جِی. هوبِرمن، تهِ رویویی که برای یک جدایی اصغر فرهادی نوشته، آورده که هرکدام از کاراکترهای داستان دلایلِ منطقیِ خودش را دارد و در انتها نیز نوشتهاش را با این ادای دین به سَم فولر تمام میکند؛ «انتهای این قصه توسط شما نوشته خواهد شد». حالا در کمدیِ سیاهِ تازهٔ پولانسکی، کُشتار، که اقتباسی نسبتا کوتاه (هشتاد دقیقهای) است از نمایشنامهٔ یاسمینا رضا- خداوندگارِ کُشتار- میبینیم که خیلی هم انگار نیاز نیست هرکس دلایلِ منطقیاش را داشته باشد برای قتلِ عام اخلاقیِ آن دیگری. «سِلاح» (آنطور که پِنی و مایکل، پدر و مادرِ پسرِ آسیبدیده ابتدا روی آن پافشاری میکنند، شما بخوانید بهانه) هم خیلی نمیخواهد بزرگ و غریب باشد، میتواند تکهای چوب باشد، یا یک گوشی موبایل، یا همِستری که در خیابان همینجوری رهاشده، یا قوطیِ کوکاکولایی که در یخچال گذاشتهنشده و گرم است و یا حتی عناوین و حرفههایی که هرکداممان در جامعهٔ مثلا مدرن و مدنیِ فعلیمان با آن مشغولِ مثلا کسب و کاریم.
کُشتار ازمیانِ تمام این اسلحههایی که اشاره کردم، با دعوایِ دوپسربچه به نامهای زَکری (الویس پولانسکی، پسر رومن و امانوئل سینیه) و ایتِن (الیوت برگر، پسر ضربدیده) توی پارکی حوالیِ بروکلینِ نیویورک آغاز میشود، نماهایی از نیویورک که مطمئنا بعدا به لوکیشنِ اصلی فیلم که در آپارتمانی در پاریس است، الصاق شده. همانطور که میدانیم بعد از حرکتِ متوحشانهای که «فقط» آقای پولانسکی در آمریکا متهم به آن است، ایشان را در جامعهای مدرن و متمدن مانندِ نیویورکِ آمریکا راه نمیدهند و باز پولانسکی با خونسردی تمام این خانوادههای پاکیزه و مثلا آدابدانِ متمدنِ شهری (همین مثل خودمان را میگویم) و سبکِ زندگیشان را نشانه گرفته است؛ یادمان نمیرود که اسکار (پیتر کایوت) در ماه تلخ چهطور سبکِ زندگی مثلا پاکیزهٔ نایژل (هیو گرانت) و فیونا (کریستن اسکات تامس) و همبسترشدنهایِ روزمرهشان را به سخره میگرفت، یا زندگیِ کاملا آرامِ دکتر واکر (هریسون فورد) در دیوانهوار چهطور زیرورو شد، اساسِ خانوادهٔ وودهاوس در بچهٔ رُزماری چهگونه زیر سؤال رفت و اصلا مگر زندگیِ شخص پولانسکی (حادثهای که برای همسرش تیت پیشآمد) نیز قربانی همین تجدد روزگارمان نشده؟ بنابراین چهکسی بهتر از شخص پولانسکی برای اینگونه کمدیِ نیشدار و سیاه که جامعه و خانوادههای مدرن و بهظاهر متمدن و آدابدان را دستمایهٔ اثرش قرار دهد. نانسی (وینسلت) و آلن کُوان (کریستف والتز) پدر و مادرِ زَکری آمدهاند خانهٔ پنهلوپه (فاستر) و مایکل لانگاستریت (رِیلی) والدینِ ایتِنِ، پسر آسیبدیده تا درموردِ این ماجرا باهم صحبت کنند، آلن که بعد از چنددقیقه مشخص میشود که وکیل است اولین اعتراض مدنیاش را به نامهای که والدینِ ایتِن دارند علیهِ اقدام زکری تهیه میکنند، اعلام میکند؛ «مسلح؟» پنهلوپه در گزارشی که دارد از واقعه تنظیم میکند، مینویسد؛ «… پسرِ مسلح به چوب…»! که با اعتراضِ پدر زکری، مبدل میشود به؛ «پسر حاملِ چوب». در ابتدا همهچیز همینقدر «نایس» بهنظر میرسد؛ روابط، ظاهر، لباسها، حرفها و حتی آپارتمانِ شیکِ خانوادهٔ لانگاستریت که طولی نمیکشد که میشود کارزار و میدان نبردِ ماجرا. عادت داریم در آثارِ پولانسکی، رفتهرفته زیبایی ظاهری با شتاب رو به پَلشتی برود. در کُشتار نیز اوضاع همینجوریست؛ دوسه مرتبهای که خانوادهٔ کُوان خیز میگیرند برای رفع زحمت کردن با تعارفهای رفتهرفته «استرانگ»ترِ مایکل برمیگردند به میدان نبرد؛ ابتدا اسپرسو، سپس یک قهوهٔ واقعی و بعدهم اسکاچ.
تیمِ بازیگری و کَستینگِ کُشتار (صرفنظر از بعضی لحظههای بیش ازاندازهٔ لازم اغراقآمیزِ بازی فاستر) بینظیر است، بهویژه اجرایِ طنازانه و حیرتانگیزِ والتز که در مرتبههای بعدیِ تماشایِ اثر، ریزهکاریهایِ بازیاش نمایان میشود؛ مثل فصلِ داخل دستشویی و خشککردنِ شلوارش با سشوار و آمدن همزمانِ فاستر یا حرفزدناش با مادرِ مایکل پای تلفن و یا شلشدنهایش بعد از هر تعارف مایکل برای نوشیدنی، همه عالیست و در دفعههای دوم به بعد تماشا بیشتر نمایان میشود. اینکه میگویم دفعههای بعدی تماشا، چون کُشتار فیلم بارهای بعدیست، بار اول پر از استرس و فشار عصبی هستید طوریکه در لحظهٔ بالاآوردنِ نانسی، ما نیز حالمان قدری بهتر میشود و از رنگپریدگی درمیآییم.
کُشتار مهر و امضایِ پولانسکی را کامل دارد، نه فقط به اینخاطر که کل داستان دریک فضای بسته میگذرد و یا کاراکترِ آلن موقع خندیدن مشابه بن کینگزلی در مرگ و دوشیزه خُرخُر میکند و یا نانسی ابتدایِ کارزار، پیش از شروع نبرد، روی شانهٔ آلن را مشابهِ حرکتِ توی آسانسورِ کاراکترهایِ بچهٔ رزماری میتکاند که او نمایشنامهٔ پیشتر اجراشدهٔ رضا را به اثری از آن خود تبدیل کرده و روح شیطانیِ مخصوصِ بهخود را به آن تزریق کرده است. فیلمبرداریِ پاوِل ادلمن (که از الیورتوییست با پولانسکیست) در یک آپارتمان، طی مدت فیلم قابل اشاره و موسیقی الکساندر دِپلا صحنهٔ نبردِ دو خانوادهٔ نیویورکی را حماسیتر میسازد.
نوجوانی/ Young Adult ***
نوجوانیِ جِیسِن رِیتمن- که شاید ترجمهٔ خوبی برای Young Adult که یک مرحلهٔ سنیست و اینجا مشخصا عنوانِ کتابهاییست که برای این ردهٔ سنی نوشته میشود، نباشد!- میتواند ادامهای برایِ جونو، همکاری پیشینِ رِیتمن و فیلمنامهنویسِ غریب و سنتشکناش، خانمِ دیابلو کودیِ «عزیز» باشد، اگر فرض کنیم که جونو تحت تأثیرِ حرفهای آن همکلاسیِ معترضاش به کورتاژ که؛ «بچه الان ناخن دارد!» قرار نمیگرفت و نطفهٔ توی شکماش را از بین میبرد و بعد هم خانوادهٔ ساده اما صمیمی و شهر کوچک و دوستپسرش را که از او بچهدارشده رها میکرد و با مینیاش میرفت به شهری بزرگتر- مثلا اینجا مینیاپولیسِ مینهسوتا، دیارِ خودِ کودی- و شاید میشد یک استریپِر (همچنانکه مدتی خانم دیابلو کودی بوده) یا یک بلاگر و یا روزنامهنگار و یا مثل مِیویس گری (چارلیز تِرون) در این قصه، یک گوسترایترِ الکلی- دیابلو کودی هم اسمِ مستعار خانم بروک بوسِی است- برای یک سری داستانهای پیشتر پرطرفدارِ مخصوص نوجوانان و یانگآدُلتهایی مثل خودش. اگر فرض کنیم جونویِ قصهٔ پیش و یانگآدُلتِ آن قصه ناخُنهایِ نطفهاش را فراموش میکرد و حالا در سیوخُردهای سالگی مجبور بود ناخُنهایش را دائم مانیکور کند و لاکهای متفاوت بزند تا دوستپسرِ قدیمیاش را که حالا زندگیای ساده در همان شهر کوچک تشکیل داده، جیپلیبرتی دارد اما بهقولِ مِیوِس «لیبرتی» ندارد و حالا صاحب فرزندی شده، اغوا کند و آنرا از همسرِ فعلیاش بدزدد. کسیکه دیگر متعلق به شهر بزرگ و فستفودهایِ آن است و هیچ درک درستی از همشاگردیهای قدیمیاش که ماندهاند در شهرستان و سبک زندگیِ سادهشان ندارد. نویسندهٔ دائما سیاهمستی که شاید فقط با یاد و خاطرهٔ یک ترانهٔ راکِ قدیمی که هنوز نوارِ کاستاش را نگهداشته، راهیِ شهرستانشان میشود تا دوباره بادی (پَتریک ویلسن) را بهدست بیاورد، غافل از اینکه این ترانهٔ قدیمی دیگر آهنگِ او نیست و بادی او را با همسر فعلیاش نیز تقسیم کرده.
ایدهٔ عنوانبندیِ فیلم که از درونِ دستگاهِ پخشِ ماشین و خواندنِ نوار کاست آغاز میشود، بکر است و حس عشق قدیمیای که در دههٔ ۱۹۹۰ شکلگرفته را میدهد. بازیِ چارلیز تِرون در نقشِ مِیوِس ستایشآمیز و از نقاط قوت این کمدی رُمانتیکِ البته تلخ است. توتالفیلم هم تیترِ قابلاشارهای در شمارهٔ تازهاش برای رویویی که برای آن نوشته گذاشته؛ ‘Charlize’s no angel’.

آخرین دیدگاهها