ما یه باغِ وحش خریدیم/ We Bought A Zoo
***
از همانموقع که تیزرهایِ فیلمِ تازهٔ کَمرون کرو را پیش از شروع فیلمها در سینما میدیدم و از همه بدتر عنوان آن؛ ما یه باغِ وحش خریدیم، برایم عجیب بود که چرا باغِ وحش، چرا حیوانات، چرا آدم نه؟ کرو که در بهتصویر درآوردنِ عواطف و احساساتِ انسانی مهارت دارد. این میتوانست ضربهٔ جبرانناپذیر برای کسی مثل من باشد بهعنوان مدافعِ تماموقتِ فیلمهای کرو که حتی الیزابتتاونی را که سینمادوستان و منتقدان تحویل نگرفتند (به استثنایِ راجر ایبرت) یکنفس ستودهام، برای حیوانات بهعنوان موجوداتِ مخلوق خداوند ارزش قائلام اما هیچوقت با آنها کنار نیامدهام. حتی حیوانهای خانگی و ملوسی چون سگ و گربه. تازه ازسویی دیگر همواره نگهداریِ «یه سگِ گنده» شوخیِ مکرر کمدیهای رُمانتیک بوده و هست که آیا میتوانند جایِ «پارتنره» را برایِ نقش اول قصه پرکنند یا نه. پس این چه گردنکشیایست که کرو با ژانرِ محبوب و متعلق به خود بهراه انداخته؟
داستانِ زندگیِ آقای بنجامین می که یک باغِ وحش ازکاراُفتاده را در ۲۰۰۶ میخرد و آنرا بازسازی میکند و با اینکه اصلاً سررشتهای در زمینهٔ حیاتِ وحش ندارد، آنرا به یکی از باغِ وحشهای موفق مبدل میسازد، یک داستانِ واقعیست که اما کرو آنرا از دِوِنِ دارتمورِ انگلستان به کالیفرنیایِ آمریکا منتقل ساخته و داستاناش دستمایهٔ مستندی هم بوده که از کانالِ بیبیسی دو پخش شد. تنها تفاوتِ داستانِ کرو با واقعیت در این است که همسرِ بنجامین می بعد از خریدنِ باغِ وحش کهنه میمیرد و نه مثل فیلم کرو قبلاش.
ما یه باغِ وحش خریدیم نیز مثل الیزابتتاون (و البته اولادِ الکساندر پین) یک کُمدی/ درامِ پسافاجعهایست که برای یک خانواده بهوجود آمده و همه میدانیم که کرو در ساختن و نمایش همچه فضایی چهقدر مهارت دارد؛ بنجامین می (مَت دِیمِن) که یک ژورنالیستِ بخشِ حوادث است بهتازگی همسرش، کاترین (استفانی ژوستَک) را ازدست داده و با پسرِ چهاردهسالهاش، دیلِن (کالین فورد) و دختری هفتساله، رُزی (مگی الیزابت جونزِ ناز و بامزه) باید جوری اموراتشان را بگذرانند اما وقتی دیلِن (بهخاطر کشیدنِ نقاشیهایی که آثارِ مَنسِن را تداعی میکند!) از مدرسه اخراج میشود، بنجامین که خود نیز از روزمرگی و خاطراتاش با کاترین آزردهشده و مستأصل است، تصمیمی قطعی میگیرد که از فضایِ زندگی شهری تا میتواند دور شود و برای همین بهمحض بازدید از این باغِ وحشِ کهنه با خود میگوید: «چرا که نه؟» جوابی که بنجامین در مقابلِ همین سؤالِ کِلی فاستر (اسکارلت یوهانسن) میدهد؛ که من یک دخترِ عجیب و غریبِ بیستوهشتسالهام که الان باید کنارِ مادرم باشم و از او مراقبت کنم اما اینجا کنار این حیوونهام، تو که یک مردِ کاملاً شهری هستی چرا باید یک همچه باغِ وحشی را بخری؟
خُب تا همینجای ماجرا گمانام شیرفهم شدهایم که ما یه باغِ وحش خریدیم، میتواند یک حدیثِ نفس البته خیلی دور از ذهن و کمی غافلگیرکنندهٔ خودِ کمرون کرو هم باشد که توی این روزگارِ بیخاصیتی که درش هستیم دیگر نه جایش است و نه برای تماشاگر امروزی جواب میدهد که نام معشوقهٔ فیلماش را پِنی لین- ترانهٔ بیتلز- بگذارد. اینجا تنها نشانهٔ دنیایِ همیشگیِ کرو و تعلقهایش، نامیست که برای پسرِ بنجامین برگزیده؛ دیلِن، تداعیکنندهٔ باب دیلِن که اتفاقاً با همین نکته نیز طی فیلم شوخی میشود؛ دیلِن رو به لیلی: «این روزا شاید کسی اسم سگاش رو بذاره دیلِن…»! البته همچنان این فیلمِ تازه هم کم از نشانههای کرو ندارد؛ بهجز فهرستِ آهنگهای «جوکباکسی» و منتخبِ کرو که به امضایش مبدل شده و البته اینجا مشخص است بعد از مستندِ PJ 20 که دربارهٔ گروه Pearl Jam است و توسط کرو ساخته شد، او هنوز تحت تأثیر آهنگهای اِدی وِدِر و مککریدیست (و اصلاً نام یکی از شخصیتهای داستان مککریدیست توی این فیلم!) نشانههای آشکار دیگری داریم، مثل آن شوخیِ بینظیر و کاملاً کرویی ابتدای فیلم، وقتی داریم با حرفهٔ بنجامین آشنا میشویم و اینکه دارد با یک گروهِ ضد آمریکایی/ کمونیستی (که فوراً چاوز را بهذهن میآورد) توی هواپیما (اشاره به ترس از هواپیمایِ کاراکترهای کرو) گفتوگو میکند و آن مرد ضدآمریکایی وقتی با لحن تند و خشناش خوب فحش به رییس جمهور آمریکا میدهد و اینکه تمام نفتشان را به چین خواهد فروخت، بلافاصله بنجامین ازش میپرسد؛ حالا فیلم مورد علاقهات چیست و مرد بیدرنگ جواب میدهد: «داستان اسباببازی»! یا مثلاً کاراکترِ «خبیث»وار و کاملاً منفیِ فریس (هیگینز) که مسوولِ نظارت بر باغِ وحشهاست و شخصیتاش حسابی درآمده یا دانکِن (تامِس هِیدِن چِرچ) برادرِ بنجامین که تقریباً تمام دیالوگهایِ کاملاً کرویی از دهان او بیرون میآید و بیاغراق کاراکتر برگزیدهٔ این فیلم است. دانکِن همان وجههٔ همیشگی کَمرون کروست که دائماً مثل ما میپرسد؛ «چرا حیوون تا آدما هستن؟».
جوابِ تمام این «چرا»هامان را لیلی (با بازیِ اِله فَنینگِ زیبا اما جانیفتاده در این نقش) جایی میریزد بیرون که رو به کِلی (که بهنظرم او نیز اصلاً کرویی ازآب درنیامده) میپرسد: «سریع بگو بین آدما و حیوونا کدوم رو انتخاب میکنی؟» خُب معلوم است که جواب چه میتواند باشد. اما با تمام اینها بهنظرم مشکلِ اصلیِ ما یه باغِ وحش خریدیم حتی این هم نیست که شاید کرو عامدانه و آگاهانه از دنیا و فضای همیشگیاش فاصله گرفته. در ما یه باغ وحش خریدیم، احساساتِ بازیگرانِ نقشها بهنظرم خوب جانیفتاده و درنیامده (مُشکلاتی ازقبیلِ فنینگ و یوهانسن) از همه بیشتر و بدتر کاراکترهایی داریم که حتی درحد تیپ هم کاملاً خنثی بهنظر میرسند مثل رابین (با بازیِ پَتریک فوجیتِ تقریباً مشهور که دائماً میمونی روی شانهاش است) یا مککریدی اسکاتلندی (با بازیِ اَنگس مکفادین در Braveheart) که میتوانست بسیار تأثیرگذارتر و طنازانهتر از اینی که هست باشد.
با تمام این حرفها ما یه باغِ وحش خریدیم را دوست داشتم، نه بهاندازهٔ الیزابتتاون و یا تقریباً مشهور مثلاً اما همچنان لحظههایی در فیلم وجود دارد که تداعیکنندهٔ روزهای خوب برای همهٔ ماست. حیف که این کمدیِ تازهٔ کرو اینجا در لندن به همراه کمدیِ ۲۱Jump Street (با بازی جونا هیل و چینینگ تِیتم) اکران شده و بهجز اینکه پردهها و سالنهای بزرگتر را به اینیکی اختصاص دادهاند، کمتر کسی به تماشای فیلم کرو میآید. ضمن اینکه فیلم تازهٔ کرو یک مت دِیمِن بسیار خوب دارد که حالاکه کمی پابهسن گذاشته، توانسته با تغییر مدلموی همیشگیاش (که اینجا بلندتر از همیشه هست) نقش یک پدر خوشتیپ را آنچنانکه رُزی کوچولو میگوید خوب دربیاورد. مثل آن فصل از فیلم که بهسبکوسیاقِ خاطرهبازیهای همیشگیِ کرو (اما اینجا نه با فیلمها و راکهای کلاسیک) تصاویر و خاطرههایِ قدیمیاش با کاترین، موقع تماشایِ عکسهایش با لپتاپِ اَپل توی آشپزخانه جلویش مثلِ پردهٔ سینما نقش میبندند و یا سکانسِ پایانی که مثل تمام ادای دینهایِ کرو به سینماست و بالاخره راضی میشود که جلوی کافهای که با کاترین آشنا شده قدم بگذارد و برای دیلن و رزی از نحوهٔ آشناییشان بگوید. توی همان بیست ثانیه (که بنجامین رو به فرزنداناش میگوید شجاعت بهخرج داده و با مادرشان آشنا شده) سرانجام اشک از نوعِ کمرون کرویی، روی گونههامان حس میشود؛ قطرهاشکی بههمراهِ کلی امیدبهزندگی و درآغوشگرفتن آن بهرغم تمام نکبتها و رنجهاش. تنها بیستثانیهای که نمیدانم چرا فکر میکنم برای این اثر و تا اینجای کرو کاملاً کافی بود. گاهی تنها بیست ثانیه مواجهشدن با خاطرهها و تعلقاتی که دیگر وجود ندارند کافیست برای هضمکردنشان.
آخرین دیدگاهها