مارتا مارسی مِی مارلین/ Martha Marcy May Marlene ****
اگر به اینچیزها اعتقاد داشته باشید میشود از این به بعد، هرسال منتظر فیلمی با این حالوهوا و فضایِ Winter’s Bone گرانیک بود با اجرای جان هاوکس- چه بازی و چه اجرای ترانهای- که ضمناش دخترِ بازیگرِ معرکهای را هم به عرصهٔ سینما معرفی میکند- جنیفر لارنس در وینترز بون و حالا خانم الیزابت اُلسِنِ زیبا- و البته اولین کاشفِ اینگونه فیلمها نیز فستیوال فیلمِ ساندِنس است، همچنانکه اولین پلهٔ موفقیتهای دیگر مارتا مارسی مِی مارلین، تریلرِ روانشناسانهٔ شان دورکین نیز بود. اگر مثل من اما اعتقادی به این چیزها نداشته باشید، اینها را فقط یک «اتفاق» میخوانید، به این دلیل ساده که ساختهٔ هوشمندانهٔ دورکین، جز چیزهایی که اشاره شد، هیچ ارتباطی به فیلم سال گذشتهٔ دبرا گرانیک ندارد و مقایسهٔ اینها ایبسا دافعه برای خیلیها (ازجمله خودم پیش از تماشای فیلم و حتی تا لحظاتی پیش از پایانِ کوبندهٔ فیلم) ایجاد کند.
مارتا مارسی مِی مارلین با معرفیِ یک گروهِ کالت که همه توی یک کلبه در کَتسکیلِ ایالتِ نیویورک و کنار هم زندگی میکنند شروع میشود؛ دخترانِ گروه میزِ شام را آماده میکنند و چند لحظه بعد پسرانِ گروه را میبینیم که در حال خوردن شامشان هستند و بعد نوبت به دختران گروه میرسد. از سر و ظاهر و لباسها پیداست که در همین روزگار هستیم اما انگار در عصری بدوی بهسر میبریم که زنان خانواده باید رفاه و لذتبردنِ مردانشان را فراهم کنند. خانوادهای که توسط مردِ دیوانه، روشنفکرمسلک و البته ترسناکی بهاسم پَتریک (با بازی حیرتانگیزِ جان هاوکس) رهبری میشود. مارتا (اُلسِن) از این جمعِ بدوی میگریزد و مستأصل، با لوسی (سارا پولسِن) خواهرِ بزرگتر و حالا متأهلاش که با همسرِ آرکیتکتِ خود، تِد (هیو دَنسی) در کانکتیکات و در خانهای کنار دریاچه زندگی میکنند، بعد از دو سال تماس میگیرد که لوسی بیاید و اورا پناه دهد.
مارتا اسمِ اصلیاش است، مارسی مِی نامیست که پَتریک بر او مینهد- کسی چه میداند مارتا این مردِ مجنون را یاد چه انداخته؟- و مارلین اسم مستعاریست که وقتی زنان، تلفنِ آن کلبهٔ مرموز را برمیدارند با آن خود را معرفی میکنند و درواقع طعمهٔ جدیدِ پَتریک را مهیا میکنند. پَتریک و خانوادهای که بسیار گروهِ کالت و هیپیمآبی که چارلی مَنسن در دههٔ ۱۹۶۰ هدایتشان میکرد را به ذهن میآورد.
مارتا مارسی مِی مارلین، همچنان که از عنواناش هم پیداست، ممزوجیست از این سه کاراکتر که در منطقیترین فرمِ پلات، متوجه خواهیم شد که مارتا دوسال از زندگیاش را توی همچه جهنم و میان همچه فرقهای سپری کرده و حالا کنارِ خواهرِ بزرگترش امن است اما نتیجهٔ آن زندگی گروهی این است که مارتا تویِ خانهٔ کنار دریاچهٔ خواهرش، نیمهشب، بلند شود و بیاید درون اتاقِ خوابِ لوسی و تد و کناردست آنها که در حال سکس هستند، دراز بکشد! باقیِ فیلم نیز روایتی کاملا خطیست، البته با فلاشبکهای متعدد به زندگیِ گروهیِ مارتا (یا در ذهن متلاطمِ مارتا بهسر میبریم و همهاش رؤیاست؟) از تأثیری که مارتا از تلاطمِ درون ذهناش گرفته است. کلیدی که اما این روایتِ ساده و پرحوصله دستمان میدهد تا پلات را مثلا ازنوعِ مالهالند درایوِ دیوید لینچ (صرفنظر از فرم و پیچیدگیهای خاص لینچ) بیابیم، لحظهایست که مارتا کنار دریاچهٔ آرام از خواهرش میپرسد: «چهقدر دوریم؟»! «از کجا؟!» اینرا بلافاصله ما و لوسی میپرسد که مارتا جواب میدهد: «از دیروز»! آیا تمام اتفاقهایی که بهعنوان فلاشبک و از آن زندگی گروهی در کَتسکیل میبینیم، درون ذهنِ پارانویاییِ مارتا و رؤیاست یا زمانی تجربهشان کرده؟ و این دقیقا نکتهایست که این درامِ روانشناسانهٔ دورکین تا بهانتها جوابی قطعی به آن نمیدهد و آنرا همچون حس رمز و رازِ درونِ ترانهٔ مارسی که پَتریک با گیتار برای خوشآمدگوییِ مارتا به دارودستهشان اجرا میکند، یا غرابتی که درون رنگِ آفتابِ فیلم و رازِ ابهامِ تصاویرش بهچشم میآید، نگه میدارد. حسی که با پایانِ کوبنده و غریبترِ فیلم، سیلیِ محکمی به صورتِ تماشاگران خود میزند. سیلیای که میتواند موجبات ناراحتی و سرخوردگیِ بسیاری را فراهم کند، بهجز خودآزارانی شبیه من.
تستِ اَبرقهرمانی
شرحِ حال/ Chronicle
۱/۲**
از من میشنوید اصلا خامِ تیزرِ کرونیکِل نشوید، چون با تماشایِ آن خیال میکنید این فیلم نیز مثل بعضی چرندهاییست که هالیوود هرازگاهی با عنوانِ ژانرِ «سوپرهیرو» رو میکند و حال دوستدارانِ اصیل این گونهٔ سینمایی را مکدر میسازد. اعتراف میکنم تماشایِ تریلرِ این فیلم در سینما، پیش از اکرانِ عمومیاش، و دیدن آن فصلهایی که سه تینایجر با قدرتِ بیاندازه و عجیبی که دارند کارهای غریبی انجام میدهند؛ مثلا با یک دست ماشینی را مچاله میکنند! و همچنین سبکِ مستندگونه و نحوهٔ فیلمبرداریِ دوربینرویدست آن باعث شد قضاوتِ پیش از تماشا داشته باشم و فکر کنم با ملغمهای طرفام که با چهرههایی تازه از بازیگرانی که دارد و تیم جوانِ نویسندگی و کارگردانیِ آن، میخواهد ادایِ پروژهٔ جادوگر بلر را دربیاورد، بگذریم حالا از این موضوع که پروژهٔ جادوگر بلر بهنظرم اصلا هارورِ خوبی نبود.
کرونیکلِ جاش ترَنکِ بیستوهفتساله که اولین فیلمِ سینماییِ بلندش را میسازد، همراهِ فیلمنامهنویسی همسنوسال خودش- مَکس لَندیس- همانقدر که شبیه هیچ فیلم دیگری از ژانرِ سای- فای که تا به حال دیدهاید نیست، از دلِ قصههایِ اصیلِ این گونهٔ داستانی و سینمایی بیرون میآید؛ اندرو (دِین دِهان)، مَت (اَلکس راسل) و استیو (مایکل بی. جوردن) یک شب طی یک پارتی، خیلی اتفاقی حفرهای درون زمین پیدا میکنند که موجودِ عجیبی با صدایی غریب در آن وجود دارد، چیزی شبیه به یوفو. اندرو که از ابتدای فیلم تصمیم گرفته با دوربینی که خریداری کرده شرحِ حالاش را موبهمو ثبت کند و ما درواقع قصه را از دریچهٔ دوربین اندرو (و البته چند دوربینِ هندیکم و مداربستهٔ دیگر!) دنبال میکنیم، پروتاگونیستِ داستان است. تینایجری ایدهآلیست که در خانه (توسط پدر الکلیاش) و در مدرسه (توسط هممدرسهایهایش) مرتب تحقیر میشود اما آرزوهای بزرگی درسر دارد و همچنین مادری مهربان اما بسیار بیمار. اندرو فقط رابطهٔ خوبی با مَت، پسرخالهاش دارد و آندو آن شب، همراه استیو به آن «موجود» عجیب درون حفره میرسند و از آن به بعد هرسهشان صاحب قدرتی افسانهای میشوند؛ هرسه کمکم به این نتیجه میرسند که مبدل شدهاند به یک ابرقهرمان اما اندرو میفهمد که قویتر از آندو دیگریست و البته عقدههای فروخوردهاش نیز رفتهرفته سربرمیآورند؛ بهیاد بیاورید موقعهایی در سینما را که بتمن یا اسپایدرمن رویهٔ سیاه و منفیشان را که رو میکنند، چه باورپذیرتر و دوستداشتنیتر میشوند.
نکتهای که بهنظرم کرونیکِل را از چرندهایی مشابه کاملا سوا میکند، بهجز رویکردِ متفاوتِ نویسندهٔ فیلمنامه به داستانهای گونهٔ ابرقهرمانیِ ویژهٔ هالیوود و ساخت و پرداختِ متفاوتِ جاش ترنکِ جوان، پرداختن به اینگونه کاراکترِ اجتماعگریز و منزویست که پیشتر در کلاسیکها بسیار مشابهاش را داشتهایم؛ دکتر جکیل و آقای هاید. نکتهای که ظاهرِ بازیگرِ جوانِ اندرو، دِین دِهان نیز به پرورش و شکلگرفتنِ آن کمک میکند و خوشسیمایی او در کنار معصومیتِ چهرهاش در مقابلِ عقدهها و سرخوردگیهایش قرار میگیرد که همواره ازسویِ جامعهٔ اطراف طردشده و تنها امید او در این میان مادر بهشدت بیمارش است. فقط ای کاش فیلمساز به این رابطه بیشتر بها میداد و بهجای مسحورِ ایدهٔ جذابِ فیلمنامهاش شدن، شخصیتپردازی را گسترش میداد تا کرونیکِل را به فیلم غافلگیرکنندهٔ امسال مبدل سازد.
این فیلم در کنارِ کیک-اَسِ سال گذشته تلاشِ ستایشآمیزیست برای احیایِ اینگونهٔ پرطرفدار اما دستمالیشدهٔ این سالهای هالیوود.
آخرین دیدگاهها