی‌دانم چرا موقع پخش‌اش همیشه، بغض گلوم را می‌فشرد و اشک‌ام سرازیر می‌شد؟ ماجرای آن ویدئو از این قرار است؛ دختری‌ طی روز، از همان صبح، روزمرگی‌اش را با رقص می‌گذراند. از خواب بیدارشدن، لباس‌پوشیدن و رفتن به‌محل کار و خلاصه همه‌کارش را با ریتمِ همین قطعه می‌رقصد و انجام می‌دهد، انگاری هم‌واره دارد در فصلی از رقص و آوازِ فیلمی موزیکال بازی می‌کند. تا ناگهان روزی مردی شبیه به خود را روی یک پله‌برقی می‌بیند (تصور کنید توی آن لحظه است که فقط هردو لحظه‌ای دست از رقصیدن می‌کشند و به‌هم خیره می‌مانند) آن‌ها به‌هم عشق می‌ورزند، ازدواج می‌کنند و بچه‌دار می‌شوند و… (البته همه‌ی این‌ها با رقص است طبعا)
تازگی‌ها به‌سرم زده یک‌هو وسطِ اتوبانِ همت و ترافیکِ صبح و جنگلِ دود و فلز، کمربندم را که انگار از همان اول صبح بسته‌ام به صندلیِ روز و روزمرگی، باز کنم، صدایِ آهنگی را که هر روز می‌شنوم زیاد کنم و از روی ماشین‌ها و ترافیک، با رقص، خودم را به محل کار هر روز و همیشه‌ام برسانم. ببینم کسی پیدا می‌شود هم‌راهی‌ام کند؟