شکارچی/
The Hunter

نویسنده و کارگردان: رفیع پیتز
بازیگران: رفیع پیتز، میترا حجار
محصول ۲۰۱۰، ایران و آلمان
امتیازم به فیلم: ۱/۲

تازه‌تر: از روی عکس پوستر فیلم تازه‌ی رفیع پیتز- شکارچی- که استاد کنار یک دژ چلنجرِ خوشگل سبز ایستاده و باتوجه به داستان و چند عکس از فیلم (که قیافه‌ی عبوس رفیع پیتز در جوار آن چلنجر آدم را به‌یاد استیو مک‌کویین بولیت می‌اندازد) و اصلا عنوان فیلم- یادآور شکارچی/ The Hunter با بازی مک‌کویین- همه و همه باعث شد بعد از زمستان است حتی، بنشینم پای این فیلم. باورتان نمی‌شود، اول‌اش هم خوب شروع شد به‌نظرم؛ فردی از قشر متوسط که شب‌کار است و دائم پرسه می‌زند و با روزمرگی‌اش کنار آمده جوری. خانواده‌‌اش هم خوب به‌تصویر درآمد. اما چشم‌تان روز بد نبیند، از دقیقه‌ی ۲۰ یا ۲۵ فیلم که خبر گم‌شدن همسر علی علوی (با بازی میترا حجار که کاملا خنثاست به‌جز چند دقیقه‌ی اول فیلم) می‌رسد تا انتهای فیلم، مانده بودم معطل که چه‌قدر یک فیلم‌ساز می‌تواند چیزهایی که می‌تواند در اختیار بگیرد را با دستان خود خراب کند.
شکارچی می‌خواهد یک سامورایی یا درست‌تر بگویم، ایرانیزه‌شده‌ی هم‌چه فیلمی باشد، با جهت‌گیری به سینمای دهه‌ی ۱۹۷۰ آمریکا، همان شکارچی تنها. چیزی که اما ته آن باقی می‌ماند، نمایش مضحکه‌ای از تمام آن خاطره‌ها و تصاویری‌ست که در آرشیو ذهنی‌مان داشته‌ایم و داریم. خوب که استاد پیتز لااقل آن سکانس تعقیب و گریز به‌دست نیروی انتظامی (البته کاریکاتوری از این نیرو) را با آن دژ خوشگل نگرفت، دل‌اش نیامد شاید آن سکانس معروف تعقیب و گریز بولیت را هم به گند بکشد و ماشین علی را توی این فصل فیلم عوض کرد. بدبختانه هرکسی هم که مثلا می‌شود نماینده‌ی به‌تصویرکشیدنِ جامعه‌مان، از آن‌ور ‌بام می‌افتد، جوری‌که حتی ما هم باورش نمی‌کنیم. یادتان نرود، این فیلم در جشنواره‌ی برلین در ردیف نویسنده‌ی در سایه‌ی پولانسکی قرار گرفته و نامزد دریافت جایزه هم شده، این مایه‌ی تأسف است. این نیم‌ستاره‌ای هم که می‌بینید برای این فیلم درنظر گرفته‌ام، فقط به‌خاطر همان بیست دقیقه‌ی ابتدای فیلم و نمایش روزمرگی، خانواده و البته پرسه‌های علی علوی‌ست.


تازه اضافه‌شده: سرانجام (هم‌راه بارش آسمان) آلبوم موسیقی متن مسحورکننده‌ی آمریکایی هم رسید. از همان لحظه که روی قطعه‌ی پیانوی محزون و پایانیِ گرون‌مه‌یر کلیک کردم تا اطمینان حاصل کنم که خود جنس است، تا همین الان پرت‌ام. گیج‌ام. رهام. صبح‌ها همیشه از اتوبان همت می‌گذرم تا محل دفترم. امروز عمدی انداختم حکیم تا از تونل رسالت بگذرم. درست است. تونل رسالت دو تکه است و نور آن وسط مسیر مزاحم، اما مهم نیست. حس‌اش همانی شد که می‌خواستم و احتیاج داشتم؛ ابتدای تونل، چراغ‌های داشبورد را روشن کردم، قطعه‌ی ابتدایی آمریکایی، با عنوان تونل را پِلِی کردم و آرام‌آرام در لاین وسط شروع کردم به راندن، جوری حرکت‌ام را تنظیم کردم که آن پاساژ جادویی ته قطعه (که تم‌اش شرقی‌تر می‌شود) هم‌زمان شود با لحظه‌ی خروج از تونل، همان لحظه‌ای که نور یک‌هو منفجر می‌شود توی صورتت. همان لحظه که تاریک‌خانه‌ی ذهنت بی‌هوا با نور آشنا می‌شود و انگار که قطعه‌ای نگاتیو مقابل نور، تمام تصاویرت یک لحظه می‌سوزد و از بین می‌رود. قطعه‌ی بعدی‌ای که شروع می‌کنم قطعا نِل جوردانو دِلاموره‌ی پتی پراووست. یاد آن روزهای دور به‌خیر که با پویان عزیز با گیتار و کی‌بورد کوردهاش را درآوردیم و با ترانه‌ای شبه‌لاتینو می‌خواندیم‌اش، نمی‌دانم ته کدام‌یک از کاست‌های قدیمی‌ام دارم بی‌کیفیت این ترانه‌ی جادویی را.
پوکه‌ی فشنگ از همان اولین نماها برای آدم‌کشِ حرفه‌ای ما در آمریکایی، علامت ترس و دلهره بود؛ «باید شکارچی‌ها این اطراف باشن»، این‌را هم معشوقه‌اش اطراف آن کلبه در سوئد به او می‌گوید، هم کلارا توی آن بیشه، کنار رودخانه. و آدم‌کشِ قصه‌ی ما که آگاهانه شکارچی را دارد هدایت می‌کند… این عکس را مدت‌هاست روی دسک‌تاپم گذاشته‌ام، کلارا کنار آدم‌کش حرفه‌ای ما که حالا کمی آرامش دارد و نمی‌هراسد، گل سرخ سر میز شام هم کنار کلاراست، اگر با دقت روی سنگ‌فرش‌های جلوشان را نگاه کنید، باز پوکه‌ای افتاده. آدم‌کش ما قرار نیست به آرامش برسد. وقتی در انتها، سوار آن فیات تمپرای لعنتی (که سرآخر هم هیچ‌جوری باهاش کنار نیامد و هی می‌گفت از اول)، هم‌راه با قطعه‌ی محزون پیانوی گرون‌مه‌یر، مارپیچ‌های اطراف کسِل دل مونته را، زخمی می‌پیمود، انتظار داشتی هر آن بگوید: «خدایا یه معجزه، یه معجزه بفرست… یه این‌وری، یه اون‌وری…» و آدم‌کش قصه‌ی ما که سرانجام «تا همیشه» آرامش را کنار کلارا می‌یابد.

هنوز نسخه‌های درست‌ودرمانی از تعدادی از فیلم‌های مطرح سال ۲۰۱۰ در دست‌رس نیست. شبکه‌ی اجتماعی فینچر را تا دیدم چند نفر از رفقا و هم‌کاران (اتفاقا زیرنویس فارسی‌خوان) دیده و نظر داده‌اند، تهیه کردم، ترجمه‌ی درست‌ودرمان پیش‌کش، اصلا تصویر این دو نسخه‌ی موجود، مناسب تماشای این اثر نیست. از سوی دیگر به توصیه‌ی چند رفیق، قوی سیاهِ آرنوفسکی را تهیه کردم که ببینم. دقیقا نمی‌دانم آن‌هایی که فیلم را دیده و پسندیده‌اند، چه داستانی براشان تعریف‌شده توسط آقا یا خانم زیرنویسِ‌ فارسی‌کننده، این‌هایی که سریع اولین نسخه‌ی تورنت را دانلود کرده و سرپایی، شنیداری و هول‌هولکی، فقط برای این‌که در به بازار رساندن فیلم اولین باشند (مثل بعضی منتقدان و نویسندگان سینمایی که می‌خواهند اولین نوشته راجع به فیلم با امضای آن‌ها باشد) ترجمه‌ای فارسی (که به قول امیر پوریا فقط توهمی از قصه‌ و دیالوگ‌های اصلی‌ست) می‌اندازند پای اثر و خدمت می‌کنند به اهالی اهل فیلم و سینما. بنابراین با خیال راحت قید آثار باقی‌مانده‌ی سال را فعلا می‌زنم و می‌روم سراغ دو دُر به‌جا مانده از قبل که مدتی پیش، موقعیت‌اش فراهم شد و دیدم‌شان.



گذر از پل: آوای استانبول
/ Crossing the Bridge: The sound of Istanbul
نویسنده و کارگردان: فاتح آکین
مستند، محصول آلمان و ترکیه، ۲۰۰۵
امتیازم به فیلم: ****

سینمایِ فاتح آکین را با دو شاخصه‌ی موسیقی و غذاهای هوش‌ربایش به‌یاد می‌آوریم. جالب این‌که استانبول نیز به همین دو مؤلفه‌اش مشهور است. به دو معبر شناخته‌شده‌ی استانبول، استقلال در میدان تقسیم و آک‌بی‌ییک (که یعنی سبیل سفید) در سلطان‌احمد که قدم بگذاری، کافه‌ و رستوران‌های مدرن و سنتی متعدد و نمای خوراکی‌های ترکی چشم‌نواز پشت ویترین‌شان از یک‌سو، نوای انواع موسیقی‌ها، از راک اند رول گرفته تا انواع راک با کلام ترکی و موسیقی ترکی اصیل و کردی، چشم و گوش‌ات را سرشار از خود می‌کنند، جوری‌که یقین می‌کنی آن‌جا همان وعده‌گاه الهی‌ست، جایی‌که هرموقع از شبانه‌روزش می‌شود زنده بود و زندگی کرد و در جنب‌وجوش ملت‌اش غرق شد. این مستندِ پررمزوراز و دل‌ربا را کسی جز شخص آکین نمی‌توانست بسازد.
گذر از پل: آوای استانبول با این گفته از کمفسیوس آغاز می‌شود: «اگر می‌خواهید تمدنی را بشناسید، باید آوا و موسیقی‌اش را گوش دهید». نمای حسرت‌برانگیزی از پل بوسفور هم‌زمان با صحبت‌های یکی از خوانندگان ترک‌تبار خیابانی که «استانبول پلی‌ست برای گذر ۷۲ ملت»، به‌خوبی نمایان می‌کند که این اثر مستند درست زده به هدف؛ موقعیت استثنایی و رمزگونه‌ی این شهر رؤیاگون، عروسِ خاورمیانه، استانبول که توأمان نقطه‌ی عطف و الحاق یک ملت و تبار است. محلی که دو فرهنگ و تمدنِ اصیل، اسطوره‌ای و البته متضاد آسیایی و اروپایی، جوری به یک‌دیگر پیوند می‌خورند. بلافاصله همین مفهوم را دوباره از زبان یک گروهِ موسیقی دیگر که دور میز کافه‌ای ترکی در کوچه‌پس‌کوچه‌های اطراف استقلال نشسته‌اند می‌شنویم؛ «این شهرِ کنتراست‌هاست؛ زشت/ زیبا، گرم/ سرد، نو/ کهنه، ثروت‌مند/ فقیر همه‌چیز سرشار از تضاد و کنتراست است» و دقیقا همین خصیصه‌ی استانبول آن را رمزآمیز نگه می‌دارد. (از دلایلی که آکین آشکارا به ساختن کمدی- رمانتیک عشق می‌ورزد؛ در ژوئیه و همین آشپزخانه‌ی سول)
الکساندر هاکه‌ی آلمانی‌تبار که خود موزیسین و بیسیست است و برای شاخ‌به‌شاخ/ هِد- آنِ آکین موسیقی ساخته، راویِ آوای استانبول است. او توضیح می‌دهد که چه‌گونه از بعد از آمدن‌اش به استانبول برای تهیه‌ی موسیقیِ هد- آن، شیفته و مفتونِ رمز و راز این شهر شده و نواها او را دوباره بازگردانده است. هاکه ابتدای روایت‌اش را با گروهی با عنوان بابازولا که در آثارش ته‌مایه‌ای از راک و به‌خصوص راک سایکدلیک شنیده می‌شود و یک‌جوری موسیقی‌اش تلفیقی‌ست شروع می‌کند. او کمی بعد به‌سراغ گروهی با عنوان دومان می‌رود که گونه‌ی موسیقی‌شان آشکارا برگرفته از گرانژِ سی‌اتلی‌ست، وکالیست گروه نیز اشاره‌ای می‌کند که مدت‌ها در سی‌اتل آمریکا بوده و موسیقی‌اش تحت‌تأثیر گرانژ است. هاکه به‌سراغ نیمه‌ی سنتی هم می‌رود؛ فصلِ کلارینت‌نوازِ کولی (و آن مونولوگ درخشان که کاش خدا تمام مردم را کولی می‌آفرید)‌ هم‌راه عودنوازِ بومی‌ای که نوازندگی فلامنکوکارهای اسپانیش را به‌یاد می‌آورد و اجرایِ آی‌نور، زن کردتبار که از مهجورماندن موسیقی اصیل کردی (حتی تا به امروز) در ترکیه می‌گوید، در یک حمام سنتی ترکی از بخش‌های دریغ‌انگیز این مستند عزیز و دوست‌داشتنی‌ست.

تمام این‌ها یک‌سو، آکین پایان این اثرش را (به‌سان یک ترکِ لعنتی اصیل) با قطعه‌ای جادویی (که شخص هاکه برای آن گیتار لید می‌نوازد) با صدای سِزِن اکسو- خواننده‌ی پاپِ ترک- با عنوان غریبِ استانبولِ قدیم (که جزو آهنگ‌های قدیمی اکسوست) تمام می‌کند. تمام مدت پخش این قطعه‌ی لعنتی و مسحورکننده، حواس‌ام به این بود که چه‌قدر روایت ما نیز از آواهای سرزمین مادری‌مان می‌توانست شبیه به همین اثر باشد و چه می‌شد اگر ما نیز می‌توانستیم آن روایت را با قطعه‌ای با عنوان تهرانِ قدیم و همین‌قدر مسحورکننده تمام کنیم.
… در انتها الکساندر هاکه را می‌بینیم که توی اتاق هتل‌اش مشغول جمع‌آوری بار سفر است، او می‌گوید: «…بالاخره نتونستم راز این شهر رو کشف کنم فقط تونستم به سطح‌اش چنگ بزنم اما می‌دونم موسیقی‌شون رو دوست دارم.»، اجرای نسخه‌ای ترکی از قطعه‌ی موزیک مدونا روی عنوان‌بندی پایانی آدرنالین‌زاست.


تابستانِ عاشقانه‌ی من
/ My Summer of love
کارگردان: پاول پاولیکوفسکی (بر اساس نوولی نوشته‌ی هلن کراس)
بازیگران: ناتالی پرس، امیلی بلانت، پدی کانسیدین
محصول انگلستان، ۲۰۰۴
امتیازم به فیلم: ***

مونای کک‌مکی این قصه (با بازی پرس) به‌شدت میای (البته نه به این اندازه تندخو و مهاجم) آکواریوم آرنولد را به ذهن می‌آورد؛ دختر نوجوانی متعلق به طبقه‌ی کارگر انگلستان که می‌کوشد خود را هرچه سریع‌تر به کسی یا چیزی (حتی در فانتزی و خیال) وصل کند و به این ترتیب خود را از خفقانِ خانه و خانواده‌ و یأس و سکونِ مختص این‌گونه اجتماع در اروپا برهاند. پرتره‌ای که ناتالی پرس در تابستان عاشقانه‌ی منِ ساخته‌ی پاولیکوفسکی بر اساس نوولی نوشته‌ی هلن کراس، از دختری شانزده ساله به اسم مونا، ساکنِ شهرکی در یورک‌شر ارائه می‌دهد، مواجهه‌ی دخترانگی‌ ملالت‌باری‌ست که مفتونِ روح سرکش، رها و مرموزِ تَمسین- دختر نوجوانی هم‌سن و احوال‌اش که امیلی بلانت آن‌را بی‌نظیر اجرا می‌کند- می‌شود و سرِآخر درمی‌یابد که این دست‌آویزش برای رهایی از تعصب‌های ویژه‌ی خانواده، سرآبی بیش‌ نبوده. رابطه‌ی میانِ پالین پارکرِ ساده‌دلِ نیوزیلندی (ملانی لینسکی) و ژولیت هیوم، دختر انگلیسی (کیت وینسلتِ جوان) در مخلوقاتِ آسمانی/ Heavenly Creatures (بهترین اثر پیتر جکسن تا الان به‌نظرم) نیز از همین دسته است، که با این‌که در نیوزیلندِ دهه‌ی ۱۹۵۰ می‌گذرد، بسیار تداعی‌کننده‌ی آمال و آروزها و تخیل و دل‌مشغولی‌های جاری در میانِ روح نوجوانان سرکشِ بریتانیایی‌ست. مونا در جست‌وجوی مفری برای روزمرگی ملال‌آورش، تَمسینِ افسون‌گر را سوار بر اسب سفیدی (هم‌چون قصه‌های پریان) می‌یابد تا به او و دنیای دست‌پرورده‌شان تکیه کند، در این میان تَمسینی که بلانت می‌آفریند، دست‌آویزی موجه برای مونا به‌نظر می‌آید.

پی‌نوشت: با شیوه‌ای که ما موفق به تماشای فیلم‌های طی سال می‌شویم، موافق با سنت انتخاب‌های پایان سال میلادی (به‌سبک منتقدان خارجی) نیستم. بنابراین علایق‌ام همین آثاری‌ست که این‌جا شده چیزکی برای‌شان نوشته‌ام. حالا که به فهرست انتخاب‌های نویسندگان و بزرگان سینما در آن‌سوی آب‌ها نگاه می‌کنم، خوش‌حال می‌شوم که کارنامه‌ی من نیز بی‌بار نبوده این‌جا، خیلی از فیلم‌هایی که طی سال، همین‌جا برای‌شان نوشته‌ام در فهرست‌های جالبی آمده‌اند، مثل فهرست کوئنتین تارانتینو که تویش قلمروی حیوانی، رابین هود، شهرِ بن افلک و از همه عجیب‌تر، شوالیه و روز (که بین منتقدان و نویسندگان و رفقای مطبوعاتی، محمد باغبانی به‌جز من دوستش دارد) به‌چشم می‌خورد و نه خیلی از فیلم‌های مثلا بزرگ سال. یا فهرست راجر ایبرت عزیز که تویش آمریکاییِ کوربین است یا توی ده فیلم منتخب استفن کینگ که نام هیولاها (که همین پست پیش معرفی‌اش کردم) به چشم می‌آید. من فهرست‌ام را طی سال می‌بندم رفقا.