
کالین فرثی که طی این سالها دوستاش داریم
شبِ تولدِ بریجِت در خاطراتِ بریجِت جونز (شارون مگوائر، ۲۰۰۱) مارک دارسی- کالین فرث در هیأت یک نمونهمردِ مجرد و میانسال انگلیسی- که ناماش را از شخصیت فیتزویلیام دارسیِ غرور و تعصب دارد و فرث هم در اواسط دههی ۱۹۹۰ بهواسطهی اجرای همین شخصیت در نسخهی مینیسریِ تلویزیونی بیبیسی آن شناخته شد، پیش از سایر دوستانِ (بهاتفاق مجرد) بریجِت میآید تا مهر و محبتاش را (البته به شیوهای کاملا کالین فرثی! توضیح خواهم داد حالا) نثارِ بریجِت کند و همچنین سایر رفقا را از خوردنِ سوپِ آبیرنگِ ویژهی بریجِت و آن شامِ غریبِ سبزرنگ، با املتی که بارمیگذارد نجات میدهد. این وضعیتِ آرامِ فیلم و دارسی، چیزی نمیگذرد که با آمدنِ دَنیلِ سرخوش و خوشگذران (هیو گرانت) بههم میریزد و البته ویژگی و خصیصهی اجرای فرث درست همینجای ماجراست که بروز و ظهور پیدا میکند؛ دارسی برای درسدادن به دَنیل و بهنوعی انتقام گرفتن از او، دَنیل را به یک دعوایِ درستوحسابیِ بیرون از خانه دعوت میکند، همان فصلِ بامزهی فیلم که با آهنگِ از آسمون مرد میباره با اجرای جری هالیوِل مزین است و دو نمونهمردِ انگلیسی مدرن و تا آن لحظه محترم، سرِ تصاحبِ بریجِت به جان یکدیگر افتاده و مرتب و بهطرز بامزهای بههم لقدپرانی میکنند. بعد از مشت جانانهای که دارسی نثارِ صورت دَنیل کرده و او را پخش زمین میکند، بریجِت رو به دارسی میگوید: «تو با رفتارت این تصور رو بهوجود مییاری که خیلی بااخلاق و نجیبی، یه آدم کاملا نرمال که حتا تو آشپزخونه هم مفیده اما یهو میبینیم که توهم به همون بدی بقیه هستی»، صرفنظر از سؤتفاهمِ بریجِت و بهکاربردن صفتِ «بد» در این توصیف، این سادهترین و کاملترین تعریف از شیوهی اجرا و بازیِ کالین فرثِ حالا ۵۰ ساله و اهل گِرِیشاتِ همپشایرِ انگلستان است.
فرث این قابلیت را در لحن و نحوهی اجراش دارد که با توجه به یقهاسکی تناش، از پشتسر بسیار باوقار و شیکپوش بهنظر بیاید و وقتی برمیگردد تصویر ابلهانهای از سروصورت یک گوزنِ گنده روی یقهاسکیاش ببینیم، یا مثلا کراواتی که مادرش برای او تجویزکرده و آدمبرفیهای احمقانهی روی آن گلدرشت جلبتوجه کنند، البته همهی اینها جوریست که روی میزان جدیت چهرهی فرث توی آن لحظه، هیچرقم تغییری ایجاد نمیکند. نمونهجدیتِ طنازانهای که پیشتر و در دورهی کلاسیک میشد (همراه با خیلی چیزهای دیگر البته) در اجرا و چهرهی کری گرانت (بهویژه در فارسهاش با هوارد هاکس) سراغ گرفت. از اتفاق هیو گرانت را نیز تا اندازهای وارثِ سبکِ طنازانهی کری گرانتِ بزرگ میدانند. جالب است؛ فرث و گرانت، دو بازیگر همسن و همنسل انگلیسی، هرکدام بخشی از شمایلِ یکی از بزرگانِ بازیگریِ دورانِ کلاسیک را یدک میکشند؛ هیو گرانت همواره باهوش، کمی سرخوش و بیشتر چهرهی محبوب زنان است و از آنسو کالین فرث، صفتهای باوقار، ذاتا خجالتی، دارای سحر بیان (پدر و مادرِ فرث هردو در دانشگاه وینچستر سخنران بودهاند) و شیکپوشی- گاهی بهرغم میل باطنیاش مثل یک مردِ مجرد- را از کری گرانت به ارث برده و همچنین میتواند به سبکوسیاق او لحن شوخی/ جدی اجرا را درست در یک لحظهی معین، بهخوبی حفظ کند. بهیاد بیاورید آن فصل از درواقع عشق/ راستش عشقِ ریچارد کرتیس را که در تعطیلات قبل کریسمس تلاش میکند با آن دختر پرتغالی- اُرِلیا- با آوردن نام بازیکنان قدیمی فوتبال پرتغال ارتباط برقرار کند، یا آنجا که اُرِلیا باعث میشود تمام نوشتههای نوولِ تازهی فرث را باد پخشوپلا کند و به دریاچهی مقابل کلبه بیندازد، اُرِلیا سریع میپرد توی آب تا بخشی از نوشتهها را نجات دهد و بهرغم اینکه آنها زبان یکدیگر را نمیفهمند، فرث تمام تلاشاش این است که به اُرلیا بفهماند که آنها را کسی مثل شکسپیر مثلا ننوشته و… بعد هم که مجبور میشود وقار و خوشپوشی را کناری گذاشته و بپرد توی آب. مشابه همین موقعیت را (البته در شرایطی غمگنانه و نه کمدی رمانتیکوار) در اواخرِ یک مردِ مجرد هم دیدهایم؛ آن فصلی که سرانجام فرث در نقش یک پروفسور زبان انگلیسی در کالجی در لسآنجلس- این وابستگی و تعلقخاطر او یکجوری به کلمات و عبارات انگلیسی را به مثابه حلقهی اتصال نقشهاش درنظر بگیرید- مصمم میشود دعوت یکی از دانشجوهاش، کنی پاتر (با بازی نیکلاس هولت که اینجا نسبت به دربارهی یک پسر رشدی افسانهای داشته) را بپذیرد و در انتها وقار و معقولبودن را کناری بگذارد و پیشنهاد دیوانهوارِ شاگردش را قبول کند و نیمهشب بدون لباس به دل دریا بزنند و دلی سیر شنا کنند.
حالا کالین فرث در تازهترین اجرای ستایششدهاش در نطقِ شاهِ تام هوپِر در هیأت شاهزاده، دوکِ یورک و بعد هم شاه جرج ششم انگلستان، یکی از مؤلفههای اصلی بازی و اجراش را ندارد؛ سحر کلام و بیانِ کلاسیکاش را. ندارد که اصلا پاشنهآشیلِ شخصیتاش است، طوریکه گاهی طی فیلم نگرانیم نکند وقار و شیکپوشیِ جاودانهی فرث هم اینگونه خدشهدار شود، خوشپوشی و وقاری که تا در آرشیو ذهنیمان داریم او هیچموقع، حتا بعد از یک دعوای سفتوسخت (خاطراتِ برجیت جونز) یا پریدن توی آب (او در یک مرد مجرد بعد از زدن به دریا فقط میگوید؛ ما انگلیسیها دوست داریم همیشه خیس و سرد باشیم!) ازدستاش نداده، اما وقتی به آن فصل فیلم میرسیم که الیزابت (فریا ویلسن) و مارگارت (رامونا مارکز)، دختراناش، از او میخواهند که بهعنوان پدر برایشان یک قصهی وقت خواب تعریف کند و دوکِ یورک که تاکسیدو پوشیده و حسابی مناسباتِ رسمی را رعایت کرده و البته لُکنت دارد، ناگهان روی زانوهاش خم میشود و ادای راهرفتن پنگوئنها را برای دختراناش درمیآورد؛ «عوضاش واسهتون پنگوئن میشم»، همینجا خیالمان راحت میشود که فرثِ لُکنتدار همچنان کالین فرث خودمان است که شوخی و جدی را سحرآمیز درهم میپیچد و ارائه میکند.
میخواهم ادعایی کنم، اصلا بهنظرم هوپر و نویسندهی فیلمنامه- دیوید سیدلِر- شخصیت پرنس آلبرت/ برتی را منطبق بر ویژگیها و خصیصههای بازیگری فرث نوشتهاند و پیشبردهاند. لایونِل (با اجرای حیرتانگیزِ جفری راش که دوئتهای بینظیری را با فرث در سرتاسر فیلم ارائه کردهاند)، استاد زبانِ شاهزاده انگار مثل ما و نویسندگان فیلمنامه، خاطرش هست که کاراکترِ آرامِ کالین فرث که بیشتر با بههم فشردن لبان نازک و چشماناش با مخاطب ارتباط برقرار میکند (بهیاد بیاورید که چهطور با اُرلیایِ پرتغالی توی درواقع عشق بهرغم آنکه زبان هم را نمیفهمیدند ارتباط برقرار میکرد و اتفاقا باهم تفاهم نیز داشتند)، بههنگامِ عصبانیت و ترشح آدرنالین معدود نقاطضعفاش را نیز از یاد میبرد و تقریبا در آن لحظه بینقص ظاهر میشود. فرث به شهادت همهی معدود لحظههای هیجانزدگی و عصبانیتاش (مثل فصل دعوا با گرانت در خاطرات بریجت جونز، یا ترکیدن بغضاش در مقابلِ جولین مور در یک مرد مجرد و…) در هیأتِ شاه جرج ششم نیز بههمین ترتیب کامل میشود؛ لایونِل با ترفندهای مختلف (که از آن شرطبندی یک شیلینگی آغاز میشود تا بهرخ کشیدن ناتوانی او در پیش از مراسم تاجگذاری میرسد) شاهزاده را هیجانزده و عصبانی میکند تا بر ناتوانیاش غلبه کند و این یعنی یکی از خصایص پررنگ بازیگری فرث در تمام دوران حرفهای بازیگریاش.

… فرث جایی از یک مرد مجرد، موقعی که دارد جلوی آینه، شیکپوشی و وقار روزمرهاش را در نقش پروفسور فالکانر تمرین میکند، میگوید: «فقط احمقها صبحشون رو با لبخند شروع میکنن و به همین سادگی از حقیقت تلخِ روزمره فرار میکنن…» او که در واقع با این مونولوگ کنایهای هم به اجرایِ سرخوشانهی بازیگر همنسل و هموطنش هیو گرانت میزند، ادامه میدهد: «… بنابراین خیلی طول کشید تا صبح من مثل هرروز صبحِ جیم (متیو گود، معشوقهی پروفسور) بشه، وقت منطبقکردن رفتارم با اون چیزی که ازش انتظار میره… تقریبا میدونم چه نقشی رو باید بازی کنم». کالین فرث همواره در نقشهاش تلاشکرده آن کاراکتری را ایفا کند که از سنگینی و وقارش انتظار میرود و برای مدتی (هرچند کوتاه) که از کوره درمیرود، دیگر بهنظرم کامل و بدون نقص میشود.
منبع: ویژهنامهی نوروز ماهنامهی رونا
آخرین دیدگاهها