
حیرتانگیز است که اولین تجربهی فیلمسازی ویلیام موناهان، فیلمنامهنویسِ آمریکاییتبار (نویسندهی فیلمنامههایِ قلمرویِ بهشت، رفتگان و مُشتی دروغ) یک نوآرِ شهریست در دلِ محلهی کنینگتنرودِ لندن. بولوارِ لندنِ موناهان را میبینی و بهیادِ تمام نوآرهایِ اصیلی میاُفتی که به عمرت دیدهای؛ ضدقهرمانی (شمایلِ کالین فارِل دیگر برای ما تداعیکنندهی اصیلترین ضدقهرمانهاست) که بعد از مدتها از زندان آزاد میشود و پا به دلِ روزگاری میگذارد که دیگر در آن جایی ندارد. میچِ و جدااُفتادنِ او از دنیایِ اطرافاش (که دیگر شرفی برای هیچ باجخور و تبهکاری نگذاشته)، خواهرِ الکلی و فاحشهاش، بریانی (آنا فریل)، که باید دائم مراقباش باشد و چاقویی که همان ابتدای قصه از لابهلای وسایل شخصیاش پیدا میکند (و عکسی قدیمی البته از روزگار خوب همراه با مادر و خواهر کوچکاش) و عشقی که رفتهرفته «میسوزونت»اش، عجیب بهیادمان میآورد که لابد ما با قصهها بالغ شدیم، زمانی که مسعود کیمیایی سرب و سلطان میساخت و ما با ضجهها و کتکخوردنهایِ ضدقهرمانهایِ دوستداشتنیمان، نوری و سلطان، کنار سینما، اشک میریختیم. روزگاری که عشقِ قهرمانهامان یکجور درستوحسابی کلکشان را میکند، حتی اگر ناپاک بود و «مورنگکرده». بولوارِ لندنِ موناهان این تئوری را دوباره اثبات میکند که میتوان از دل افسانهها و قصهها آمد و همچنان هماهنگ با جامعه و محیط اطراف بود و نه دور از آنها. و واحسرتا از این آهنگِ عجیب «جان لنونی» گروهِ کازابیان با عنوان غریبترِ پریِ سبزرنگ/ The Green Fairy که هرچه در اینترنتِ لعنتی گشتم نه لینک دانلودی از آن یافتم و نه حتی ترانهاش را. سرجو پیزورنو، گیتاریستِ کازابیان موسیقیِ سحرکنندهی این فیلم را ساخته (که بعضی تمهاش شبیهِ موسیقیِ خلسهآورِ ویلیام آلویس برای نئونوآرِ رد راک وستِ جان دال است) و فکر میکنم ویژهی بولوارِ لندن تولیدشده است. تقریبا تمام لحظههای جاودانهی این نوآر به این آهنگِ افیونی (که از این لحاظ به آهنگِ جاویدان دشتِ توتفرنگیِ بیتلز پهلو میزند) آغشته است و مدام امید را از پسِ آسمان خاکستری و ناامیدیِ ویژهی محلههای طبقهی کارگرِ لندن فرامیخواند. ویلیام موناهان موفقشده از مؤلفههای بهنظر کلیشهای قصهی پیشتر بارها گفتهشدهای چنان آشناییزدایی کند که مشخصهها و خصوصیاتِ آدمها و شخصیتهای یک فیلمنوآرِ شهری ذاتا آمریکایی را به دغدغهها، افسردگیها و آمالِ قشرِ طبقهی کارگرِ انگلستان پیوند بزند؛ شارلوت نه بهعنوانِ دخترکی متعلق به قشر طبقهی کارگر انگلستان که اغلب آرزوی متصلشدن به کسی یا چیزی را دارند که بهعنوان شهرهی شهر و سوپراستارِ لندن و برای در امانماندن از دست پاپاراتزیها و خبرنگاران سمج محتاجِ بودن با میچ است. اینکه پاسپورتِ میچ، خالی و بدون مهر خروج از انگلستان است و برای شارلوت آرزوی رفتن به لوسآنجلس میکند، تا بلکه آنجا بتوانند زیر آسمانِ آبی و گرمِ ال.اِی زندگی کنند ما را بهیادِ ترانهی رؤیایِ کالیفرنیایی و آکواریوم/ Fish Tank آندره آرنولد نمیاندازد؟ میایِ آن قصه هم دغدغهی همیشگی رهاشدن از آکواریومِ اطرافاش با آسمانی خاکستری و همیشه ابری را داشت.
کستینگ و بازیهای بولوارِ لندن هم ستودنیست. بهجز کالین فارِل و کیرا نایتلی، رِی وینستن در نقشِ نزولخوری گردنکلفت و پر از عقده (او طعمههاش را بهسبک جولز در پالپفیکشن که همواره موقع کشتن آیهای از انجیل میخواند، با تعریف یکی از عقدههای فروخوردهاش میکشد) حیرتانگیز ظاهر شده، بن چاپلین با آن لهجهی لاتی بریتیشاش در نقش بیلی، دوستِ درماندهی میچ عالیست و البته از همهی اینها بهتر دیوید تیولیس (Naked) در نقش جوردن که مدیر برنامهی خداوندگارِ شارلوت است.
و دستآخر اینکه بولوارِ لندنِ موناهان پر از ارجاعهایی دوستداشتنیست؛ به جان لنون و مرگاش، به پالپفیکشنِ تارانتینو و تمام گنگسترها و ضدقهرمانهایی که دوستشان داشتهایم و داریم و از آنسوی قصهها میآیند.
بولوارِ لندن را علی مصلحِ برادر، تویِ بیرمقیهایِ ایام نوروز بهام پیشنهاد داد که ببینم. هنوز نتوانستهام بعد از آن فیلم دیگری ببینم. میترسم مزهی قصهای قدیمی بپرد از زیر زبانام.
* عنوان مطلب، برعکسِ دیالوگِ خسرو شکیبایی در رییسِ مسعودِ کیمیاییست.
آخرین دیدگاهها