برای ویژه‌نامه‌ی نوروزی ماهنامه‌ی رونا (که به‌ شدت پای آن زحمت کشیده شده و تازه کارهاش تمام شده و پیشنهادش می‌کنم) مطلبی نوشته‌ام درباره‌ی شمایل کالین فرث. یادداشتی که البته پیش از مراسم اسکار و اهدای جوایزش نوشته شد. جایزه‌ای که البته اگر امسال ازسوی اعضای هیأت آکادمی اسکار، به فرثِ انگلیسی داده هم نمی‌شد، خیالی نبود چون امسال سال کالین فرث است، حالا با اسکار یا بدون آن.
برای نوشتن این مطلب، به‌مانند همیشه نشستم و یک‌سری فیلم‌های در دست‌رس فرث را دوباره دیدم. شانس زد و قرعه افتاد به‌نام خاطرات بریجت جونزِ شَرون مگ‌وائر و راستش عشق/ درواقع عشقِ ریچارد کرتیس. چی از دو کمدی رُمانتیکِ خاطره‌انگیزِ سال‌های دور بهتر؟ که اتفاقا هیو گرانتِ هم‌سن‌وسال، هم‌نسل، کاملا متفاوت (و البته در برشمردن خصیصه‌های مشابهِ کری گرانتِ بزرگ، مشابه هم که همین شد ایده‌ی شکل‌گیریِ یادداشتی که در رونای عید خواهید خواند) با فرث را دارد.
شاید باور نکنید اما پنج‌شنبه شب، بعد از شروع‌شدن بارشِ آن برف زیبا، دوباره آهنگِ ضربانِ قلبم برای تماشای مجدد راستش عشق، این رومانس جاودانه‌ی انگلیسی، شدید شد، نفهمیدم خودم را چه‌طور رساندم به خانه و شومینه و قهوه‌ی فرانسویِ و بعدهم بوسه‌های فرانسوی متعدد این عاشقانه‌ی شوق‌انگیز. عاشقانه‌ای که اگر ساعت‌ها، روزها و هفته‌ها چنان تلخ باشید که نشود با یک کاسه عسل سروتان کرد، بعد از تماشای آن، چنان سر ذوق می‌آیید که ناخودآگاه به‌یاد هرکه ذره‌ای دوست‌اش دارید می‌افتید و حتما جوری با او تماس خواهید گرفت و از حال‌واحوال‌ او باخبر خواهید شد؛ به اس‌ام‌اس‌های عاشقانه‌ی بعد از مستی می‌ماند تماشای این در گران‌مایه. ذره‌ذره‌ی آن، فصل‌به‌فصل اشک است و شوق. اشکِ شوق و شوقِ اشک‌ریختنِ دوباره و چندباره. این‌که می‌بینی بعد از گذشتن از سن سی و عبور از سیلِ تجربه‌های تلخ و شیرینِ زندگی‌ات، حالا که رفته‌رفته توی آینه، به‌جای تماشای خود، در جست‌وجوی تک‌دانه‌موی‌ِ سپید، اطراف شقیقه و درمیان محاسن چانه‌ات هستی. رؤیت می‌کنی و با تمام وجود می‌بینی که هنوز آهنگ ضربان قلبت وابسته به چیزهایی‌ست آشنا. هنوز عاشق می‌شوی و عاشق‌ات می‌شوند. به‌قول رُز (المپیا دوکاکیس)، مادر لورِتا (چِر) در ماه‌زده‌ی نورمن جویسن، در گران‌مایه‌ی دیگری که خوش‌حالم کمدی/ رومانسی کاملا شخصی‌ست و هیچ‌کس یادی از آن نکرده در این سال‌ها و نمی‌کند؛ «مردها به‌خاطر ترس از مرگ و فناپذیربودن، چل‌چلی‌شان گل می‌کند». مثل آن فصل عروسی ژولیت (کی‌را نایتلی) و پیتر که مارک (اندرو لینکلن)- صمیمی‌ترین دوست پیتر که عاشق آرام ژولیت است- برای غافل‌گیری آن‌ها، اجرای آهنگ جاودانه‌ی هرآن‌چه نیازداری عشق استِ بیتلز را در کلیسا ترتیب داده، یا لحظه‌ای که میزان شیفتگی‌اش نسبت به ژولیت، موقع تماشای فیلمِ عروسی لو می‌رود و بعد هم ترانه‌ی این‌جا هم‌راهِ منِ دایدو خلع سلاح‌تان می‌کند، یا آن‌جا که مارک بعد از کلنجار با خود به‌عنوان خواننده‌ی کَرول می‌آید جلوی خانه‌ی ژولیت و پیتر، هم‌راه با آهنگِ شبِ آرامِ پری‌تینز، یا فصل مراسم تدفینِ جوآنا، همسر دَنیل (لیام نیسِن) با ترانه‌ی عزیزم بدرودِ گروهِ Bay City Rollers، یا فصلی که پسرش سم (تامس سنگستِر) مقابل رودخانه‌ی ثیمز برای پدر فاش می‌کند که عاشق‌شده، یا رقصِ سرخوشانه‌ی نخست‌وزیر (هیو گرانت) با آهنگِ بپرِ The Pointer Sister، یا آن‌جا که ارِلیایِ پرتغالی (لوچیا مونیز) باعث می‌شود تمام نوشته‌هایِ جِیمی (فرث) را باد ببرد و بیندازد توی دریاچه و… یا لحظه‌ی جداشدن‌اش از ارِلیا. یا سرانجام آن‌جا که بانو اِما تامسن (در نقشِ کَرِن) تعریف عمیقی از ترانه‌های جونی میچِل می‌دهد؛ «جونی میچِل زنیه که به‌ام یاد داده، شوهرِ بی‌احساسِ انگلیسی‌ام چه احساسی داره» و آن‌جایی که شک خیانتِ همسرش برای او به یقین مبدل می‌شود هم‌راه با آهنگِ حالا دو رویِ میچِل و البته اشک‌های روی گونه‌ی تامسِن.
این‌ها همه لحظه‌های گرمازا، دوست‌داشتنی و گران‌بهایی‌ست که کرتیس برامان ترتیب داده و در راستش عشق، یک‌جا تقدیم‌مان می‌کند. مثل تصویر پایانیِ فیلم که کل قاب به هزاران تصویر از بوسه‌ها، مغازله‌ها و عشق‌ورزیدن‌ها تقسیم می‌شود و فیلم‌سازِ دست‌و‌دل‌باز همه را نثارمان می‌کند.

پی‌نوشت:
ویژه‌نامه‌ی نوروزی رونا یک غافل‌گیریِ بزرگ‌ و تمام‌عیار برای همه‌ی لنون‌دوست‌ها دارد، پرونده‌ای بسیار جذاب و ویژه برای لنون که جواد رهبر تدارک دیده و من حین خواندن و ویرایش‌اش اشک می‌ریختم. علاوه‌بر این سفرنامه‌ی ویژه‌ای دارد که به‌نظرم چیز خوبی از آب درآمده؛ توی آن هر نویسنده رفته سراغ یک جا و محل به‌خصوص و خاطره‌انگیز از یک شهرِ زیبای دنیا و به توصیف آن‌جا پرداخته. فرصت را غنیمت شمرده و من نیز از سلطان‌احمد و خیابانِ آک‌بی‌ایکِ استانبول- خیابانی که از پرسه‌زدن توی آن و نشستن توی کافه‌هاش آدمی جانی دوباره می‌گیرد- نوشتم. مترصد موقعیت مناسبی بودم برای نوشتن درباره‌ی این خیابانِ سرشار از شور و زندگی و عشق که فراهم شد سرانجام.